نوشته‌هایی با برچسب "مادربزرگ مهربان"

تنهایی های مادربزرگ مهربان تنهایی های مادربزرگ مهربان

تنهایی های مادربزرگ مهربان. یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. در بالای یک کوه بلند کلبه کوچکی بود که درون آن یک پیرزن مهربان زندگی می کرد، پیرزن سال های سال تنها بود. از روزی که پسرش راهی شهر شده بود، پیرزن تنها مانده بود. او دلش می خواست پسر همانطور که قول داده بود، خیلی زود برگردد، ولی سال ها بود که از او هیچ خبری نشده بود. پیرزن مهربان هر روز صبح وقتی خورشیداز پشت کوه های بلند سر بیرون می آورد با مهربانی پنجره کوچک کلبه را می گشود و به اشعه های گرم و طلایی خورشید لبخند می زد و با خودش می گفت:. - حالا که همه مرا ترک کرده و تن

تنهایی های مادربزرگ مهربان تنهایی های مادربزرگ مهربان

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. در بالای یک کوه بلند کلبه کوچکی بود که درون آن یک پیرزن مهربان زندگی می کرد، پیرزن سال های سال تنها بود. از روزی که پسرش راهی شهر شده بود، پیرزن تنها مانده بود. او دلش می خواست پسر همانطور که قول داده بود، خیلی زود برگردد، ولی سال ها بود که از او هیچ خبری نشده بود. پیرزن مهربان هر روز صبح وقتی خورشیداز پشت کوه های بلند سر بیرون می آورد با مهربانی پنجره کوچک کلبه را می گشود و به اشعه های گرم و طلایی خورشید لبخند می زد و با خودش می گفت:. - حالا که همه مرا ترک کرده و تنها مانده ام، خوشحالم که خورشی

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه