کوتاه ، اما خواندنی

گهی زین به پشت، گهی پشت بر زین

گهی زین به پشت. گهی پشت بر زین. رستم، پهلوان نامدار ایرانی، در یک باغ خوش آب و هوا توقف کرد تا هم خستگی نبرد سنگینش با افراسیاب را از تن به در کند. هم اسب با وفایش رخش، نفسی تازه کند. پس از خوردن نهار، پلک هایش سنگین شد و کنار آتش خوابش برد. رخش هم بدون این که افسارش به جایی بسته باشد، تنها ماند. افراسیاب با خودش فکر کرد که موفقیت رستم تنها به خاطر قدرت خودش نیست بلکه اسب او در این پیروزی خیلی نقش داشته. پس سربازانش را برای دزدیدن رخش فرستاد. آن ها که از قدرت رخش خبر داشتند برای به دام انداختنش یک طناب بسیار بلند و محکم آورده بودند. وقتی رخش

ادامه مطلب ...
برگی از کتاب کلیله و دمنهمکر

برگی از کتاب کلیله و دمنه. مکر. کلاغی در دامنه کوهی سبز و خرم بر بالای درختی لانه داشت و در آن نزدیکی، سوراخ ماری بود که صاحب بدجنسش هروقت بچه های کلاغ سر از تخم بیرون می آوردند، آن ها را در یک لحظه غفلت کلاغ، می خورد. روزها و روزها می گذشت و مار تکرار کرد تا کاسه صبر کلاغ لبریز شد و از اینکه کاری از دستش بر نمی آید احساس بیچارگی کرد. روزی دل خسته و غمگین شکایت مار را پیش دوست قدیمی خود، شغال برد و گفت: چند وقتی است دارم فکر می کنم تا خود را به گونه ای از شر این ظالم که مرگش از جان برایم شیرین تر است نجات دهم. شغال پرسید: چگونه؟! کلاغ گفت: تصمی

ادامه مطلب ...
برگی از کتاب کلیله و دمنهمکر

برگی از کتاب کلیله و دمنه. مکر. کلاغی در دامنه کوهی سبز و خرم بر بالای درختی لانه داشت و در آن نزدیکی، سوراخ ماری بود که صاحب بدجنسش هروقت بچه های کلاغ سر از تخم بیرون می آوردند، آن ها را در یک لحظه غفلت کلاغ، می خورد. روزها و روزها می گذشت و مار تکرار کرد تا کاسه صبر کلاغ لبریز شد و از اینکه کاری از دستش بر نمی آید احساس بیچارگی کرد. روزی دل خسته و غمگین شکایت مار را پیش دوست قدیمی خود، شغال برد و گفت: چند وقتی است دارم فکر می کنم تا خود را به گونه ای از شر این ظالم که مرگش از جان برایم شیرین تر است نجات دهم. شغال پرسید: چگونه؟! کلاغ گفت: تصمی

ادامه مطلب ...
میان همه پیغمبرها جرجیس را پیدا کرده!

یکی بود، یکی نبود. روباه گرسنه ای بود که روزها در کمین مرغ بیچاره ای نشسته بود تا فرصت مناسبی به دست آورد و مرغ را شکار کند. مرغ، بی خبر از دشمنی که در کمین اوست، این طرف و آن طرف می رفت، دانه بر می چید، قدقدقدا می کرد و تخم می گذاشت. البته اگر مرغ این قدر بی فکر بود، سگی هم آن دور و برها بود که وظیفه اش نگهبانی بود و با چشم های تیزش مراقب دور و بر بود و با دماغ حساسش بو می کشید تا مبادا گرگی، روباهی، شغالی، چیزی مرغ را شکار کند. یک روز که صاحب مرغ و سگ، سگش را برای نگهبانی گله اش با خود به صحرا برده بود، فرصت مناسبی که روباه در انتظارش بود فر

ادامه مطلب ...
میان همه پیغمبرها جرجیس را پیدا کرده!

یکی بود، یکی نبود. روباه گرسنه ای بود که روزها در کمین مرغ بیچاره ای نشسته بود تا فرصت مناسبی به دست آورد و مرغ را شکار کند. مرغ، بی خبر از دشمنی که در کمین اوست، این طرف و آن طرف می رفت، دانه بر می چید، قدقدقدا می کرد و تخم می گذاشت. البته اگر مرغ این قدر بی فکر بود، سگی هم آن دور و برها بود که وظیفه اش نگهبانی بود و با چشم های تیزش مراقب دور و بر بود و با دماغ حساسش بو می کشید تا مبادا گرگی، روباهی، شغالی، چیزی مرغ را شکار کند. یک روز که صاحب مرغ و سگ، سگش را برای نگهبانی گله اش با خود به صحرا برده بود، فرصت مناسبی که روباه در انتظارش بود فر

ادامه مطلب ...
قصه گوی کودکان در کربلا

اسلم بن عمرو یکی از یاران امام حسین (ع) بود که در راه کربلا کودکان به قصه هایش گوش می دادند و شعرهایی را که برایشان می خواند زمزمه می کردند و در کربلا هم این اسلم بود که هراس از دل بچه ها می گرفت و آنها را به آرامش دعوت می کرد. ظهر عاشورا، اسلم خدمت اباعبدالله آمد و اجازه ی میدان رفتن گرفت. امام فرمود: اختیار تو دست پسرم، امام سجاد(ع) است؛ برو و از او اجازه بگیر. اسلم خدمت امام آمد؛ زانو زد و نشست. امام سجاد(ع) در تب می سوخت. گفت: ای پسر رسول خدا خواهشی از تو دارم. پدرت امام حسین(ع) مرا نزد تو فرستاده تا اجازه ی میدان رفتن بگیرم. تو مرا پی

ادامه مطلب ...
قصه گوی کودکان در کربلا

اسلم بن عمرو یکی از یاران امام حسین (ع) بود که در راه کربلا کودکان به قصه هایش گوش می دادند و شعرهایی را که برایشان می خواند زمزمه می کردند و در کربلا هم این اسلم بود که هراس از دل بچه ها می گرفت و آنها را به آرامش دعوت می کرد. ظهر عاشورا، اسلم خدمت اباعبدالله آمد و اجازه ی میدان رفتن گرفت. امام فرمود: اختیار تو دست پسرم، امام سجاد(ع) است؛ برو و از او اجازه بگیر. اسلم خدمت امام آمد؛ زانو زد و نشست. امام سجاد(ع) در تب می سوخت. گفت: ای پسر رسول خدا خواهشی از تو دارم. پدرت امام حسین(ع) مرا نزد تو فرستاده تا اجازه ی میدان رفتن بگیرم. تو مرا پی

ادامه مطلب ...
داستان هایی کوتاه درباره ی نماز

داستان هایی کوتاه درباره ی نماز. جوانی نزد شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی آمد و گفت سه قفل در زندگی ام وجود دارد و سه کلید از شما می خواهم. - قفل اول اینست که دوست دارم یک ازدواج سالم داشته باشم. - قفل دوم اینکه دوست دارم کارم برکت داشته باشد. - قفل سوم اینکه دوست دارم عاقبت بخیر شوم. شیخ نخودکی فرمود:. برای قفل اول، نمازت را اول وقت بخوان. برای قفل دوم نمازت را اول وقت بخوان. و برای قفل سوم نمازت را اول وقت بخوان. جوان عرض کرد: سه قفل با یک کلید؟؟!. شیخ نخودکی فرمود : نماز اول وقت شاه کلید است . *******. ابوعثمان مى گوید: من با سلمان فارسى زیر درخت

ادامه مطلب ...
خاطره ای شنیدنی از استاد شفیعی کدکنی

چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثراً به شهرها و شهرستان های خودشان رفته و یا گرفتار کارهای عید بودند؛ اما استاد بدون هیچ تاخیری سر کلاس آمد و شروع به درس دادن کرد . بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از شاگردان خیلی آرام گفت:. «استاد آخر سال است؛ دیگر بس است!». استاد هم دستی به سر خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را روی میز می گذاشت، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت. استاد 50 ساله با آن کت قهوه ای سوخته که به تن داشت، گفت:. «حالا که تونستید من را از درس دادن بیاندازید، بگذارید خا

ادامه مطلب ...
یک فوت و یک صبر

یک فوت و یک صبر. یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا، مرد دنیا دیده ای بود که در خانه اش به روی دوست و دشمن باز بود. عقیده داشت که مهمان، حبیب خداست و به همین دلیل شب و روزی نبود که یکی دو نفر در خانه اش مهمان نشده باشند. یک روز، مرد غریبه ای که از راهی دور آمده بود، وارد شهر این مرد مهمان نواز شد و از آنجایی که هم گرسنه بود و هم تشنه و هم جایی را برای اقامت سراغ نداشت، یک راست رفت به در خانه مرد مهمان نواز، در زد و یااللهی گفت و وارد خانه شد. صاحب خانه از دیدن مهمان، خوشحال شد و با نگاهی به سر و روی او فهمید که گرسنه و تشنه است و خسته. این بود که ب

ادامه مطلب ...
خاطره ای شنیدنی از استاد شفیعی کدکنی

چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثراً به شهرها و شهرستان های خودشان رفته و یا گرفتار کارهای عید بودند؛ اما استاد بدون هیچ تاخیری سر کلاس آمد و شروع به درس دادن کرد . بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از شاگردان خیلی آرام گفت:. «استاد آخر سال است؛ دیگر بس است!». استاد هم دستی به سر خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را روی میز می گذاشت، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت. استاد 50 ساله با آن کت قهوه ای سوخته که به تن داشت، گفت:. «حالا که تونستید من را از درس دادن بیاندازید، بگذارید خا

ادامه مطلب ...
حکایت فیل و کوران

« جلال الدین محمد بلخی» یکی از بزرگ ترین و پر اهمیت ترین شاعران ایران است که در تمام دنیا او را با نام های « مولوی »، « مولانا » و « بلخی » می شناسند. مولانا در شهر بلخ ( در خراسان قدیم ) به دنیا آمد. مولانا در اشعارش به عقل، عشق و دوستی خداوند می پردازد. این شاعر بزرگ آن قدر در دنیا شناخته شده است که سال 2007 میلادی در سراسر جهان به نام او نامگذاری شد. یکی از حکایت های مولانا، حکایتی است از شناخت حضرت حق در بین ما آدمیان. هرکس با نگاهی او را می بیند. یکی با عقل می جوید او را یکی با چشم و یکی با دل و همه چون صیقل دهند روح را، روشن کنند دل

ادامه مطلب ...
یک فوت و یک صبر

یک فوت و یک صبر. یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا، مرد دنیا دیده ای بود که در خانه اش به روی دوست و دشمن باز بود. عقیده داشت که مهمان، حبیب خداست و به همین دلیل شب و روزی نبود که یکی دو نفر در خانه اش مهمان نشده باشند. یک روز، مرد غریبه ای که از راهی دور آمده بود، وارد شهر این مرد مهمان نواز شد و از آنجایی که هم گرسنه بود و هم تشنه و هم جایی را برای اقامت سراغ نداشت، یک راست رفت به در خانه مرد مهمان نواز، در زد و یااللهی گفت و وارد خانه شد. صاحب خانه از دیدن مهمان، خوشحال شد و با نگاهی به سر و روی او فهمید که گرسنه و تشنه است و خسته. این بود که ب

ادامه مطلب ...
حکایت فیل و کوران

« جلال الدین محمد بلخی» یکی از بزرگ ترین و پر اهمیت ترین شاعران ایران است که در تمام دنیا او را با نام های « مولوی »، « مولانا » و « بلخی » می شناسند. مولانا در شهر بلخ ( در خراسان قدیم ) به دنیا آمد. مولانا در اشعارش به عقل، عشق و دوستی خداوند می پردازد. این شاعر بزرگ آن قدر در دنیا شناخته شده است که سال 2007 میلادی در سراسر جهان به نام او نامگذاری شد. یکی از حکایت های مولانا، حکایتی است از شناخت حضرت حق در بین ما آدمیان. هرکس با نگاهی او را می بیند. یکی با عقل می جوید او را یکی با چشم و یکی با دل و همه چون صیقل دهند روح را، روشن کنند دل

حکایت فیل فیل و کوران

ادامه مطلب ...
دانه‌های باران

دانه‌های باران. خشکسالی در سرزمین «طوس» بیداد می کرد. روزهای سوزان و بی رحم سپری می شد و قطره‏ی بارانی از آسمان نمی‏چکید. تنها امید مردم، خانه امام رضا (ع) بود. روزی امام به مردم گفت:« همه شما سه روز روزه بگیرید تا پس از آن، با هم نماز باران بخوانیم. ». سه روز بعد، وقتی خورشید بالا آمد، مردم پشت سر امام از شهر بیرون رفتند. امام در جلوی جمعیت به نماز ایستاد. پس از نماز امام دستانش را رو به آسمان بی ابر برد و گفت:« ای پروردگار مهربان! باران سودمند رحمت خود را بر مردم نازل بگردان!». ناگهان ابر های تیره سر تا سر آسمان را پوشاند. چند لحظه بعد،

ادامه مطلب ...
گناه در محضر خدا

گناه در محضر خدا. یکى از صالحین به فرزند خود گفت : مرا بتو حاجتى است . پسر گفت : هر چه بفرمائى اطاعت مى کنم . پدر گفت : شب که به منزل مى آیى هر چه از هنگام خارج شدن از منزل گفته و انجام داده اى برایم نقل کن . پسر قبول کرد. شب که آمد شروع به نقل کرد، تا رسید به حرفهاى زشتى که زده بود و کارهاى ناروائى که انجام داده بود، از پدر خجالت کشید که بگوید. دست پدر را بوسید و گریه کرد و گفت : اى پدر از این حاجت بگذر و جز آن هر چه بفرمائى اطاعت مى کنم . زیرا از تو خجالت مى کشم . پدر فرمود: اى پسر، من بنده ضعیف و عاجزم از من خجالت مى کشى ، ولى فرداى قیا

گناه در محضر خدا گناه و خدا محضر خدا

ادامه مطلب ...
درخت خشکیده

درخت خشکیده. وقتی پیامبر از مکه به مدینه هجرت کردند با یاری مسلمانان مکه و مدینه مسجدی را بنا کردند. در گوشه این مسجد درخت خشکیده ایی قرار داشت هر وقت پیامبر برای مردم سخنرانی می کرد به این درخت تکیه می زد. هیچ کدام از مسلمانان نمی دانستند که این درخت خشک حضور پیامبر را در کنار خود احساس می کند و به وجود ایشان در نزدیکی خودش افتخار می کند. روزی یکی از یاران پیامبر به ایشان گفت: یا رسول الله! اجازه می فرمایید که برای شما منبری بسازم که سه پله داشته باشد و مسلمانان شما را بهتر ببینند؟!. پیامبر با این پیشنهاد موافقت کرد او مشغول ساختن منبر پیامبر

درخت خشکیده

ادامه مطلب ...
دعای باران

دعای باران. در زمان حضرت داود (علیه السلام) خشکسالی پدید آمد. مردم سه نفر از علماء خود را انتخاب کردند؛ آن ها از شهر خارج شدند تا از خدا طلب باران نمایند. یکی از آن ها گفت: خدایا تو به ما فرمان داده ای تا کسی را که به ما ظلم کرده است مورد عفو و بخشش قرار دهیم، اینک ما به خود ظلم کرده ایم تو ما را عفو کن. دومی گفت: خدایا تو به ما دستور داده ای که بندگان را آزاد کنیم و اینک ما بندگان توئیم، ما را آزاد فرما. سومی گفت: خداوندا تو در تورات خود ما را حکم کرده ای که فقیر و مسکین را از خود نرانیم و ما مسکین هستیم که در خانه ات ایستاده ایم، تو ما را مح

دعای باران

ادامه مطلب ...
یک سنجاق قفلی نامریی

یک سنجاق قفلی نامریی. دیروز عصر تلویزیون نگاه می کردم. یادم افتاد که همین برنامه را خیلی سال پیش دیده بودم. از خودم پرسیدم، خیلی سال پیش کی بود؟ اگر دور است، پس چرا من فکر می کنم این همه نزدیک است؟. فردا هم که برسد، فکر می کنم چه قدر زود رسید و کی دیروز تمام شد. در فاصله یک چشم به هم زدن همه چیز می گذرد. بعد فکر کردم انگار همه ی زمان ها به هم با یک سنجاق قفلی نامرئی چین داده شده اند و وصل شده اند. فردا هم به امروز و دیروز چین خواهد خورد و سال بعد و بعدترش هم همین طور؛ اما سرعت این سنجاق قفلی خیلی زیاد است. خدا کند که در بین چین هایش گیر نک

ادامه مطلب ...
سیب زمینی موکت شده...!

سیب زمینی موکت شده. !. کیوی ابتدا در چین کاشته شد. گوشت سبز این میوه مقاومت بدن را در برابر بیماری ها بیشتر می کند. مزه ی این میوه، ترش و شیرین است و برای کسانی که می خواهند لاغر شوند نیز مفید است. کیوی سرشار از ویتامین C می‌باشد و حتی این ویتامین در کیوی بیشتر از پرتغال است . علاوه بر این کیوی سرشار از ویتامین E و آنتی اکسیدان های دیگر نیز می‌باشد. حالا که هوا سرد شده است خوردن روزانه یک عدد کیوی بسیاری از بیماری‌های فصل سرما را از شما دور می‌کند. کیوی های کمی سفت تر را انتخاب کنید آن ها را از وسط برش دهید و یک چوب بستنی در آن فرو ببرید حا

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه