کوتاه ، اما خواندنی

دزدی که با شنیدن آیات قرآن توبه کرد

دزدی که با شنیدن آیات قرآن توبه کرد. فضیل بن عیاض در ابتدا دزد بود، تحولی در او پیدا شد، تمام گناهان را کنار گذاشت، توبه واقعی کرد، و بعدها یکی از بزرگان شد. نه فقط مرد با تقوایی شد، بلکه معلم و مربی عده ی دیگری هم شد، در حالی که قبلاً یک دزد سر گردنه گیری بود که مردم از بیم او راحتی نداشتند. یک شب از دیواری بالا رفت روی دیوار نشست و خواست از دیوار پایین بیاید، اتفاقاً یک مرد عابد و زاهدی شب زنده داری می کرد، نماز شب می خواند، دعا می خواند، قرآن می خواند و صدای حزین قرآن خواندنش بگوش می رسید. ناگهان صدای قرآن خوان را شنید که اتفاقاً به این آیه

ادامه مطلب ...
دزدی که با شنیدن آیات قرآن توبه کرد

دزدی که با شنیدن آیات قرآن توبه کرد. فضیل بن عیاض در ابتدا دزد بود، تحولی در او پیدا شد، تمام گناهان را کنار گذاشت، توبه واقعی کرد، و بعدها یکی از بزرگان شد. نه فقط مرد با تقوایی شد، بلکه معلم و مربی عده ی دیگری هم شد، در حالی که قبلاً یک دزد سر گردنه گیری بود که مردم از بیم او راحتی نداشتند. یک شب از دیواری بالا رفت روی دیوار نشست و خواست از دیوار پایین بیاید، اتفاقاً یک مرد عابد و زاهدی شب زنده داری می کرد، نماز شب می خواند، دعا می خواند، قرآن می خواند و صدای حزین قرآن خواندنش بگوش می رسید. ناگهان صدای قرآن خوان را شنید که اتفاقاً به این آیه

ادامه مطلب ...
تربیت نااهل

تربیت نااهل. طایفه ای از دزدان عرب، بر سر کوهی جمع شده بودند و مردم را غارت می کردند. پادشاه وقت، با تدبیر خاص و زحمت بسیار ، آن ها را دستگیر کرده و فرمان قتل داد . جوانی نو رسیده در میان آنان وجود داشت . وزیر از شاه تقاضا کرد که او بخشیده شود ؛ اما شاه گفت :. - آتش را خاموش کردن و ریشه آن را گذاشتن ؛ افعی را کشتن و بچه اش را نگاه داشتن و در آستین خود پروراندن، کاری خردمندانه نیست. وزیر گفت :. - هر چند این جوان، در مصاحبت با دزدان تربیت یافته و خوی بد آن ها را گرفته است؛ اما امیدوارم که او در خدمت ناصحان در آید و تربیت صالحان پذیرد؛ چون هنوز

ادامه مطلب ...
تربیت نااهل

تربیت نااهل. طایفه ای از دزدان عرب، بر سر کوهی جمع شده بودند و مردم را غارت می کردند. پادشاه وقت، با تدبیر خاص و زحمت بسیار ، آن ها را دستگیر کرده و فرمان قتل داد . جوانی نو رسیده در میان آنان وجود داشت . وزیر از شاه تقاضا کرد که او بخشیده شود ؛ اما شاه گفت :. - آتش را خاموش کردن و ریشه آن را گذاشتن ؛ افعی را کشتن و بچه اش را نگاه داشتن و در آستین خود پروراندن، کاری خردمندانه نیست. وزیر گفت :. - هر چند این جوان، در مصاحبت با دزدان تربیت یافته و خوی بد آن ها را گرفته است؛ اما امیدوارم که او در خدمت ناصحان در آید و تربیت صالحان پذیرد؛ چون هنوز

ادامه مطلب ...
مرد ناشناس

مرد ناشناس. زن بیچاره مشک آب را به دوش کشیده بود و نفس زنان به سوی خانه اش می رفت. مردی ناشناس به او برخورد و مشک را از او گرفت و خودش به دوش کشید. کودکان خردسال زن، چشم به در دوخته، منتظر آمدن مادر بودند. در خانه باز شد. کودکان معصوم دیدند مرد ناشناس همراه مادرشان به خانه آمد و مشک آب به عوض مادرشان به دوش گرفته است. مرد ناشناس مشک را به زمین گذاشت و از زن پرسید: « خوب معلوم است که مردی نداری که خودت آب کشی می کنی. چطور شده که بی کس مانده ای؟». شوهرم سرباز بود. علی بن ابیطالب او را به یکی از مرزها فرستاد و در آن جا کشته شد. اکنون منم و

ادامه مطلب ...
مرد ناشناس

مرد ناشناس. زن بیچاره مشک آب را به دوش کشیده بود و نفس زنان به سوی خانه اش می رفت. مردی ناشناس به او برخورد و مشک را از او گرفت و خودش به دوش کشید. کودکان خردسال زن، چشم به در دوخته، منتظر آمدن مادر بودند. در خانه باز شد. کودکان معصوم دیدند مرد ناشناس همراه مادرشان به خانه آمد و مشک آب به عوض مادرشان به دوش گرفته است. مرد ناشناس مشک را به زمین گذاشت و از زن پرسید: « خوب معلوم است که مردی نداری که خودت آب کشی می کنی. چطور شده که بی کس مانده ای؟». شوهرم سرباز بود. علی بن ابیطالب او را به یکی از مرزها فرستاد و در آن جا کشته شد. اکنون منم و

ادامه مطلب ...
بی سوادی که قرآن خوان شد

بی سوادی که قرآن خوان شد. جناب حاج علی آقا سلمان منشی (بزاز) فرمود در دوران بچگی به مکتب نرفتم و بی سواد بودم. در اول جوانی سخت آرزو داشتم بتوانم قرآن مجید را بخوانم تا این که شبی با دل شکسته برای رسیدن به این آرزو به حضرت ولیعصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) متوسل شدم. در خواب دیدم که در کربلا هستم. شخصی به من رسید و گفت در این خانه بیا که تعزیه حضرت سید الشهداء (ع) در آن بر پا است و به روضه گوش کن ، قبول کردم و وارد شدم. دیدم دو نفر سید بزرگوار نشسته اند و جلو آن ها ظرف آتشی است و سفره نانی پهلوی آن هاست، قدری از آن نان را گرم نموده و به من

ادامه مطلب ...
بی سوادی که قرآن خوان شد

بی سوادی که قرآن خوان شد. جناب حاج علی آقا سلمان منشی (بزاز) فرمود در دوران بچگی به مکتب نرفتم و بی سواد بودم. در اول جوانی سخت آرزو داشتم بتوانم قرآن مجید را بخوانم تا این که شبی با دل شکسته برای رسیدن به این آرزو به حضرت ولیعصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) متوسل شدم. در خواب دیدم که در کربلا هستم. شخصی به من رسید و گفت در این خانه بیا که تعزیه حضرت سید الشهداء (ع) در آن بر پا است و به روضه گوش کن ، قبول کردم و وارد شدم. دیدم دو نفر سید بزرگوار نشسته اند و جلو آن ها ظرف آتشی است و سفره نانی پهلوی آن هاست، قدری از آن نان را گرم نموده و به من

ادامه مطلب ...
سرزمین رویاها

سرزمین رویاها. یک روز ماهیگیر سرحالی با کلاه لبه دار و حصیری اش لب دریا نشست و قلاب ماهیگیری اش را انداخت توی آب. فرشته ماهی ها به امید تکه ای نان روی آب چرخ می زدند . دل من هی به هم می خورد. قلاب ماهیگیری هی توی آب تکان می خورد و موج می ا نداخت . مارها و فرشته ماهی ها از هم جلو می زدند. تن می زدند به هم و خودشان را می انداختند جلو . دل من بیشتر به هم می خورد. رقابت سخت و سخت تر می شد و ماهیگیر به کرم لهیده نوک قلابش پوزخند می زد! هر فرشته ماهی که از همه جلوتر بود دهانش را گیر می داد به قلاب و به دام ماهیگیر می افتاد . ماهیگیر اما دست بر

ادامه مطلب ...
از همان کودکی

ازهمان کودکی. برادرم هشت سال بیشتر نداشت و در مغازه خیاطی شاگردی می کرد، استاد کارش به پدرم گفته بود:. -« امروز حسن رو پی کاری فرستادم، وقتی برگشت دیدم80 تومان در دست دارد، پول رو به من داد و گفت :. اوستا این پول رو پیدا کردم. ». استاد کار در حالی که پول را به پدرم می داد دوباره گفت:. - «این اسکناس ها رو پسرتان پیدا کرده. ». پدر بلافاصله به مسجد رفت و خواست که از بلندگو اعلام کنند مبلغی پیدا شده است تا صاحب پول هر چه زودتر بیاید. حسن از همان کودکی به حلال و حرام اهمیت می داد. خاطره ایاز شهید حسن انفرادی. راوی: علی انفرادی،برادر شهید. koodak@teb

ادامه مطلب ...
سرزمین رویاها

سرزمین رویاها. یک روز ماهیگیر سرحالی با کلاه لبه دار و حصیری اش لب دریا نشست و قلاب ماهیگیری اش را انداخت توی آب. فرشته ماهی ها به امید تکه ای نان روی آب چرخ می زدند . دل من هی به هم می خورد. قلاب ماهیگیری هی توی آب تکان می خورد و موج می ا نداخت . مارها و فرشته ماهی ها از هم جلو می زدند. تن می زدند به هم و خودشان را می انداختند جلو . دل من بیشتر به هم می خورد. رقابت سخت و سخت تر می شد و ماهیگیر به کرم لهیده نوک قلابش پوزخند می زد! هر فرشته ماهی که از همه جلوتر بود دهانش را گیر می داد به قلاب و به دام ماهیگیر می افتاد . ماهیگیر اما دست بر

ادامه مطلب ...
تربیت دختر

تربیتِ دختر. فرزند دوممان هم دختر بود. یکی از اقوام به شوخی گفت:. - « قربانعلی! چرا این قدر دختر می خواهی؟ بس است دیگر. » او با خوشحالی جواب داد:. - «اگه تمام فرزندانم دختر باشند، افتخار می کنم. می خواهم آن ها رو درست تربیت کنم تا وقتی به تکلیف رسیدند، خودم چادر سرشان کنم. ». آن وقت پیشانی نوزاد را بوسید و ادامه داد:. - «طوری دخترانم رو با حجاب و مقید به اسلام بار می آورم که زبانزد همه ی مردم باشند؛ هرکس آن ها رو دید بگوید: دست آقای نظیف درد نکند با این دختر تربیت کردنش. ». با این حرف قربانعلی دهان همه بسته شد. خاطره ای از شهید قربانعلی نظیف.

ادامه مطلب ...
دستپخت

دستپخت. اولین قاشق غذا را که به دهان بردم با طعم ناجورش فهمیدم چه دسته گلی آب داده ام!. سن و سالی نداشتم و تازه برای اولین مرتبه غذای مورد علاقه پدر را درست کرده بودم. با این که خیلی دقت کردم باز هم غذایم درست و حسابی از کار در نیامد. قاشق دوم را به زور خوردم؛ در همان حال زیرچشمی به پدر نگاه کردم تا ببینم عکس العمل او چگونه است؟. تعجب کردم! آخر پدر، با اشتهایی خوب در حال خوردن غذا بود و بی آن که حالت صورتش عوض شود از دست پخت من تعریف می کرد. در بین حرف هایش می گفت:. -«غذای دخترم معصومه یک طعم اشتها آوردارد. ». پدر آن قدر از دست پخت من تعریف کر

ادامه مطلب ...
اولین مبارزه

اولین مبارزه. یک روز خانم معلم به پسرم گفت:. - « بازرگان! تو که صدای خوبی داری اذان بگو. ». او جواب داد:. - « من پیش آدم های سر لخت اذان نمی گویم. ». آن وقت در حالی که از کلاس بیرون می رفت ادامه داد که:. -« وقتی روسری سرتان کنید برمی گردم. » به این صورت بازرگان اولین مبارزه علیه رژیم را از مدرسه شروع کرد. خاطره ای از شهید بازرگان گریوانی. راوی: رضا گریوانی، پدر شهید. koodak@tebyan. com نویسنده: مریم عرفانیان تنظیم: فهیمه امرالله شبکه کودک و نوجوان تبیان.

ادامه مطلب ...
اولین مبارزه

اولین مبارزه. یک روز خانم معلم به پسرم گفت:. - « بازرگان! تو که صدای خوبی داری اذان بگو. ». او جواب داد:. - « من پیش آدم های سر لخت اذان نمی گویم. ». آن وقت در حالی که از کلاس بیرون می رفت ادامه داد که:. -« وقتی روسری سرتان کنید برمی گردم. » به این صورت بازرگان اولین مبارزه علیه رژیم را از مدرسه شروع کرد. خاطره ای از شهید بازرگان گریوانی. راوی: رضا گریوانی، پدر شهید. koodak@tebyan. com نویسنده: مریم عرفانیان تنظیم: فهیمه امرالله شبکه کودک و نوجوان تبیان.

ادامه مطلب ...
تربیت دختر

تربیتِ دختر. فرزند دوممان هم دختر بود. یکی از اقوام به شوخی گفت:. - « قربانعلی! چرا این قدر دختر می خواهی؟ بس است دیگر. » او با خوشحالی جواب داد:. - «اگه تمام فرزندانم دختر باشند، افتخار می کنم. می خواهم آن ها رو درست تربیت کنم تا وقتی به تکلیف رسیدند، خودم چادر سرشان کنم. ». آن وقت پیشانی نوزاد را بوسید و ادامه داد:. - «طوری دخترانم رو با حجاب و مقید به اسلام بار می آورم که زبانزد همه ی مردم باشند؛ هرکس آن ها رو دید بگوید: دست آقای نظیف درد نکند با این دختر تربیت کردنش. ». با این حرف قربانعلی دهان همه بسته شد. خاطره ای از شهید قربانعلی نظیف.

ادامه مطلب ...
از همان کودکی

ازهمان کودکی. برادرم هشت سال بیشتر نداشت و در مغازه خیاطی شاگردی می کرد، استاد کارش به پدرم گفته بود:. -« امروز حسن رو پی کاری فرستادم، وقتی برگشت دیدم80 تومان در دست دارد، پول رو به من داد و گفت :. اوستا این پول رو پیدا کردم. ». استاد کار در حالی که پول را به پدرم می داد دوباره گفت:. - «این اسکناس ها رو پسرتان پیدا کرده. ». پدر بلافاصله به مسجد رفت و خواست که از بلندگو اعلام کنند مبلغی پیدا شده است تا صاحب پول هر چه زودتر بیاید. حسن از همان کودکی به حلال و حرام اهمیت می داد. خاطره ایاز شهید حسن انفرادی. راوی: علی انفرادی،برادر شهید. koodak@teb

ادامه مطلب ...
دستپخت

دستپخت. اولین قاشق غذا را که به دهان بردم با طعم ناجورش فهمیدم چه دسته گلی آب داده ام!. سن و سالی نداشتم و تازه برای اولین مرتبه غذای مورد علاقه پدر را درست کرده بودم. با این که خیلی دقت کردم باز هم غذایم درست و حسابی از کار در نیامد. قاشق دوم را به زور خوردم؛ در همان حال زیرچشمی به پدر نگاه کردم تا ببینم عکس العمل او چگونه است؟. تعجب کردم! آخر پدر، با اشتهایی خوب در حال خوردن غذا بود و بی آن که حالت صورتش عوض شود از دست پخت من تعریف می کرد. در بین حرف هایش می گفت:. -«غذای دخترم معصومه یک طعم اشتها آوردارد. ». پدر آن قدر از دست پخت من تعریف کر

ادامه مطلب ...
ارتباط من و صمیمانه بابا

ارتباط صمیمانه من و بابا. پدر وقتی داستان «چوپان دروغگو» را تعریف می کند، یعنی می خواهد به من بگوید که دروغ گویی آخر و عاقبت خوشی ندارد. وقتی از «سیر تحول در اروپا» حرف می زند یعنی من در درس هایم خیلی ضعیف هستم و یک دسته گلی در مدرسه به آب داده ام و او آمده و خبردار شده که باید فوری جبرانش بکنم. وقتی از خاطرات گذشته خود مربوط به مشکلات دوران نوجوانی خودش می گوید، یعنی می خواهد بگوید که تو اصلا از این دست مشکلات نداری و باید خوب درس هایت را بخوانی. وقتی می گوید: «استادم فقط یک سیلی به من زد و من از همان روز متحول شدم و در راه راست قدم برداشتم!»

ادامه مطلب ...
ارتباط من و صمیمانه بابا

ارتباط صمیمانه من و بابا. پدر وقتی داستان «چوپان دروغگو» را تعریف می کند، یعنی می خواهد به من بگوید که دروغ گویی آخر و عاقبت خوشی ندارد. وقتی از «سیر تحول در اروپا» حرف می زند یعنی من در درس هایم خیلی ضعیف هستم و یک دسته گلی در مدرسه به آب داده ام و او آمده و خبردار شده که باید فوری جبرانش بکنم. وقتی از خاطرات گذشته خود مربوط به مشکلات دوران نوجوانی خودش می گوید، یعنی می خواهد بگوید که تو اصلا از این دست مشکلات نداری و باید خوب درس هایت را بخوانی. وقتی می گوید: «استادم فقط یک سیلی به من زد و من از همان روز متحول شدم و در راه راست قدم برداشتم!»

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه