نوجوانان

خانوادگی سر جلسه امتحان!

خانوادگی سر جلسه امتحان! یکی از مهم ترین وظایف والدین آرامش برقرار کردن در خانه است. زمانی که در هر خانه ای دانش آموزی هست که امتحان دارد به نوعی لازم است کل اعضای خانواده در حالت آماده باش باشند. پدر و مادر با فراهم کردن شرایط لازم برای مطالعه می توانند کمک موثری برای موفق شدن فرزندانشان در امتحانات داشته باشند و از میزان نگرانی های آن ها بکاهند. رومینا سادات تجاره، کارشناس ارشد مشاوره -بخش خانواده ایرانی تبیان. فصل امتحانات برای دانش آموزان مثل فصل برداشت محصول برای کشاورزان است. این فصل از فراز و نشیب های خاصی برای دانش آموزان و والدین و

ادامه مطلب ...
آشنایی مختصر با امام جعفر صادق (ع)

آشنایی مختصر با امام جعفر صادق (ع). طلوع خورشید خورشید، آن روز از افق مدینه، نور طلایی خود را بر سر و روی شهر می پاشید و همه جا را نورباران می کرد. پدر، کودک را بغل کرده بود و صورتش را می بوسید. خانه امام پنجم ما، حضرت امام محمدباقر علیه السلام پر از شور و شادی شده بود. هفدهم ربیع الاول سال 83 هجری قمری بود و طلوع خورشید، با به دنیا آمدن کودکی زیبا و نورانی، روزی به یادماندنی و شیرین را مژده می داد. کودکی نو رسیده و زیبا، که برای اهل خانه، یاد پیامبر را زنده می کرد. نامش را «جعفر صادق» گذاشتند که به راستی راستگو و درستکار بود، درست مثل جد

ادامه مطلب ...
آشنایی مختصر با امام جعفر صادق (ع)

آشنایی مختصر با امام جعفر صادق (ع). طلوع خورشید خورشید، آن روز از افق مدینه، نور طلایی خود را بر سر و روی شهر می پاشید و همه جا را نورباران می کرد. پدر، کودک را بغل کرده بود و صورتش را می بوسید. خانه امام پنجم ما، حضرت امام محمدباقر علیه السلام پر از شور و شادی شده بود. هفدهم ربیع الاول سال 83 هجری قمری بود و طلوع خورشید، با به دنیا آمدن کودکی زیبا و نورانی، روزی به یادماندنی و شیرین را مژده می داد. کودکی نو رسیده و زیبا، که برای اهل خانه، یاد پیامبر را زنده می کرد. نامش را «جعفر صادق» گذاشتند که به راستی راستگو و درستکار بود، در��ت مثل جد

ادامه مطلب ...
کیومرث و اهریمن

کیومرث و اهریمن. یکی بود یکی نبود، کیومرث در این سوی آسمان بود و اهریمن در آن سو. کیومرث روشنایی را با خودش می آورد و اهریمن تاریکی را. روشنایی و تاریکی با هم جنگ داشتند. آدم ها در جهان روشنایی زندگی می کردند و دیوها در جهان تاریکی. دیوها مانند شب، سیاه بودند. بازوی قوی داشتند و چنگال دراز. این دو شاخ داشت، آن دیو سه شاخ و بعضی دیوها چهارشاخ داشتند. اهریمن گفت: «من جهان را مانند شب تاریک می کنم!». کیومرث گفت: «من جهان را مانند روز روشن می کنم. ». اهریمن به دیوها گفت: «باید آدم ها را نابود کنید تا جهان تاریک شود و شما صاحب همه ی دنیا شوید!».

ادامه مطلب ...
کیومرث و اهریمن

کیومرث و اهریمن. یکی بود یکی نبود، کیومرث در این سوی آسمان بود و اهریمن در آن سو. کیومرث روشنایی را با خودش می آورد و اهریمن تاریکی را. روشنایی و تاریکی با هم جنگ داشتند. آدم ها در جهان روشنایی زندگی می کردند و دیوها در جهان تاریکی. دیوها مانند شب، سیاه بودند. بازوی قوی داشتند و چنگال دراز. این دو شاخ داشت، آن دیو سه شاخ و بعضی دیوها چهارشاخ داشتند. اهریمن گفت: «من جهان را مانند شب تاریک می کنم!». کیومرث گفت: «من جهان را مانند روز روشن می کنم. ». اهریمن به دیوها گفت: «باید آدم ها را نابود کنید تا جهان تاریک شود و شما صاحب همه ی دنیا شوید!».

ادامه مطلب ...
آش نخورده و دهن سوخته

آش نخورده و دهن سوخته. روزی روزگاری در زمان های قدیم، توی دهی نه خیلی بزرگ و نه خیلی کوچک؛ بالای تپه، توی یک خانه ی گِلی مشهدی حسن و زنش باهم زندگی می کردند. یک روز مشهدی حسن دلش برای رفیق شفیقش که مدت ها از او بی خبر بود تنگ شد. برای همین تصمیم گرفت او را به خانه اش دعوت کند. فردای آن روز دوستش قرار شد به خانه ی آن ها بیاید. به زنش گفت: «ای زن! فردا مهمان داریم؛ آشی درست کن!». فردا مشهدی حسن خوش حال با صدای قوقولی قوقوی خروسش از خواب بیدار شد. زنش را هم فوری صدا زد تا آش بپزد. کنار در خانه را آب و جارو کرد و منتظر شد تا دوستش از راه برسد.

ادامه مطلب ...
آش نخورده و دهن سوخته

آش نخورده و دهن سوخته. روزی روزگاری در زمان های قدیم، توی دهی نه خیلی بزرگ و نه خیلی کوچک؛ بالای تپه، توی یک خانه ی گِلی مشهدی حسن و زنش باهم زندگی می کردند. یک روز مشهدی حسن دلش برای رفیق شفیقش که مدت ها از او بی خبر بود تنگ شد. برای همین تصمیم گرفت او را به خانه اش دعوت کند. فردای آن روز دوستش قرار شد به خانه ی آن ها بیاید. به زنش گفت: «ای زن! فردا مهمان داریم؛ آشی درست کن!». فردا مشهدی حسن خوش حال با صدای قوقولی قوقوی خروسش از خواب بیدار شد. زنش را هم فوری صدا زد تا آش بپزد. کنار در خانه را آب و جارو کرد و منتظر شد تا دوستش از راه برسد.

ادامه مطلب ...
غذای مورد علاقه نوجوان تان چیست؟

غذای مورد علاقه نوجوان تان چیست؟ نکاتی درباره رفتار با فرزندان. بسیاری از پدر و مادرها با افتخار از روابط دوستانه با فرزندشان می گویند و با غرور در جمع فامیل و دوستان عنوان می کنند که «ما با هم رفیقیم» اما کمتر نوجوانی را پیدا می کنید که با افتخار بگوید: «من با پدرم دوستم یا من و مادرم مثل دوتا دوستیم. » فراوری:ه. منفرد-بخش خانواده ایرانی تبیان. رفاقت و صمیمیت از نگاه نوجوان و والدین تعاریف متفاوتی دارد. در عین حال هرگز مختصات یک رابطه دوستانه با یک فرد همسال را با رابطه رفاقت با والد، نمی توان یکی دانست. هر کدام ابعاد، قوانین و باید و نباید

ادامه مطلب ...
غذای مورد علاقه نوجوان تان چیست؟

غذای مورد علاقه نوجوان تان چیست؟ نکاتی درباره رفتار با فرزندان. بسیاری از پدر و مادرها با افتخار از روابط دوستانه با فرزندشان می گویند و با غرور در جمع فامیل و دوستان عنوان می کنند که «ما با هم رفیقیم» اما کمتر نوجوانی را پیدا می کنید که با افتخار بگوید: «من با پدرم دوستم یا من و مادرم مثل دوتا دوستیم. » فراوری:ه. منفرد-بخش خانواده ایرانی تبیان. رفاقت و صمیمیت از نگاه نوجوان و والدین تعاریف متفاوتی دارد. در عین حال هرگز مختصات یک رابطه دوستانه با یک فرد همسال را با رابطه رفاقت با والد، نمی توان یکی دانست. هر کدام ابعاد، قوانین و باید و نباید

ادامه مطلب ...
مراد تنبل

مراد تنبل. یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری. مردی بود به اسم مراد. مراد تنبل و بیکار بود. خیلی بی عار بود. زن بیچاره اش نصیحت می کرد، دعوا می کرد، خواهش می کرد تا او دنبال کار برود. اما فایده ای نداشت که نداشت. مراد بی¬عار، لم می داد کنار دیوار. می-خورد و می خوابید. آفتاب بالا می آمد. زنش می گفت: «لااقل برو توی سایه. » مراد از تنبلی تکان نمی خورد. می گفت: «سایه خودش می آید. ». یک روز زنش جانش به لب آمد. خسته شد. مراد را پشت در خانه گذاشت و برگشت. مراد هر چه در زد، زن در را باز نکرد. مراد راه افتاد و رفت تا به بیابانی رسید. خری را د

ادامه مطلب ...
مراد تنبل

مراد تنبل. یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری. مردی بود به اسم مراد. مراد تنبل و بیکار بود. خیلی بی عار بود. زن بیچاره اش نصیحت می کرد، دعوا می کرد، خواهش می کرد تا او دنبال کار برود. اما فایده ای نداشت که نداشت. مراد بی¬عار، لم می داد کنار دیوار. می-خورد و می خوابید. آفتاب بالا می آمد. زنش می گفت: «لااقل برو توی سایه. » مراد از تنبلی تکان نمی خورد. می گفت: «سایه خودش می آید. ». یک روز زنش جانش به لب آمد. خسته شد. مراد را پشت در خانه گذاشت و برگشت. مراد هر چه در زد، زن در را باز نکرد. مراد راه افتاد و رفت تا به بیابانی رسید. خری را د

ادامه مطلب ...
آینه

آینه آیینه شدی تا که خدا در تو درخشید. خورشیدترین حادثه ها در تو درخشید. بر دوست همان روز که با حنجره ی خون. گفتی تو «بلی» کرب و بلا در تو درخشید. شد کرب و بلا کعبه ی تو، حج تو مقبول. گفتی تو چو لبیّک، بلا در تو درخشید. ای معجزه ی سرخ به ایثار تو سوگند. تو خون خدایی، که خدا در تو درخشید. منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه. تنظیم: فهیمه امرالله.

ادامه مطلب ...
مندان شهر

مندان شهر. ضحاک، پادشاه هفت سرزمین جهان بود و هر شب خوابی آشفته می دید. این بار نوزادی را دید که از دل خورشید متولد شد. مادرش او را به نام فریدون صدا زد. به یک باره نوزاد آمد. گرز گاو سر در دست داشت. آن را بالا برد تا بر سر ضحاک بکوبد که ضحاک فریادکشان بیدار شد. نعره کشید و گفت: «فریدون متولد شد! به دنبال مادری بروید که فرزندی به نام فریدون در بغل دارد. اگر زنده یا مرده او را پیش من نیاورید؛ فرمان می دهم جسد همه شما را جلو ی گرگ های درنده بیندازند!». فرماندهان سپاه در کوه و دشت و جنگل و دریا به دنبال فریدون و مادرش فرانک بودند. فرانک عرق

ادامه مطلب ...
من یک پرنده هستم

من یک پرنده هستم. فرمانروای سرزمین یمن، جنگجویی به نام «اَبرهه» بود. او هر وقت می شنید مردم مکه و شهرهای دیگر به خانه کعبه علاقه دارندو دور آن می چرخند، خشمگین می شد. برای همین دستور داد در یمن یک عبادتگاه زیبا و بزرگ بسازند؛ اما کسی به آن علافه نشان نداد. یک روز ابرهه با عصبانیت سوار بر فیل بزرگی شد و گفت: «من کعبه را خراب می کنم!» او و سپاهانش به نزدیکی مکه رسیدند. شترهای زیادی در حال چَرا بودند. جنگجویان ابرهه اول شترها را به زور از شتربانان گرفتند تا با خود ببرند. آن ها شترهای عبدالمطلب، پدربزرگ پیامبر (ص)، را هم به زور گرفتند. عبدالمط

ادامه مطلب ...
آینه

آینه آیینه شدی تا که خدا در تو درخشید. خورشیدترین حادثه ها در تو درخشید. بر دوست همان روز که با حنجره ی خون. گفتی تو «بلی» کرب و بلا در تو درخشید. شد کرب و بلا کعبه ی تو، حج تو مقبول. گفتی تو چو لبیّک، بلا در تو درخشید. ای معجزه ی سرخ به ایثار تو سوگند. تو خون خدایی، که خدا در تو درخشید. منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه. تنظیم: فهیمه امرالله.

ادامه مطلب ...
من یک پرنده هستم

من یک پرنده هستم. فرمانروای سرزمین یمن، جنگجویی به نام «اَبرهه» بود. او هر وقت می شنید مردم مکه و شهرهای دیگر به خانه کعبه علاقه دارندو دور آن می چرخند، خشمگین می شد. برای همین دستور داد در یمن یک عبادتگاه زیبا و بزرگ بسازند؛ اما کسی به آن علافه نشان نداد. یک روز ابرهه با عصبانیت سوار بر فیل بزرگی شد و گفت: «من کعبه را خراب می کنم!» او و سپاهانش به نزدیکی مکه رسیدند. شترهای زیادی در حال چَرا بودند. جنگجویان ابرهه اول شترها را به زور از شتربانان گرفتند تا با خود ببرند. آن ها شترهای عبدالمطلب، پدربزرگ پیامبر (ص)، را هم به زور گرفتند. عبدالمط

ادامه مطلب ...
من یک پشه هستم!

من یک پشه هستم!. حضرت ابراهیم (ع) پیامبر بزرگ خدا بود. او مردم را به خداپرستی دعوت می کرد. اما نَمرود که پادشاه بود، با او دشمنی داشت. نمرود می گفت: « من خدا هستم. پس همه انسان ها باید در مقابل من سجده کنند. » او به هیچ کس رحم نمی کرد و مخالفان خود را از بین می برد. روزی از روزها نمرود، به بناها و مهندسان سرزمینش دستور داد یک بُرج بلند بسازند. آن وقت بالای آن بُرج رفت و به طرف آسمان تیر انداخت و گفت: « من خدایی را که در آسمان است از بین می برم. » اما برج به لرزه افتاد و نمرود با وحشت پایین آمد. نمرود به ابراهیم (ع) و یارانش ستم های زیادی ک

ادامه مطلب ...
من یک پشه هستم!

من یک پشه هستم!. حضرت ابراهیم (ع) پیامبر بزرگ خدا بود. او مردم را به خداپرستی دعوت می کرد. اما نَمرود که پادشاه بود، با او دشمنی داشت. نمرود می گفت: « من خدا هستم. پس همه انسان ها باید در مقابل من سجده کنند. » او به هیچ کس رحم نمی کرد و مخالفان خود را از بین می برد. روزی از روزها نمرود، به بناها و مهندسان سرزمینش دستور داد یک بُرج بلند بسازند. آن وقت بالای آن بُرج رفت و به طرف آسمان تیر انداخت و گفت: « من خدایی را که در آسمان است از بین می برم. » اما برج به لرزه افتاد و نمرود با وحشت پایین آمد. نمرود به ابراهیم (ع) و یارانش ستم های زیادی ک

ادامه مطلب ...
دم خروس

دم خروس. روزی روزگاری،در زمان های قدیم، توی دِهی، نَه خیلی بزرگ، نَه خیلی کوچک، بالای تپّه، کنار یک خانه ی گِلی، سَر ظهر دزدی رد می شد، که چشمش به خروس کنار خانه افتاد. دزد با خودش گفت: «به به چه ��قمه ی خوبی است. همین الان خروس را می گیرم، می برم ومی فروشم و با آن پولدار می شوم. » بعد، خوب به این ور و آن ور نگاه کرد. کسی را آن اطراف ندید. این طرف هم ندید. دوید و رفت خروس را گرفت و زیر کُتش قایم کرد. بعد بدو بدو از ده بیرون رفت. مشهدی حسن، صاحب خروس بود. خروسش را خیلی دوست داشت. مشهدی حسن داخلِ خانه اش نشسته بود و با زنش ناهار می خورد. وقت

ادامه مطلب ...
دم خروس

دم خروس. روزی روزگاری،در زمان های قدیم، توی دِهی، نَه خیلی بزرگ، نَه خیلی کوچک، بالای تپّه، کنار یک خانه ی گِلی، سَر ظهر دزدی رد می شد، که چشمش به خروس کنار خانه افتاد. دزد با خودش گفت: «به به چه لقمه ی خوبی است. همین الان خروس را می گیرم، می برم ومی فروشم و با آن پولدار می شوم. » بعد، خوب به این ور و آن ور نگاه کرد. کسی را آن اطراف ندید. این طرف هم ندید. دوید و رفت خروس را گرفت و زیر کُتش قایم کرد. بعد بدو بدو از ده بیرون رفت. مشهدی حسن، صاحب خروس بود. خروسش را خیلی دوست داشت. مشهدی حسن داخلِ خانه اش نشسته بود و با زنش ناهار می خورد. وقت

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه