من می توانم

دکمه های رنگی

دکمه های رنگی. سعید کوچولو تا در اتاقش را باز کرد همه زدند زیر خنده. سعید کوچولو نگاهی به لباس های نواش انداخت. مچ دستش را بالا برد و نگاهی به شلوارش انداخت. با چشم های گرد و دهان نیمه باز به مهمان ها نگاه کرد. از میان مهمان ها فقط سارا بود که به او نمی خندید. بغض کرد. نمی خواست گریه کند اما دانه های اشک هایش یکی یکی می درخشیدند و روی گونه هایش سر می خوردند. سارا بشقاب کیکش را زمین گذاشت. از جا بلند شد و چشم های نمناک سعید را پاک کرد. سعید دستش را پس زد و با عصبانیت سرش فریاد کشید: «به من دست نزن، نمی خواد دلت برام بسوزه!. توام مثل اینا

ادامه مطلب ...
کلمه جادویی!...

کلمه جادویی!. سینا همین که از در داخل شد، کیفش را گوشه در انداخت و یک راست رفت توی اتاقش. پدرهم غرغر کنان داخل شد و گفت:«نمی خوای نرو، بهتر!» مادر جلوی در آمد. به پدر سلام و خسته نباشی گفت:«کیف و کتش را از او گرفت و به چوب لباسی آویز کرد. برای پدر یک فنجان چای آورد و پرسید:«اتفاقی افتاده؟». پدر فنجان چای را از توی سینی برداشت و گفت: «سینا دیگه از فردا نمی خواد بره مهد!». مادر با تعجب پرسید: «آخه چرا؟». پدر شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «من چه می دانم چرا از خودش نمی پرسی؟». مادر به اتاق سینا رفت. در زد اما سینا جوابش نداد. مادر دوباره در

ادامه مطلب ...
دکمه های رنگی

دکمه های رنگی. سعید کوچولو تا در اتاقش را باز کرد همه زدند زیر خنده. سعید کوچولو نگاهی به لباس های نواش انداخت. مچ دستش را بالا برد و نگاهی به شلوارش انداخت. با چشم های گرد و دهان نیمه باز به مهمان ها نگاه کرد. از میان مهمان ها فقط سارا بود که به او نمی خندید. بغض کرد. نمی خواست گریه کند اما دانه های اشک هایش یکی یکی می درخشیدند و روی گونه هایش سر می خوردند. سارا بشقاب کیکش را زمین گذاشت. از جا بلند شد و چشم های نمناک سعید را پاک کرد. سعید دستش را پس زد و با عصبانیت سرش فریاد کشید: «به من دست نزن، نمی خواد دلت برام بسوزه!. توام مثل اینا

ادامه مطلب ...
کلمه جادویی!...

کلمه جادویی!. سینا همین که از در داخل شد، کیفش را گوشه در انداخت و یک راست رفت توی اتاقش. پدرهم غرغر کنان داخل شد و گفت:«نمی خوای نرو، بهتر!» مادر جلوی در آمد. به پدر سلام و خسته نباشی گفت:«کیف و کتش را از او گرفت و به چوب لباسی آویز کرد. برای پدر یک فنجان چای آورد و پرسید:«اتفاقی افتاده؟». پدر فنجان چای را از توی سینی برداشت و گفت: «سینا دیگه از فردا نمی خواد بره مهد!». مادر با تعجب پرسید: «آخه چرا؟». پدر شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «من چه می دانم چرا از خودش نمی پرسی؟». مادر به اتاق سینا رفت. در زد اما سینا جوابش نداد. مادر دوباره در

ادامه مطلب ...
من از وقت کم آوردن می ترسیدم!

یواشکی های من، یواشکی های تو. من از وقت کم آوردن می ترسیدم. سلام!. دلم می خواهد یک راز یواشکی به تو بگویم: من همیشه دوست داشتم منظم باشم. خودم لباس هایم را جمع کنم. خودم اتاقم را مرتب کنم و تکالیفم را درست و به موقع انجام دهم. حتی دوست داشتم به دیگران هم کمک کنم. اما راستش همیشه وقت کم می آوردم. اتاقم شلخته می شد. انگار در اتاقم بمب ترکیده بود. به تکالیفم خوب نمی رسیدم. همیشه نیاز به کمک دیگران داشتم یا تند تند و بی دقت آن ها را انجام می دادم تا تمام شوند. بدون کمک دیگران از پس کارهایم برنمی آمدم. از این وضع خسته شده بودم. حس می کردم که همه

ادامه مطلب ...
من از وقت کم آوردن می ترسیدم!

یواشکی های من، یواشکی های تو. من از وقت کم آوردن می ترسیدم. سلام!. دلم می خواهد یک راز یواشکی به تو بگویم: من همیشه دوست داشتم منظم باشم. خودم لباس هایم را جمع کنم. خودم اتاقم را مرتب کنم و تکالیفم را درست و به موقع انجام دهم. حتی دوست داشتم به دیگران هم کمک کنم. اما راستش همیشه وقت کم می آوردم. اتاقم شلخته می شد. انگار در اتاقم بمب ترکیده بود. به تکالیفم خوب نمی رسیدم. همیشه نیاز به کمک دیگران داشتم یا تند تند و بی دقت آن ها را انجام می دادم تا تمام شوند. بدون کمک دیگران از پس کارهایم برنمی آمدم. از این وضع خسته شده بودم. حس می کردم که همه

ادامه مطلب ...
من از گم شدن می ترسیدم!

من از گم شدن می ترسیدم!. سلام!. می خواهم یک راز یواشکی را به تو بگویم. از من درباره چیزی است که شاید تا حالا تو را هم اذیت کرده باشد. تو هم از گم شدن می ترسی؟. من که خیلی خیلی می ترسیدم. می دانی چرا؟ الان برایت می گویم چرا. من یک بار توی پارک گم شدم و خیلی ترسیدم. از آن روز به بعد دیگر از پارک رفتن می ترسیدم. اگر یک لحظه پدر یا مادرم را نمی دیدم، نمی توانستم با خیال راحت بازی کنم. بازی هم که می کردم، هول داشتم. حتی وقتی با تاب، بالا و پایین می شدم یا از سرسره بالا می رفتم. آن وقت هم همه اش نگاهم به دور و بر بود تا دوباره گم نشوم. کم کم ت

ادامه مطلب ...
من از گم شدن می ترسیدم!

من از گم شدن می ترسیدم!. سلام!. می خواهم یک راز یواشکی را به تو بگویم. از من درباره چیزی است که شاید تا حالا تو را هم اذیت کرده باشد. تو هم از گم شدن می ترسی؟. من که خیلی خیلی می ترسیدم. می دانی چرا؟ الان برایت می گویم چرا. من یک بار توی پارک گم شدم و خیلی ترسیدم. از آن روز به بعد دیگر از پارک رفتن می ترسیدم. اگر یک لحظه پدر یا مادرم را نمی دیدم، نمی توانستم با خیال راحت بازی کنم. بازی هم که می کردم، هول داشتم. حتی وقتی با تاب، بالا و پایین می شدم یا از سرسره بالا می رفتم. آن وقت هم همه اش نگاهم به دور و بر بود تا دوباره گم نشوم. کم کم ت

ادامه مطلب ...
من از تاریکی می ترسیدم

من از تاریکی می ترسیدم. سلام. می خواهم یواشکی رازی را به تو بگویم!. من از تاریکی می ترسیدم. وقتی هوا تاریک می شد، شروع می کردم به روشن کردن چراغ ها، یکی . یکی . و باز هم یکی دیگر . دلم می خواست همه جا روشن باشد. بعضی وقت ها که برق قطع می شد. مامان یا بابا دنبال چراغ قوه یا شمع می گشتند، آن وقت بود که من مثل چسب به آن ها می چسبیدم و تا پیدا شدن نور از آن ها جدا نمی شدم. شب ها باید با چراغ روشن می خوابیدم. اصلاً نمی فهمیدم چرا این قدر می ترسم. خیلی با خودم فکر کردم. بالاخره تصمیم گرفتم که خودم به تنهایی این ترس را شکست بدهم. شب ها زیر کلید

ادامه مطلب ...
من از تاریکی می ترسیدم

من از تاریکی می ترسیدم. سلام. می خواهم یواشکی رازی را به تو بگویم!. من از تاریکی می ترسیدم. وقتی هوا تاریک می شد، شروع می کردم به روشن کردن چراغ ها، یکی . یکی . و باز هم یکی دیگر . دلم می خواست همه جا روشن باشد. بعضی وقت ها که برق قطع می شد. مامان یا بابا دنبال چراغ قوه یا شمع می گشتند، آن وقت بود که من مثل چسب به آن ها می چسبیدم و تا پیدا شدن نور از آن ها جدا نمی شدم. شب ها باید با چراغ روشن می خوابیدم. اصلاً نمی فهمیدم چرا این قدر می ترسم. خیلی با خودم فکر کردم. بالاخره تصمیم گرفتم که خودم به تنهایی این ترس را شکست بدهم. شب ها زیر کلید

ادامه مطلب ...
تو هم می توانی

بَه بَه، چه روزی. چه آفتابی، چه آسمانی!. چه هوایی، چه پرنده هایی!. چه فصلی، چه ماهی، چه ماه مهربانی!. « مهر »، ماه مهر و مهربانی است. نگاه کن! بچه ها توی کوچه می دَوَند. به مدرسه می روند. می خواهند. با سواد شوند. شاد شاد شوند. تو هم آماده هستی؟. کیفت را بستی؟. پس چرا نشستی؟!. نگو که نمی توانم!. نگو که می خواهم توی خانه بمانم!. مدرسه، خانه دوم تو است، معلم مثل مامان تو است. پس بگو یا علی، شکوفه مدرسه!. منبع: ماهنامه رشد کودک. تنظیم: فهیمه امرالله. اولین روز مدرسه. آخرین روزهای تابستان بود. من سعی می کردم این چند شب آخر تابستان را کمی زودتر ب

توانیر توانیر+مناقصه

ادامه مطلب ...
تو هم می توانی

بَه بَه، چه روزی. چه آفتابی، چه آسمانی!. چه هوایی، چه پرنده هایی!. چه فصلی، چه ماهی، چه ماه مهربانی!. « مهر »، ماه مهر و مهربانی است. نگاه کن! بچه ها توی کوچه می دَوَند. به مدرسه می روند. می خواهند. با سواد شوند. شاد شاد شوند. تو هم آماده هستی؟. کیفت را بستی؟. پس چرا نشستی؟!. نگو که نمی توانم!. نگو که می خواهم توی خانه بمانم!. مدرسه، خانه دوم تو است، معلم مثل مامان تو است. پس بگو یا علی، شکوفه مدرسه!. منبع: ماهنامه رشد کودک. تنظیم: فهیمه امرالله. اولین روز مدرسه. آخرین روزهای تابستان بود. من سعی می کردم این چند شب آخر تابستان را کمی زودتر ب

توانیر توانیر+مناقصه

ادامه مطلب ...
لواشک خوشمزه

لواشک خوشمزه. دیروز من به همراه مامان و بابا رفتیم باغمون. من کلی بازی کردم، هوا خیلی عالی بود. درخت های میوه پر شده بود از میوه های رنگارنگ، آلو ها همه رسیده بودند. مامانم صدام کرد که بهروز جان بیا کمک تا آلو هارو بچینیم و برات لواشک درست کنم. من و مامان کلی آلو از درخت چیدیم. من همیشه دوست داشتم تو همه ی کارهابه مامانم کمک کنم اما بعضی از کارها رو نمیشد انجام بدم چون برای من زود بود و بلد نبودم. وقتی اومدیم خونه آلو هارو شستیم و مامان ریختشون تو دیگ تا بپزن. بعدش هم آلوها رو ریخت تو آبکش و با هم پوست آلو ها رو کندیم بعد هم نمک زدیم و ریخ

لواشک خوشمزه

ادامه مطلب ...
بچه‌های خوب

بچه‌های خوب. دوستان کوچولوی من، شما می دانید بچه های خوب چه کارهایی می کنند و چه کارهایی را انجام نمی دهند؟. یه بچه ی خوب:. دست به اجاق گاز نمی زند. به شومینه نزدیک نمی شود. با شیر گاز بازی نمی کند. به کبریت دست نمی زند. با دکمه های ماشین لباسشویی بازی نمی کند. به پریز برق کاری ندارد. دست به قیچی هم نمی زند. با چیزهای تیز بازی نمی کند. مواظب پله ها هست که سر نخورد. با اجازه ی پدر و مادر در را به روی کسی باز می کند. من مطمئنم که همه ی شما بچه ها خیلی زرنگ و باهوشید و کارهای خطرناک انجام نمی دهید و به خودتان و دیگران صدمه و آسیبی نمی رسانید. نعیم

ادامه مطلب ...
اسباب بازی‌های مریم کوچولو

اسباب بازی‌های مریم کوچولو. مریم کوچولو یک اتاق پر از اسباب بازی داشت. اما چه اسباب بازی هایی. یک عروسکش کله نداشت یکی دست نداشت یکی هم پایش کنده شده بود. این از عروسک هایش. وسایل بازی دیگرش هم یا شکسته بودند یا از کار افتاده بودند. تازه مریم کوچولو با مداد رنگی و شمعی تمام دیوارهای اتاقش رو خط خطی کرده بود. مامان مریم همیشه بهش می گفت: عزیزم از وسایلت خوب مواظبت کن تا بتونی بیشتر باهاشون بازی کنی. ولی مریم تا یک عروسک جدید هدیه می گرفت، از عروسک های قبلی بدش می اومد و اون ها رو خراب می کرد. یک روز دوست مامانش به خونشون اومد و دختر کوچولویش

ادامه مطلب ...
پرپری دیگه تنها نیست

پرپری دیگه تنها نیست. توی یک مزرعه تعداد زیادی شترمرغ زندگی می کردند. صاحب مزرعه از شترمرغ ها نگهداری می کرد تا بزرگ شوند و تخم بگذارند. پرپری شترمرغ کوچولویی بود که خواهر و برادرنداشت. او روزها به تنهایی توی مزرعه می گشت و بازی می کرد. یک روز کلاغی که داشت بالای سر مزرعه پرواز می کرد او را دید. کلاغ پایین آمد، روی زمین نزدیک پرپری نشست و گفت:آهای حیوان،اسمت چیه؟ پرپری گفت:اسمم پرپریه اسم تو چیه؟ کلاغ قارقاری کرد و جواب داد: اسمم قارقارکه. من کلاغم تو چی هستی؟ پرپری گفت:من شترمرغ هستم. قارقارک قاه قاه خندید و گفت: شتر یا مرغ؟ کدامش هستی؟ پر

ادامه مطلب ...
فرشته و داداشی

فرشته و داداشی. یک روز فرشته کوچولو و داداشش دعواشون شد، داداش فرشته دو سال از خودش بزرگتربود. داداش فرشته اون رو خیلی دوست داشت ولی اون روز سر این که فرشته بدون اجازه به وسایلش دست زده بود از دستش ناراحت شده بود، آخه فرشته یکی از وسایل داداشش رو گم کرده بود. فرشته کوچولو از کارش خیلی ناراحت بود ولی نمی دونست چی کار باید بکنه تا از دل داداشش در بیاره. یکم فکر کرد وپیش خودش گفت: بهتره به مامان بگم، و رفت و ماجرا رو برای مامانش تعریف کرد. مامانش دستی به سر فرشته کوچولو کشید و گفت: شما کار خوبی نکردی که بدون اجازه داداشی به وسایلش دست زدی ولی من

فرشته داداشی

ادامه مطلب ...
دوستی گوزن و زرافه

دوستی گوزن و زرافه. سر ظهر بود و توی باغ وحش، حیوانات در حال استراحت بودند و آروم با هم حرف می زدند. فیل گفت این قفس خالی برای کیه؟ گوزن گفت حتما برای یک حیوون خیلی بزرگه . چون قفسش از قفس من بزرگتره. خرس گفت هر کی باشه من ازش بزرگترم اینو یادتون بمونه. شیر غرشی کرد و گفت: چقدر حرف می زنید. ساکت باشید بگذارید یک ساعت بخوابم. از صبح، تماشاچیا خیلی خسته ام کردند. ناگهان در باغ وحش باز شد و آدمها با یه حیوون جدید اومدن. اونا یه زرافه با خودشون آورده بودن. زرافه وارد قفس خالی شد. نگاهی به خرس و شیر و گوزن و فیل انداخت. فیل از دیدن زرافه خوش

ادامه مطلب ...
بادبادک لجباز

بادبادک لجباز. بادبادک عاشق گشت و گذار توی آسمان بود. دوست داشت همیشه توی هوا از این طرف به اون طرف برود. وقتی باد می آمد کیف می کرد و می رفت تا سینه ی آسمون می رسید و از آن بالا زمین را تماشا می کرد. اما عیبش این بود که اصلا خسته نمی شد. اصلا دوست نداشت به خانه برگردد. از صبح توی هوا چرخیده بود و این همه به این سو و آن سو رفته بود اما هنوز از بازی و گشتن سیر نشده بود. هنوز وقتی مانی نخش را می کشید و می خواست آن را جمع کند اخم می کرد و خودش را می کشید به سمت بالا. اما آخر اینطور که نمی شود. هر چیزی وقتی دارد، اندازه ای دارد. تفریح و پی

ادامه مطلب ...
آبروریزی گربه‌ها از ترس واکسن   آقای دکتر به پرورشگاه گربه ها رفت تا به گربه های نازنازی واکسن بزنه. اما گربه ها، الکی از واکسن ترسیدن و جلوی آقای دکتر، آبروریزی راه انداختند.

آبروریزی گربه‌ها از ترس واکسن. آقای دکتر به پرورشگاه گربه ها رفت تا به گربه های نازنازی واکسن بزنه. اما گربه ها، الکی از واکسن ترسیدن و جلوی آقای دکتر، آبروریزی راه انداختند. این گربه ها تا شنیدن قراره واکسن بزنن وحشت زده پریدن تو بغل هم. این گربه ها از ترسشون رفتن تو وان دستشویی قایم شدن. این نی نی کوچولوی نازنازی، اصلا نمی دونست واکسن چیه. ولی از کارهای دوستاش ترسید و قایم شد. این یکی خوابیده بود داشت نخ بازی می کرد که یک دفعه اسم واکسنو شنید و از جا پرید!. این گربه ها، فکر بهتری کردند. اونا پریدن بالای درخت تا هم پیدا نباشن و هم بتونند هم

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه