نوجوانان

شریک

شریک. در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آن ها در میان زوج های جوانی که در آن جا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاه شان خواند: نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند. پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست. یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در س

ادامه مطلب ...
شریک

شریک. در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آن ها در میان زوج های جوانی که در آن جا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاه شان خواند: نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند. پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست. یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در س

ادامه مطلب ...
شغال و پندهای الاغ (مرزبان نامه)(2)

شغال و پندهای الاغ (مرزبان نامه) (2). الاغ گفت :«چه کار کنم شغال جان. من یک الاغم و چاره ای جز این کار ندارم. اگر بار آدمیزاد را جابه جا نکنم چه بخورم و چه طور زندگی کنم؟». شغال گفت: «چاره ندارم که نشد حرف. مگر من بار آدمیزاد می برم که شاد و خرم زندگی می کنم؟». الاغ گفت: «مگر تو کجا زندگی می کنی؟». شغال که دید حرف هایش در الاغ اثر می کند. گفت: «من کمی دورتر از این جا در مزرعه ای پر از گل های رنگارنگ زندگی می کنم که در زیبایی بی نظیر است و از جانوران دارنده هم خبری نیست. اگر دوست داری تو هم بیا که آمدن تو جای مرا تنگ نمی کند که هیچ بلکه برا

ادامه مطلب ...
فرق بین اسلام و ایمان

فرق بین اسلام و ایمان. جناب سماعه یکی از راویان معتبر احادیث امام صادق (علیه السلام) بودند. اومی گوید: از امام صادق (علیه السلام) پرسیدم فدایت شوم آیا بین اسلام و ایمان فرقی وجود دارد؟. ایشان فرمودند: ایمان شریک اسلام است ولی اسلام شریک ایمان نیست. عرض کردم: یعنی چه؟ لطفا بیشتر توضیح دهید. امام فرمودند: اسلام، شهادت به یگانگی خداوتصدیق رسول خدا است و کسی که اسلام می آورد و یا مسلمان است. طبق قوانین اسلام رفتار می کند. چه در ازدواج، ارثیه، قضاوت. و حتی رعایت لباس پوشیدن و حفظ ظاهر ولی ایمان هدایت می کند،ایمان همان چیزیست که در دل ها وجود دارد

ادامه مطلب ...
شغال و پندهای الاغ (مرزبان نامه)(1)

شغال و پندهای الاغ (مرزبان نامه)(1). شغالی، کنار یک باغ با خیال آسوده و راحت زندگی می کرد. هر وقت گرسنه اش می شد، یواشکی و دور از چشم باغبان از سوراخ دیوار به داخل باغ انگور می خزید و وارد باغ می شد و تا می توانست از انگورها و میوه های رسیده آن می خورد و با شکم سیر دوباره از سوراخ باغ بیرون می خزید و به زندگی اش ادامه می داد. باغبان وقتی می دید هر روز انگورهای باغ و میوه های خوشمزه اش تلف می شوند. تصمیم گرفت هر طور شده دزد را گیر بیندازد و باغش را از نابودی نجات بدهد. پس، در زیر درختی پنهان شد و منتظر ماند دزد وارد باغ شود. مدتی نگذشت که شغا

ادامه مطلب ...
فرق بین اسلام و ایمان

فرق بین اسلام و ایمان. جناب سماعه یکی از راویان معتبر احادیث امام صادق (علیه السلام) بودند. اومی گوید: از امام صادق (علیه السلام) پرسیدم فدایت شوم آیا بین اسلام و ایمان فرقی وجود دارد؟. ایشان فرمودند: ایمان شریک اسلام است ولی اسلام شریک ایمان نیست. عرض کردم: یعنی چه؟ لطفا بیشتر توضیح دهید. امام فرمودند: اسلام، شهادت به یگانگی خداوتصدیق رسول خدا است و کسی که اسلام می آورد و یا مسلمان است. طبق قوانین اسلام رفتار می کند. چه در ازدواج، ارثیه، قضاوت. و حتی رعایت لباس پوشیدن و حفظ ظاهر ولی ایمان هدایت می کند،ایمان همان چیزیست که در دل ها وجود دارد

ادامه مطلب ...
خدایا برف

خدایا برف. نورنارنجی رنگی تمام حیاط رو پوشانده. تا مچ پا توی برف فرو می روم و به طرف باغچه کشیده می شوم. برف تا چانه های گل ها بالا آمده و دور تا دور باغچه، یک در میان سروهای خمره ای و طبقه ای با کرک های سفید رنگ برف پوشیده شده اند. به سکوت عمیق شب گوش میکنم و به طرف تاب زرد رنگ وسط باغچه قدم برمی دارم. صدای جیر جیر تاب، مثل صدای زنجیرهای بیدار، سکوت شب را می شکند. گلوله های برف، تند و سریع و بی وقفه، از برابر نورمی گذرند و به زمین می ریزند. دهانم را باز می کنم و طعم خوش مزه تکه های برف را روی سطح زبانم احساس می کنم. طولی نمی کشد که یک احس

ادامه مطلب ...
دزد و کتاب

دزد و کتاب. آقای دزد وقتی وارد خانه آقای معلم شد. اصلاً فکرش را نمی کرد که چیز با ارزشی پیدا نکند. نه پولی نه جواهری و نه حتی یک گاو صندوق کوچک. از آن گاو صندوق هایی که آقای دزد راه باز کردن شان را خوب می دانست. او آقای معلم را از سال ها پیش می شناخت. آن ها همسایه دیوار به دیوار هم بودند. به همین خاطر وقتی فهمید که آقای معلم به مسافرت رفته است به فکر دزدی از خانه اش افتاد. آقای دزد وقتی همه جای خانه را گشت و چیز به درد بخوری پیدا نکرد، یاد معلم کلاس چهارمش افتاد که همیشه به آن ها می گفت: «معلمی شغل خوبی است اما آدم را پولدار نمی کند. ». آق

ادامه مطلب ...
خدایا برف

خدایا برف. نورنارنجی رنگی تمام حیاط رو پوشانده. تا مچ پا توی برف فرو می روم و به طرف باغچه کشیده می شوم. برف تا چانه های گل ها بالا آمده و دور تا دور باغچه، یک در میان سروهای خمره ای و طبقه ای با کرک های سفید رنگ برف پوشیده شده اند. به سکوت عمیق شب گوش میکنم و به طرف تاب زرد رنگ وسط باغچه قدم برمی دارم. صدای جیر جیر تاب، مثل صدای زنجیرهای بیدار، سکوت شب را می شکند. گلوله های برف، تند و سریع و بی وقفه، از برابر نورمی گذرند و به زمین می ریزند. دهانم را باز می کنم و طعم خوش مزه تکه های برف را روی سطح زبانم احساس می کنم. طولی نمی کشد که یک احس

ادامه مطلب ...
دزد و کتاب

دزد و کتاب. آقای دزد وقتی وارد خانه آقای معلم شد. اصلاً فکرش را نمی کرد که چیز با ارزشی پیدا نکند. نه پولی نه جواهری و نه حتی یک گاو صندوق کوچک. از آن گاو صندوق هایی که آقای دزد راه باز کردن شان را خوب می دانست. او آقای معلم را از سال ها پیش می شناخت. آن ها همسایه دیوار به دیوار هم بودند. به همین خاطر وقتی فهمید که آقای معلم به مسافرت رفته است به فکر دزدی از خانه اش افتاد. آقای دزد وقتی همه جای خانه را گشت و چیز به درد بخوری پیدا نکرد، یاد معلم کلاس چهارمش افتاد که همیشه به آن ها می گفت: «معلمی شغل خوبی است اما آدم را پولدار نمی کند. ». آق

ادامه مطلب ...
شغال و پندهای الاغ (مرزبان نامه)(2)

شغال و پندهای الاغ (مرزبان نامه) (2). الاغ گفت :«چه کار کنم شغال جان. من یک الاغم و چاره ای جز این کار ندارم. اگر بار آدمیزاد را جابه جا نکنم چه بخورم و چه طور زندگی کنم؟». شغال گفت: «چاره ندارم که نشد حرف. مگر من بار آدمیزاد می برم که شاد و خرم زندگی می کنم؟». الاغ گفت: «مگر تو کجا زندگی می کنی؟». شغال که دید حرف هایش در الاغ اثر می کند. گفت: «من کمی دورتر از این جا در مزرعه ای پر از گل های رنگارنگ زندگی می کنم که در زیبایی بی نظیر است و از جانوران دارنده هم خبری نیست. اگر دوست داری تو هم بیا که آمدن تو جای مرا تنگ نمی کند که هیچ بلکه برا

ادامه مطلب ...
شغال و پندهای الاغ (مرزبان نامه)(1)

شغال و پندهای الاغ (مرزبان نامه)(1). شغالی، کنار یک باغ با خیال آسوده و راحت زندگی می کرد. هر وقت گرسنه اش می شد، یواشکی و دور از چشم باغبان از سوراخ دیوار به داخل باغ انگور می خزید و وارد باغ می شد و تا می توانست از انگورها و میوه های رسیده آن می خورد و با شکم سیر دوباره از سوراخ باغ بیرون می خزید و به زندگی اش ادامه می داد. باغبان وقتی می دید هر روز انگورهای باغ و میوه های خوشمزه اش تلف می شوند. تصمیم گرفت هر طور شده دزد را گیر بیندازد و باغش را از نابودی نجات بدهد. پس، در زیر درختی پنهان شد و منتظر ماند دزد وارد باغ شود. مدتی نگذشت که شغا

ادامه مطلب ...
«یک جای خالی!»

«یک جای خالی!». «خواهش می کنم مهدی جان دوباره شروع نکن!». مادر این را گفت و چادرش را سر کرد؛ با ابروهای گره کرده گفت:«مادر برای خودت می گم، دیدی که دکتر چی گفت؟». نشستم روی صندلی کنار پنجره؛ به سمتم آمد و چوب های زیر بغلم را گرفت و کنار صندلیم گذاشت. گردنم را دراز کردم و از پنجره بیرون را نگاه کردم. خیابان شلوغ بود. همه از مرد و زن، کوچک و بزرگ به خیابان ها آمده بودند. حتی پیرمرد سیبیلوی که سرایداره ساختمان بود. تا خواستم چیزی بگویم مادر گفت:«خب دیگه باید برم!». پیشانیم را بوسید و ادامه داد:«ایشالا سال دیگه!» مادر منتظر خدا حافظیم نماند و ا

ادامه مطلب ...
«یک جای خالی!»

«یک جای خالی!». «خواهش می کنم مهدی جان دوباره شروع نکن!». مادر این را گفت و چادرش را سر کرد؛ با ابروهای گره کرده گفت:«مادر برای خودت می گم، دیدی که دکتر چی گفت؟». نشستم روی صندلی کنار پنجره؛ به سمتم آمد و چوب های زیر بغلم را گرفت و کنار صندلیم گذاشت. گردنم را دراز کردم و از پنجره بیرون را نگاه کردم. خیابان شلوغ بود. همه از مرد و زن، کوچک و بزرگ به خیابان ها آمده بودند. حتی پیرمرد سیبیلوی که سرایداره ساختمان بود. تا خواستم چیزی بگویم مادر گفت:«خب دیگه باید برم!». پیشانیم را بوسید و ادامه داد:«ایشالا سال دیگه!» مادر منتظر خدا حافظیم نماند و ا

ادامه مطلب ...
مثل کف دست(2)

مثل کف دست(2). همین طور که می رفت چشمم به خیابان خورد که اسم ارمغان رویش بود. داد زدم: «بابا بابا خودش است، ارمغان. » بابا تندی ترمز کرد. سر آبجی به صندلی خورد و زد زیر گریه. بابا گفت: «این چه وضع آدرس دادن است. دق مرگم کردی. ». - به من چه! ازش رد شدی دیگر. مادر، آبجی را ناز کرد و پدر دنده عقب گرفت تا به خیابان ارمغان برسد. همین طور که می رفت و سرش رو به عقب بود ایستاد و گفت: «یا اباالفضل! کارمان درآمد. ». پلیس موتورسوار بغل ماشین بابا ایستاد و گفت: «مدارک. » بابا برگه ی جریمه را تا کرد و با عصبانیت توی جیبش گذاشت و مجبور شد کلی راه را برو

ادامه مطلب ...
مثل کف دست(2)

مثل کف دست(2). همین طور که می رفت چشمم به خیابان خورد که اسم ارمغان رویش بود. داد زدم: «بابا بابا خودش است، ارمغان. » بابا تندی ترمز کرد. سر آبجی به صندلی خورد و زد زیر گریه. بابا گفت: «این چه وضع آدرس دادن است. دق مرگم کردی. ». - به من چه! ازش رد شدی دیگر. مادر، آبجی را ناز کرد و پدر دنده عقب گرفت تا به خیابان ارمغان برسد. همین طور که می رفت و سرش رو به عقب بود ایستاد و گفت: «یا اباالفضل! کارمان درآمد. ». پلیس موتورسوار بغل ماشین بابا ایستاد و گفت: «مدارک. » بابا برگه ی جریمه را تا کرد و با عصبانیت توی جیبش گذاشت و مجبور شد کلی راه را برو

ادامه مطلب ...
طاووس و کلاغ

طاووس و کلاغ. روزی کلاغی در کنار برکه نشسته بود. آب می خورد و خدا را شکر می کرد. طاووسی از آنجا می گذشت؛ صدای او را شنید و با صدای بلندی قهقهه زد. کلاغ گفت:«دوست عزیز چه چیزی موجب خنده تو شده است؟. طاووس گفت:« ازاین که شنیدم خدا را برای نعمت هایی که به تو نداده شکر می گویی». بعد بال هایش را به هم زد و دمش را مانند چتری باز کرد و ادامه داد: «می بینی خداوند چقدر مرا دوست دارد که این طور زیبا مرا آفریده است؟!». کلاغ با صدای بلندی شروع به خندیدن کرد. طاووس بسیار عصبانی شد و گفت:«به چه می خندی ای پرنده گستاخ و بد ترکیب؟». کلاغ گفت:« به حرف های تو،

ادامه مطلب ...
مثل کف دست(1)

مثل کف دست(1). مادر پرسید: «خانه اش را بلدی؟». پدر به صندلی ماشین تکیه داد و گفت: «اختیار دارید خانم! مثل کف دست. » و دستش را جلو مادرم گرفت. یکهو فرمان چرخید و ماشین به کنار جاده منحرف شد. مادر دستپاچه گفت: «چه کار می کنی مرد؟ کور که نیستم. کف دستت را بارها دیدم. ». پدر هول شد و دو دستی چسبید به فرمان و ماشین را کنترل کرد. گفتم: «حالا خوب شد سرعتت کم بودها؛ وگرنه باید خبر مرگ مان به آقا سالار می رسید. ». مادر سرش را به عقب چرخاند: «زبانت را گاز بگیر. این چه حرفی است که می زنی. ». پدر انگشت اشاره اش را به بینی اش نزدیک کرد؛ یعنی باید ساکت ب

ادامه مطلب ...
مثل کف دست(1)

مثل کف دست(1). مادر پرسید: «خانه اش را بلدی؟». پدر به صندلی ماشین تکیه داد و گفت: «اختیار دارید خانم! مثل کف دست. » و دستش را جلو مادرم گرفت. یکهو فرمان چرخید و ماشین به کنار جاده منحرف شد. مادر دستپاچه گفت: «چه کار می کنی مرد؟ کور که نیستم. ک�� دستت را بارها دیدم. ». پدر هول شد و دو دستی چسبید به فرمان و ماشین را کنترل کرد. گفتم: «حالا خوب شد سرعتت کم بودها؛ وگرنه باید خبر مرگ مان به آقا سالار می رسید. ». مادر سرش را به عقب چرخاند: «زبانت را گاز بگیر. این چه حرفی است که می زنی. ». پدر انگشت اشاره اش را به بینی اش نزدیک کرد؛ یعنی باید ساکت ب

ادامه مطلب ...
طاووس و کلاغ

طاووس و کلاغ. روزی کلاغی در کنار برکه نشسته بود. آب می خورد و خدا را شکر می کرد. طاووسی از آنجا می گذشت؛ صدای او را شنید و با صدای بلندی قهقه زد. کلاغ گفت:«دوست عزیز چه چیزی موجب خنده تو شده است؟. طاووس گفت:« ازاین که شنیدم خدا را برای نعمت هایی که به تو نداده شکر می گویی». بعد بال هایش را به هم زد و دمش را مانند چتری باز کرد و ادامه داد: «می بینی خداوند چقدر مرا دوست دارد که این طور زیبا مرا آفریده است؟!». کلاغ با صدای بلندی شروع به خندیدن کرد. طاووس بسیار عصبانی شد و گفت:«به چه می خندی ای پرنده گستاخ و بد ترکیب؟». کلاغ گفت:« به حرف های تو، ش

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه