نوشته‌هایی با برچسب "خانه قشنگ"

خانه چوبی قشنگ (1) خانه چوبی قشنگ (1)

خانه چوبی قشنگ (1). علی کوچولو توی اتاق نشسته بود و نخ های کوتاهی را به هم گره می زد. مادر، آن طرف تر، داشت دکمه پیراهن علی کوچولو را می دوخت. علی کوچولو زیر لب برای خودش شعر می خواند مادر ساکت بود. در همین وقت علی کوچولو صدایی شنید و به طرف پنجره برگشت. پنجره بسته بود. علی کوچولو گوش هایش را تیز کرد چند لحظه بعد دوباره صدا را شنید از جا بلند شد و آهسته به طرف در رفت. مادر نگاهش کرد و پرسید: «کجا می روی؟». علی کوچولو جواب داد: «الان بر می گردم. » و تندی از اتاق بیرون رفت. دوید توی حیاط دنبال پرنده می گشت. صدای جیک جیک گنجشکی از توی باغچه بل

خانه چوبی قشنگ (2) خانه چوبی قشنگ (2)

خانه چوبی قشنگ (2). بچه گنجشک حالش دیگر خوب شده بود. آواز می خواند و بالا پایین می پرید علی کوچولو با خوشحالی به اتاق دوید تا این خبر را به مادرش بدهد: «مامان، مامان . ». مادر با شنیدن صدا از توی اتاق پرسید: «چیه؛ چه خبر شده؟». علی کوچولو نفس زنان گفت: «مامان، بچه گنجشک حالش خوب شده بیا؛ بیا نگاه کن. آواز هم می خواند. ». مادر لبخندی زد و گفت: «آواز می خواند؟ . می دانستم که با مواظبت های پسر خوبم. بچه گنجشک حالش خوب می شود. » بعد با مهربانی ادامه داد: «خب، حالا کی آزادش می کنی؟». علی کوچولو یک مرتبه درجا خشکش زد، با تعجّب پرسید: «چی؟ آزادش

خانه چوبی قشنگ (1) خانه چوبی قشنگ (1)

خانه چوبی قشنگ (1). علی کوچولو توی اتاق نشسته بود و نخ های کوتاهی را به هم گره می زد. مادر، آن طرف تر، داشت دکمه پیراهن علی کوچولو را می دوخت. علی کوچولو زیر لب برای خودش شعر می خواند مادر ساکت بود. در همین وقت علی کوچولو صدایی شنید و به طرف پنجره برگشت. پنجره بسته بود. علی کوچولو گوش هایش را تیز کرد چند لحظه بعد دوباره صدا را شنید از جا بلند شد و آهسته به طرف در رفت. مادر نگاهش کرد و پرسید: «کجا می روی؟». علی کوچولو جواب داد: «الان بر می گردم. » و تندی از اتاق بیرون رفت. دوید توی حیاط دنبال پرنده می گشت. صدای جیک جیک گنجشکی از توی باغچه بلن

خانه چوبی قشنگ (2) خانه چوبی قشنگ (2)

خانه چوبی قشنگ (2). بچه گنجشک حالش دیگر خوب شده بود. آواز می خواند و بالا پایین می پرید علی کوچولو با خوشحالی به اتاق دوید تا این خبر را به مادرش بدهد: «مامان، مامان . ». مادر با شنیدن صدا از توی اتاق پرسید: «چیه؛ چه خبر شده؟». علی کوچولو نفس زنان گفت: «مامان، بچه گنجشک حالش خوب شده بیا؛ بیا نگاه کن. آواز هم می خواند. ». مادر لبخندی زد و گفت: «آواز می خواند؟ . می دانستم که با مواظبت های پسر خوبم. بچه گنجشک حالش خوب می شود. » بعد با مهربانی ادامه داد: «خب، حالا کی آزادش می کنی؟». علی کوچولو یک مرتبه درجا خشکش زد، با تعجّب پرسید: «چی؟ آزادش ک

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه