کوتاه ، اما خواندنی

حجرالاسود

حجرالاسود. برای بازسازی کعبه سنگ جمع می کردند، هر قبیله جدا. پایه های کعبه که بالا رفت، رسیدند به جایگاه رکن یعنی حجرالاسود. بحث و جدل آغاز شد. - ما بر همه شما مقدم تر هستیم، ثروت ما برا ی عرب مثال زدنی است، پس روشن است که ما این کار را می کنیم. - اجازه بدهید، این را همه می دانند که ما قوی ترین قبیله ی قریش هستیم پس سزاوار است که ما سنگ را برجای خود قرار دهیم. - شلوغ نکنید دوستان! بزرگ قریش، ما و خاندان هستند بیهوده به جان هم نیفتید که چیزی به شما نمی رسد. بحث بالا گرفته بود که پیرمردی از میان جمع برخاست جلو آمد و گفت: پیشنهاد می کنم منتظر بم

حجرالاسود حجرالاسود+تاریخچه

ادامه مطلب ...
باران رحمت

باران رحمت. باز هم مکه در خشکسالی فرو رفته بود. قریش سراغ بزرگ خویش را می گرفت. به ابوطالب گفتند دعایی کن تا باران بیاید. دیدند ابوطالب دست پسر خردسالی را گرفت و رفت کنار کعبه، آن پسر نامش محمد بود. پسرک هنوز شش سال نداشت و تازه مادرش را از دست داده بود. ابوطالب دستانش را به سوی آسمان گرفت و گفت: "خدایا به حق این پسر، باران و رحمتت را بر ما نازل کن. ". حتی یک دانه ابر هم در آ سمان نبود. همه رفتند، ناامید شده بودند. اما یکدفعه ابرها آ مدند، رعد و برق و . باران،آب،رحمت. بخش کودک و نوجوان تبیان. منبع: برگرفته از کتاب پیامبر (ص). مطالب مرتبط:

باران رحمت

ادامه مطلب ...
بنی آدم اعضای یکدیگرند...

بنی آدم اعضای یکدیگرند. معلم تازه کاری اسم دانش آموز را صدا کرد، دانش آموز پای تخته رفت. معلم گفت: شعر بنی آدم را بخون. دانش آموز شروع کرد به خواندن:. بنی آدم اعضای یکدیگرند/ که در آفرینش زیک گوهرند. چو عضوی به درد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار. به اینجا که رسید مکث کرد. معلم گفت: بقیه اش را بخوان. دانش آموز: یادم نمی آید. معلم: یعن�� چی؟ این شعر ساده را هم نتوانستی حفظ کنی؟. دانش آموز: آخر مشکل داشتم، مادرم مریض است و گوشه خانه افتاده، پدرم سخت کار می کند اما مخارج درمان بالاست. من باید کارهای خانه را انجام بدم و مراقب خواهر و براد

بنی آدم اعضای یکدیگرند

ادامه مطلب ...
گناه در محضر خدا

گناه در محضر خدا. یکى از صالحین به فرزند خود گفت : مرا بتو حاجتى است . پسر گفت : هر چه بفرمائى اطاعت مى کنم . پدر گفت : شب که به منزل مى آیى هر چه از هنگام خارج شدن از منزل گفته و انجام داده اى برایم نقل کن . پسر قبول کرد. شب که آمد شروع به نقل کرد، تا رسید به حرفهاى زشتى که زده بود و کارهاى ناروائى که انجام داده بود، از پدر خجالت کشید که بگوید. دست پدر را بوسید و گریه کرد و گفت : اى پدر از این حاجت بگذر و جز آن هر چه بفرمائى اطاعت مى کنم . زیرا از تو خجالت مى کشم . پدر فرمود: اى پسر، من بنده ضعیف و عاجزم از من خجالت مى کشى ، ولى فرداى قی

گناه در محضر خدا گناه و خدا محضر خدا

ادامه مطلب ...
سقا خانه‌ی اسماعیل طلایی

سقا خانه‌ی اسماعیل طلایی. نادر شاه افشار در جنگ هرات سنگی به ظرفیت سه کر آب که یک پارچه است را به غنیمت می‌گیرد و اعلام می‌کند هر کس این سنگ را بدون اینکه آسیبی برساند؛ به مدت 12 روز به مشهدالرضا (ع) برساند جایزه ویژه ای نزد من دارد. فردی این کار را می‌کند و بعد از نه روز سنگ را به مشهد می آورد و به خیال اینکه خوش خدمتی کرده و زودتر از موعد مقررسنگ را به مشهد رسانده، نزد نادر شاه می‌رود و تقاضای جایزه اش را می‌نماید. نادر شاه دستور می‌دهد چشم های او را کور کنند تا دیگر روی حرف او حرفی نزند چرا که او گفته بوده 12 روزه و این فرد 9 روزه سنگ را آ

ادامه مطلب ...
دو حکایت از افلاطون

دو حکایت از افلاطون. زشتی و زیبایی روزی، آدم نادانی که صورت زیبایی داشت، به « افلاطون » که مردی دانشمند بود، گفت: " ای افلاطون، تو مرد زشتی هستی". افلاطون گفت: « عیبی که بود گفتی و آن را به همه نشان دادی، اما آنچه که دارم، همه هنر است، ولی تو نمی توانی آن را ببینی. هنر تو، تنها همین حرفی بود که گفتی، بقیه وجود تو سراسر عیب است و زشتی. بدان که قبل از گفتن تو، خود را در آینه دیده بودم و به زشتی صورت خودم پی برده بودم. بعد از آن سعی کردم وجودم را پر از خوبی و دانش کنم تا دو زشتی در یک جا جمع نشود. تو مردی زیبارو هستی، اما سعی کن با رفتار و کا

دو حکایت دو حکایت از افلاطون حکایت افلاطون

ادامه مطلب ...
پیرمرد زیرک

پیرمرد زیرک. یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سروصداى عجیبی راه می انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند. روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه

ادامه مطلب ...
یک سنجاق قفلی نامریی

یک سنجاق قفلی نامریی. دیروز عصر تلویزیون نگاه می کردم. یادم افتاد که همین برنامه را خیلی سال پیش دیده بودم. از خودم پرسیدم، خیلی سال پیش کی بود؟ اگر دور است، پس چرا من فکر می کنم این همه نزدیک است؟. فردا هم که برسد، فکر می کنم چه قدر زود رسید و کی دیروز تمام شد. در فاصله یک چشم به هم زدن همه چیز می گذرد. بعد فکر کردم انگار همه ی زمان ها به هم با یک سنجاق قفلی نامرئی چین داده شده اند و وصل شده اند. فردا هم به امروز و دیروز چین خواهد خورد و سال بعد و بعدترش هم همین طور؛ اما سرعت این سنجاق قفلی خیلی زیاد است. خدا کند که در بین چین هایش گیر ن

ادامه مطلب ...
غذا در کنار پیامبر (ص)

غذا در کنار پیامبر (ص). ناهار با دیگر اصحاب خانه شان مهمان بودیم. کنار ما نشسته بود و باهم غذا می خوردیم. در همین حین، مرد فقیر وعلیلی که نمی توانست درست راه برود در چارچوب در ظاهر شد. همه منتظر بودیم ببینیم کجا می خواهد بنشیند، آخر نمی توانست خوب روی زمین بنشیند. بلند شد، دستش را گرفت. آورد کنار خودش، بعد هم لقمه ای گرفت و . بسم الله. باهم که غذا می خوردیم ، اولین کسی که شروع می کرد و آخرین فردی ک دست از غذا می کشید، خودش بود. می خواست دیگران راحت باشند. همیشه می گفت: " ما جماعتی هستیم که تا کاملا گرسنه نشویم، غذا نمی خوریم و چون می خوری

ادامه مطلب ...
همراه با کاروان حسینی

همراه با کاروان حسینی. کاروان حسینی، شب را در منزلگاه شَراف به سر بردند بامداد، امام (ع) دستور داد ظرفها و مشکها را پر از آب کرده به راه خود ادامه دهند. هنگام ظهر یکی از همراهان تکبیر گفت امام (ع) علّت تکبیر را پرسید، او گفت: «نخلستانهای کوفه دیده می‌شود» کسانی که به راه آشنا بودند، گفتند «اینجا کجا و کوفه کجا؟» با دقت به راه نگاه کردند، دریافتند که لکشر مجهزی غرقِ در اسلحه، پیش می‌آید امام (ع) فرمود‌: "آری، سپاه مجهزی پیش می‌آید. ". در این هنگام با اصحاب به مشورت پرداختند که در برابر سپاه دشمن، کجا سنگر بگیرند آنها گفتند در همین نزدیکی، از نا

همراه با کاروان کاروان حسینی

ادامه مطلب ...
قیمت پادشاهی

قیمت پادشاهی. روزی بهلول بر هارون وارد شد. هارون گفت: ای بهلول مرا پندی ده. بهلول گفت: اگر در بیابانی هیچ آبی نباشد تشنگی بر تو غلبه کند و می خواهی به هلاکت برسی چه می دهی تا تو را جرئه ای آب دهند که خود را سیراب کنی؟ گفت: صد دینار طلا. بهلول گفت اگر صاحب آن به پول رضایت ندهد چه می دهی؟ گفت: نصف پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس از آنکه آشامیدی، اگر به بیماری مبتلا شدی و نتوانستی آن را رفع کنی، باز چه می دهی تا کسی آن مریضی را از بین ببرد؟. هارون گفت: نصف دیگر پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس مغرور به این پادشاهی نباش که قیمت آن یک

ادامه مطلب ...
وقتی دست اعجازِ خدا طبیعت را رنگ می‌زند

وقتی دست اعجازِ خدا طبیعت را رنگ می‌زند. در سکوت شب های پاییزی که با صدای دل نواز باد و فرو افتادن برگ های خران گرفته درختان همراه است، با صدای خش خش برگ های هزار رنگ پاییزی زیر پای رهگذران و رحمتی که می بارد، می توان خدا را با تمام زیبایی هایش احساس کرد. زمانی که زیر درختان برگ ریز پاییزی با شاخ های سر به فلک کشیده و برگ های زرد و نارنجی رنگش می ایستی و به نور مهتابی که از لابه لای برگ هایشان بر زمین باران خورده می تابد می نگری، رقص عاشقانه برگ های پاییز را همراه موسیقی باد می توانی احساس کنی و تازه آن جا است که می فهمی پاییز فصل اعجاز خداوند

ادامه مطلب ...
سفید باش مثل برف

سفید باش مثل برف. دیدن یک روز برفی حس خوبی رو به همراه میاره. اگه تو یه روز برفی اول صبح نگاهی به اطرافت بیندازی و سری به خیابون های شهر بزنی سفیدی یکدستی رو می بینی که هنوز اثری از لکه های سیاهی و کثیفی روش نیست، پاک پاک. درست مثل صفحه کاغذی که آماده برای نوشتنه تا سرنوشتش با قلم تو رقم بخوره. این سفیدی و پاکی، شادابی و نشاط خاصی رو به همراه میاره. شاید لذت بخش بودن برف بازی و درست کردن آدم برفی هم بخاطر همین حس شادابی و نشاط بارش برف باشه. روزهای برفی زمستان کم کم از راه میرسه. هر وقت که یک روز برفی را دیدی یادت باشد که روح ما هم طراوت

سفید باش

ادامه مطلب ...
دعای باران

دعای باران. در زمان حضرت داود (علیه السلام) خشکسالی پدید آمد. مردم سه نفر از علماء خود را انتخاب کردند؛ آن ها از شهر خارج شدند تا از خدا طلب باران نمایند. یکی از آن ها گفت: خدایا تو به ما فرمان داده ای تا کسی را که به ما ظلم کرده است مورد عفو و بخشش قرار دهیم، اینک ما به خود ظلم کرده ایم تو ما را عفو کن. دومی گفت: خدایا تو به ما دستور داده ای که بندگان را آزاد کنیم و اینک ما بندگان توئیم، ما را آزاد فرما. سومی گفت: خداوندا تو در تورات خود ما را حکم کرده ای که فقیر و مسکین را از خود نرانیم و ما مسکین هستیم که در خانه ات ایستاده ایم، تو ما را م

دعای باران

ادامه مطلب ...
دانه‌های باران

دانه‌های باران. خشکسالی در سرزمین «طوس» بیداد می کرد. روزهای سوزان و بی رحم سپری می شد و قطره‏ی بارانی از آسمان نمی‏چکید. تنها امید مردم، خانه امام رضا (ع) بود. روزی امام به مردم گفت:« همه شما سه روز روزه بگیرید تا پس از آن، با هم نماز باران بخوانیم. ». سه روز بعد، وقتی خورشید بالا آمد، مردم پشت سر امام از شهر بیرون رفتند. امام در جلوی جمعیت به نماز ایستاد. پس از نماز امام دستانش را رو به آسمان بی ابر برد و گفت:« ای پروردگار مهربان! باران سودمند رحمت خود را بر مردم نازل بگردان!». ناگهان ابر های تیره سر تا سر آسمان را پوشاند. چند لحظه بعد،

ادامه مطلب ...
درخت خشکیده

درخت خشکیده. وقتی پیامبر از مکه به مدینه هجرت کردند با یاری مسلمانان مکه و مدینه مسجدی را بنا کردند. در گوشه این مسجد درخت خشکیده ایی قرار داشت هر وقت پیامبر برای مردم سخنرانی می کرد به این درخت تکیه می زد. هیچ کدام از مسلمانان نمی دانستند که این درخت خشک حضور پیامبر را در کنار خود احساس می کند و به وجود ایشان در نزدیکی خودش افتخار می کند. روزی یکی از یاران پیامبر به ایشان گفت: یا رسول الله! اجازه می فرمایید که برای شما منبری بسازم که سه پله داشته باشد و مسلمانان شما را بهتر ببینند؟!. پیامبر با این پیشنهاد موافقت کرد او مشغول ساختن منبر پیامب

درخت خشکیده

ادامه مطلب ...
هیچ وقت از گورخرها سۆال نکن...

هیچ وقت از گورخرها سۆال نکن. از گورخری پرسیدم :تو سفیدی راه راه سیاه داری، یا اینکه سیاهی راه راه سفید داری؟. گورخره به جای جواب دادن پرسید:تو خوبی فقط عادت‌های بد داری، یا بدی و چند تا عادت خوب داری؟. ساکتی بعضی وقت‌ها شلوغ می‌کنی، یا شیطونی بعضی وقت‌ها ساکت می‌شی؟. ذاتا خوشحالی بعضی روزها ناراحتی، یا ذاتا افسرده‌ای بعضی روزها خوشحالی؟. لباسات تمیزن فقط پیرهنت کثیفه، یا کثیفن و شلوارت تمیزه؟. و گورخر پرسید و پرسید و پرسید و پرسید و پرسید و بعد رفت. دیگه هیچ وقت از گورخرها درباره راه راهاشون چیزی نمی‌پرسم!!!. بخش کودک و نوجوان تبیان. منبع: وبل

ادامه مطلب ...
سیب زمینی موکت شده...!

سیب زمینی موکت شده. !. کیوی ابتدا در چین کاشته شد. گوشت سبز این میوه مقاومت بدن را در برابر بیماری ها بیشتر می کند. مزه ی این میوه، ترش و شیرین است و برای کسانی که می خواهند لاغر شوند نیز مفید است. کیوی سرشار از ویتامین C می‌باشد و حتی این ویتامین در کیوی بیشتر از پرتغال است . علاوه بر این کیوی سرشار از ویتامین E و آنتی اکسیدان های دیگر نیز می‌باشد. حالا که هوا سرد شده است خوردن روزانه یک عدد کیوی بسیاری از بیماری‌های فصل سرما را از شما دور می‌کند. کیوی های کمی سفت تر را انتخاب کنید آن ها را از وسط برش دهید و یک چوب بستنی در آن فرو ببرید ح

ادامه مطلب ...
حکایت حاکم و قصاب

حکایت حاکم و قصاب. روزی عده ای از قصاب های طمعکار یک شهر پیش حاکم رفتند و از این که با فروختن گوشت به قیمت تعیین شده، سودی نمی برند شکایت کردند. حاکم می دانست آن ها دروغ می گویند و با گران فروشی و کم فروشی سود بسیار برده اند. بنابراین فکری کرد و به قصاب های طمع کار گفت:« اگر شما ده هزار دینار به خزانه ی شهر بدهید می توانید گوشت را به هر قیمتی که می خواهید بفروشید!». قصاب ها خیلی خوش حال شدند و ده هزار دینار به خزانه دادند، اما حاکم بی درنگ اعلام کرد که اگر مردم شهر از آن چند قصاب گوشت بخرند به شدت مجازات خواهند شد!. چند روز گذشت و گوشت ها روی

حکایت حاکم حکایت قصاب حاکم قصاب

ادامه مطلب ...
حضرت عیسی (ع) و حواریون

حضرت عیسی (ع) و حواریون. *حواریون به عیسى (ع) گفتند:. اى معلم خوب به ما بیاموز که سخت ترین چیزها در عالم چیست ؟. فرمود: سخت ترین چیز خشم خداوند بر بندگان است . گفتند: به چه وسیله مى توان از خشم خداوند در امان بود؟. فرمود: به فرو بردن خشم خود. پرسیدند: منشاء خشم چیست ؟. پاسخ داد: الکبر و التجبر و المحقرة الناس. خود بزرگ بینى ، گردن کشى و تحقیر مردم . بحار: ج 14، ص 287. *حواریّون عیسی پیامبر (ع) به او گفتند : ما با چه کسی هم نشینی کنیم؟. حضرت عیسی (ع) فرمود :. کسی که دیدار او شما را به یاد خدا بیندازد و وقتی به سخن می آید ، حرف او موجب فزونی دان

حضرت عیسی ع حضرت عیسی (ع) حضرت عیسی و حواریون

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه