نوجوانان

چرا من؟

چرامن ؟!. «آفرین!. آفرین!. خیلی عالی بود!!!». صدای کف زدن کارگردان توی سالن پیچید. خانم مهتابی، مربی پرورشی مان و تهیه کننده هم شروع کردند به دست زدن. لبخندی روی لب های سهیلا نشست. لبه های مانتویش را با دستانش گرفت و روی زانوهایش خم شد. صورتم را برگرداندم تا کسی اشک هایم را نبیند. باورم نمی شد، اجرای من از همه بهتر بود. حتی آقای هنرور، کارگردان گروه از بازی من خیلی خوشش آمده بود و می گفت که بازیگری توی خونم است چطور ممکن بود نقش اول را بدهند به سهیلا؟؟؟». همیشه همین طور بود. سهیلا از من خوش شانس تر بود. همه او را دوست داشتند فقط به خاطر

ادامه مطلب ...
چرا من؟

چرامن ؟!. «آفرین!. آفرین!. خیلی عالی بود!!!». صدای کف زدن کارگردان توی سالن پیچید. خانم مهتابی، مربی پرورشی مان و تهیه کننده هم شروع کردند به دست زدن. لبخندی روی لب های سهیلا نشست. لبه های مانتویش را با دستانش گرفت و روی زانوهایش خم شد. صورتم را برگرداندم تا کسی اشک هایم را نبیند. باورم نمی شد، اجرای من از همه بهتر بود. حتی آقای هنرور، کارگردان گروه از بازی من خیلی خوشش آمده بود و می گفت که بازیگری توی خونم است چطور ممکن بود نقش اول را بدهند به سهیلا؟؟؟». همیشه همین طور بود. سهیلا از من خوش شانس تر بود. همه او را دوست داشتند فقط به خاطر

ادامه مطلب ...
بوی بهشت می آید!!!...(2)

بوی بهشت می آید!!!. (2). خاله که خیالش از بابت پسرک راحت شده بود کنارم آمد و پرسید: «برایت آبمیوه بریزم یا کمپوت باز کنم. سرم را تکان دادم و گفتم «نه،میل ندارم». خاله دستی روی موهایم کشید و گفت : «دوست داری دو تا گیس خوشگل برایت ببافم؟». موهایم را ازمیان دست هایش بیرون کشیدم و گفتم: «نه. دوست ندارم». چشم های بادامیش گرد شد و گفت: « نکنه با من قهری؟» گفتم :«نه. با حضرت معصومه قهرم». خاله لبش را گزید و محکم زد توی صورتش و گفت: « واااا. نگو خاله خدا قهرش می گیرد!. آخه چرا؟». دست هایم را زدم زیر بغلم و با ابروهای گره خورده گفتم: «نمی بینی چه بلایی

ادامه مطلب ...
بوی بهشت می آید!!!...(2)

بوی بهشت می آید!!!. (2). خاله که خیالش از بابت پسرک راحت شده بود کنارم آمد و پرسید: «برایت آبمیوه بریزم یا کمپوت ��از کنم. سرم را تکان دادم و گفتم «نه،میل ندارم». خاله دستی روی موهایم کشید و گفت : «دوست داری دو تا گیس خوشگل برایت ببافم؟». موهایم را ازمیان دست هایش بیرون کشیدم و گفتم: «نه. دوست ندارم». چشم های بادامیش گرد شد و گفت: « نکنه با من قهری؟» گفتم :«نه. با حضرت معصومه قهرم». خاله لبش را گزید و محکم زد توی صورتش و گفت: « واااا. نگو خاله خدا قهرش می گیرد!. آخه چرا؟». دست هایم را زدم زیر بغلم و با ابروهای گره خورده گفتم: «نمی بینی چه بلایی

ادامه مطلب ...
سخت تر از امتحان

سخت تر از امتحان. سخت تر از امتحان دانه های درشت عرق را از پیشانیم پاک کردم. انگشتان سردم لمس شده بود. خودکار از لابه لای انگشتانم سرخورد. زود خم شدم و برداشتمش. دزدکی نگاهی به اطراف انداختم. کسی حواسش به من نبود. نفس عمیقی کشیدم. کمی آرام شدم، سری چرخاندم حسابی سالن را از پایین تا بالا را خوب براندازکردم. همه چیز زیادی خوب بود. از آقای ملکوتی هم خبری نبود. سعی کردم به اعصابم مسلط شوم اما هنوزدستم می لرزید. بعضی از بچه ها حسابی مشغول نوشتن بودند. چقدر به آن ها حسودیم شد. به سقف پر از میخ و پونزکه یادگار جشن های مناسبت های مختلف بودند

ادامه مطلب ...
چانه زنی

چانه زنی. یکی ازکارهای خوب دوستم این است که هر وقت آدم های فقیری را می بیند، زود دستش داخل جیبش می رود و مقداری پول کمک می کند. دقت کرده ام او همیشه چیزی در جیبش دارد تا به آن ها بدهد. بارها به خود گفته ام این چه کار قشنگی است که دوستم انجام می دهد. بعضی وقت ها دیده ام که فقیری دارد فالنامه، جوراب یا شانه و کبریت می فروشد و او با علاقه قیمت شان رامی پرسد و باخوشحالی بر سرخرید آن ها چانه می زند. گاهی فکر می کردم چرا با آن ها چانه می زند. اوکه می خواهد بخرد پس چرا بحث وگ فتگو می کند. این سوال در ذهنم بود تا اینکه یک روز با دوستم پیاده راه می

ادامه مطلب ...
چانه زنی

چانه زنی. یکی ازکارهای خوب دوستم این است که هر وقت آدم های فقیری را می بیند، زود دستش داخل جیبش می رود و مقداری پول کمک می کند. دقت کرده ام او همیشه چیزی در جیبش دارد تا به آن ها بدهد. بارها به خود گفته ام این چه کار قشنگی است که دوستم انجام می دهد. بعضی وقت ها دیده ام که فقیری دارد فالنامه، جوراب یا شانه و کبریت می فروشد و او با علاقه قیمت شان رامی پرسد و باخوشحالی بر سرخرید آن ها چانه می زند. گاهی فکر می کردم چرا با آن ها چانه می زند. اوکه می خواهد بخرد پس چرا بحث وگ فتگو می کند. این سوال در ذهنم بود تا اینکه یک روز با دوستم پیاده راه می

ادامه مطلب ...
بوی بهشت می آید!!!...

بوی بهشت می آید!!!. (1). پایم کو؟. پایم را پس بدهید. یالا. زود باشید، من پایم را می خواهم. پایم را. از خواب ناز پریدم. تمام تنم می لرزید. دقیقا نمی دانستم سردم شده یا حسابی ترسیده ام. چقدر دلم برای مادرتنگ شده بود. برای پدر، حتی برای محمدرضا برادرم، که از صبح تا شب مثل سگ و گربه می جنگیدیم. تصورش را هم نمی کردم اگر سال تا سال نبینمش دلم برای محمدرضا تنگ شود. اما توی این سه روز انگار سال هاست ندیدمش. خاله از خستگی کنارم نشسته، خوابش برده بود. دستم را به زور دور گردنش حلقه کردم. گچ پایم اجازه نمی داد بیشتر از آن جلوتر بروم. خاله با آن سر

ادامه مطلب ...
بوی بهشت می آید!!!...

بوی بهشت می آید!!!. (1). پایم کو؟. پایم را پس بدهید. یالا. زود باشید، من پایم را می خواهم. پایم را. از خواب ناز پریدم. تمام تنم می لرزید. دقیقا نمی دانستم سردم شده یا حسابی ترسیده ام. چقدر دلم برای مادرتنگ شده بود. برای پدر، حتی برای محمدرضا برادرم، که از صبح تا شب مثل سگ و گربه می جنگیدیم. تصورش را هم نمی کردم اگر سال تا سال نبینمش دلم برای محمدرضا تنگ شود. اما توی این سه روز انگار سال هاست ندیدمش. خاله از خستگی کنارم نشسته، خوابش برده بود. دستم را به زور دور گردنش حلقه کردم. گچ پایم اجازه نمی داد بیشتر از آن جلوتر بروم. خاله با آن سر

ادامه مطلب ...
سخت تر از امتحان

سخت تر از امتحان. سخت تر از امتحان دانه های درشت عرق را از پیشانیم پاک کردم. انگشتان سردم لمس شده بود. خودکار از لابه لای انگشتانم سرخورد. زود خم شدم و برداشتمش. دزدکی نگاهی به اطراف انداختم. کسی حواسش به من نبود. نفس عمیقی کشیدم. کمی آرام شدم، سری چرخاندم حسابی سالن را از پایین تا بالا را خوب براندازکردم. همه چیز زیادی خوب بود. از آقای ملکوتی هم خبری نبود. سعی کردم به اعصابم مسلط شوم اما هنوزدستم می لرزید. بعضی از بچه ها حسابی مشغول نوشتن بودند. چقدر به آن ها حسودیم شد. به سقف پر از میخ و پونزکه یادگار جشن های مناسبت های مختلف بودند

ادامه مطلب ...
فرشتگان خدا

فرشتگان خدا. پیامبر(ص) به مدینه آمدند. خبر بگوش یکی از علمای یهودی بنام«ابن صوریا»رسید او با تنی چند از یهود، به دیدار رسول اکرم(ص) آمدند. از پیامبر سوالات مختلفی کردند و نشانه هایى را که گواه نبوت او بود، جستجو کردند. در نهایت پرسیدند: «اى محمّد! خواب تو چگونه است؟. به ما اطلاعاتى درباره خواب پیامبر موعود داده شده است. پیامبر(ص) فرمود: «چشم من به خواب مى رود اما قلبم بیدار است». گفتند: «راست گفتى اى محمّد»ابن صوریا سرش را تکان داد و گفت:«یک سوال باقى مانده که اگر آن را صحیح جواب دهى به تو ایمان مى آوریم و از تو پیروى خواهیم کرد. «نام آن فرش

ادامه مطلب ...
سرزمین رویاها

سرزمین رویاها. یک روز ماهیگیر سرحالی با کلاه لبه دار و حصیری اش لب دریا نشست و قلاب ماهیگیری اش را انداخت توی آب. فرشته ماهی ها به امید تکه ای نان روی آب چرخ می زدند . دل من هی به هم می خورد. قلاب ماهیگیری هی توی آب تکان می خورد و موج می ا نداخت . مارها و فرشته ماهی ها از هم جلو می زدند. تن می زدند به هم و خودشان را می انداختند جلو . دل من بیشتر به هم می خورد. رقابت سخت و سخت تر می شد و ماهیگیر به کرم لهیده نوک قلابش پوزخند می زد! هر فرشته ماهی که از همه جلوتر بود دهانش را گیر می داد به قلاب و به دام ماهیگیر می افتاد . ماهیگیر اما دست بر

ادامه مطلب ...
از همان کودکی

ازهمان کودکی. برادرم هشت سال بیشتر نداشت و در مغازه خیاطی شاگردی می کرد، استاد کارش به پدرم گفته بود:. -« امروز حسن رو پی کاری فرستادم، وقتی برگشت دیدم80 تومان در دست دارد، پول رو به من داد و گفت :. اوستا این پول رو پیدا کردم. ». استاد کار در حالی که پول را به پدرم می داد دوباره گفت:. - «این اسکناس ها رو پسرتان پیدا کرده. ». پدر بلافاصله به مسجد رفت و خواست که از بلندگو اعلام کنند مبلغی پیدا شده است تا صاحب پول هر چه زودتر بیاید. حسن از همان کودکی به حلال و حرام اهمیت می داد. خاطره ایاز شهید حسن انفرادی. راوی: علی انفرادی،برادر شهید. koodak@teb

ادامه مطلب ...
سنگ انداز دلیر(1)

سنگ انداز دلیر(1). وَقَتَلَ دَاوُودُ جَالُوتَ وَآتَاهُ اللّهُ الْمُلْکَ وَالْحِکْمَةَ؛ و داوود جالوت را کشت و خداوند به او پادشاهى و حکمت ارزانى داشت. آفتاب که بالا آمد دو لشکر مقابل هم صف کشیدند. صدای همهمه و های و هوی دو سپاه دشت را پر کرد. پرچم ها بالا سر سپاهیان در نسیم می لرزیدند. «طالوت» از جلو سپاهیان می گذشت که چشمش به کوچک ترین سرباز خود افتاد. نوجوان خوشرویی بود. شمشیرش را در دستش چرخاند و صدا زد. - تو اینجا چکار می کنی فرزند؟. «داود» قدمی پیش گذاشت و به فرمانده احترام کرد. از پدرش شنیده بود که طالوتِ قوی هیکل پیامبری از پیامبرا

ادامه مطلب ...
سنگ انداز دلیر(2)

سنگ انداز دلیر(2). - ای پیامبر خدا اجازه بدهید من به جنگ این کافر بروم!. طالوت نگاهی به قامت نحیف داود انداخت و لبخند زد. - چه می گویی پسر، مردان قوی پنجه و سِتَبر ما از جنگ با او عاجزند، آن وقت تو می خواهی با او بجنگی؟. داود با صلابت و بزرگی سینه اش را جلو داد و گفت: «در این گونه مبارزه آدمی باید با ایمان و توکل بر خدا بجنگد، اگر شما رخصت دهید من این کافر را از روی زمین برمی دارم!». سخنان داود جوان، طالوت نبی را به وجد آورد. دستور داد لباس رزم به تنش کنند و او را راهی میدان کنند. داود سر تعظیم فرود آورد و. سپس فلاخن پشمی خود را از بیخ کمر ب

ادامه مطلب ...
بی تو

بی تو. بی تو غریبم، باهمه چیز، با همه کس حتی با خویشتن خویش! بی تو، درمانده و تنها چون طفلی گریزان از آدم ها، پی کسی می گردم. پی یک نفس، پی یک یار، یک همراه همیشگی. بی تو، وامانده و اندوهگین؛ چون غریبی در شهر غربت به دنبال آشنایی می گردم، آشنایی که رهنمایم باشد، آشنایی که مرا از تاریکی برهاند و به نور برساند، بی تو حتی غریبم باتمام کبوترها. بی تو حتی غریبم با صدای دنگ دنگ ساعتی که می گوید وقت اذان است. دنگ دنگ ساعت زنگی در ذهنم می پیچد، دو رکعت نماز برای ظهورت می خوانم. کبوتر وجودم پرمی کشد و میان کبوترهای نشسته بر بام گم می شود. پس آقای من،

ادامه مطلب ...
تا حضورت...

تاحضورت. پر می کشم و تا حضورت می آیم. می خواهم دست های سخاوتت را در برابرم بگیری تا در آن ها لانه کنم . تا سایه رحمتت بر سر ملیچکی چون من بیفتد. آن گاه دیگر نه از باد می هراسم که تار و پود لانه ام را به بازی گرفته و نه از چنگال سیاه عقابی که دارایی ام را به تاراج برده. پر می کشم و تا حضورت می آیم. آن گاه دیگر از هیچ کس و هیچ چیز نمی هراسم. می دانم در محضر تو آسمان از ابرهای تیره و تار تهی شده و نگاه نیلگونش را به خاکیان دوخته. می دانم در محضر تو خاکیانی هستند که با ترنم وجودت تو جوانه جوانه از پیکرشان می روید. پر می کشم و تا حضورت می آیم ت

ادامه مطلب ...
سرزمین رویاها

سرزمین رویاها. یک روز ماهیگیر سرحالی با کلاه لبه دار و حصیری اش لب دریا نشست و قلاب ماهیگیری اش را انداخت توی آب. فرشته ماهی ها به امید تکه ای نان روی آب چرخ می زدند . دل من هی به هم می خورد. قلاب ماهیگیری هی توی آب تکان می خورد و موج می ا نداخت . مارها و فرشته ماهی ها از هم جلو می زدند. تن می زدند به هم و خودشان را می انداختند جلو . دل من بیشتر به هم می خورد. رقابت سخت و سخت تر می شد و ماهیگیر به کرم لهیده نوک قلابش پوزخند می زد! هر فرشته ماهی که از همه جلوتر بود دهانش را گیر می داد به قلاب و به دام ماهیگیر می افتاد . ماهیگیر اما دست بر

ادامه مطلب ...
فرشتگان خدا

فرشتگان خدا. پیامبر(ص) به مدینه آمدند. خبر بگوش یکی از علمای یهودی بنام«ابن صوریا»رسید او با تنی چند از یهود، به دیدار رسول اکرم(ص) آمدند. از پیامبر سوالات مختلفی کردند و نشانه هایى را که گواه نبوت او بود، جستجو کردند. در نهایت پرسیدند: «اى محمّد! خواب تو چگونه است؟. به ما اطلاعاتى درباره خواب پیامبر موعود داده شده است. پیامبر(ص) فرمود: «چشم من به خواب مى رود اما قلبم بیدار است». گفتند: «راست گفتى اى محمّد»ابن صوریا سرش را تکان داد و گفت:«یک سوال باقى مانده که اگر آن را صحیح جواب دهى به تو ایمان مى آوریم و از تو پیروى خواهیم کرد. «نام آن فرش

ادامه مطلب ...
تربیت دختر

تربیتِ دختر. فرزند دوممان هم دختر بود. یکی از اقوام به شوخی گفت:. - « قربانعلی! چرا این قدر دختر می خواهی؟ بس است دیگر. » او با خوشحالی جواب داد:. - «اگه تمام فرزندانم دختر باشند، افتخار می کنم. می خواهم آن ها رو درست تربیت کنم تا وقتی به تکلیف رسیدند، خودم چادر سرشان کنم. ». آن وقت پیشانی نوزاد را بوسید و ادامه داد:. - «طوری دخترانم رو با حجاب و مقید به اسلام بار می آورم که زبانزد همه ی مردم باشند؛ هرکس آن ها رو دید بگوید: دست آقای نظیف درد نکند با این دختر تربیت کردنش. ». با این حرف قربانعلی دهان همه بسته شد. خاطره ای از شهید قربانعلی نظیف.

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه