نوشته‌هایی با برچسب "فقط خدا"

فقط برای خدا فقط برای خدا

فقط برای خدا. امسال ماه مبارک رمضان تو تابستان و هوا خیلی گرم است و این روزهای طولانی تقریبا 17 ساعت باید روزه باشیم. امروز روز هفتم ماه رمضان است و من تصمیم گرفتم روزه بگیرم خیلی سخت بود ولی خوشحالم که تونستم این کار بزرگ رو انجام بدم. من هنوز مونده تا به سن تکلیف برسم ولی می خوام از الان تمرین کنم. از وقتی که روزه گرفتم نه تنها چیزی نخوردم بلکه حواسم بود تا کار ی انجام ندم تا دیگران ناراحت شوند. از صبح که بیدار شدم اتاقم رو تمیز کردم، تو پاک کردن سبزی به مامانم کمک کردم با بابا رفتم نون خریدم تا همه سر سفره افطار نون تازه بخورن و کلی کار دیگ

فقط خدا فقط خدا

فقط خدا. کسی که مرا از همه ی خطرها حفظ می نماید، خدای من است. نوع قصه = غیرکنشی. واحد فعالیت: توحید. مهر 1ج. حضرت محمد(ص) که کودکی خردسال بود، همراه دایه اش، حلیمه در بیابان زندگی می کردند. روزی محمد خردسال می خواستند با فرزندان حلیمه به صحرا بروند. حلیمه موهای ایشان را شانه زده، لباس قشنگی به ایشان پوشاند. یک گردن بند با مهره های آبی هم به گردنشان آویزان کرد. پیامبر پرسیدند: «دایه جان، این گردن بند برای چیست؟ » حلیمه گفت: «این گردن بند تو را در بیابان از خطرات حفظ می کنند. » محمد(ص) گردن بند را از گردن باز کردند و آن را به حلیمه برگرداند

فقط برای خدا فقط برای خدا

فقط برای خدا. امسال ماه مبارک رمضان تو تابستان و هوا خیلی گرم است و این روزهای طولانی تقریبا 17 ساعت باید روزه باشیم. امروز روز هفتم ماه رمضان است و من تصمیم گرفتم روزه بگیرم خیلی سخت بود ولی خوشحالم که تونستم این کار بزرگ رو انجام بدم. من هنوز مونده تا به سن تکلیف برسم ولی می خوام از الان تمرین کنم. از وقتی که روزه گرفتم نه تنها چیزی نخوردم بلکه حواسم بود تا کار ی انجام ندم تا دیگران ناراحت شوند. از صبح که بیدار شدم اتاقم رو تمیز کردم، تو پاک کردن سبزی به مامانم کمک کردم با بابا رفتم نون خریدم تا همه سر سفره افطار نون تازه بخورن و کلی کار دیگه

فقط خدا فقط خدا

کسی که مرا از همه ی خطرها حفظ می نماید، خدای من است. نوع قصه = غیرکنشی. واحد فعالیت: توحید. مهر 1ج. حضرت محمد(ص) که کودکی خردسال بود، همراه دایه اش، حلیمه در بیابان زندگی می کردند. روزی محمد خردسال می خواستند با فرزندان حلیمه به صحرا بروند. حلیمه موهای ایشان را شانه زده، لباس قشنگی به ایشان پوشاند. یک گردن بند با مهره های آبی هم به گردنشان آویزان کرد. پیامبر پرسیدند: «دایه جان، این گردن بند برای چیست؟ » حلیمه گفت: «این گردن بند تو را در بیابان از خطرات حفظ می کنند. » محمد(ص) گردن بند را از گردن باز کردند و آن را به حلیمه برگرداند و با ادب

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه