قصه کودکان

نقاشی مبینا

نقاشی مبینا. مبینا دفتر نقاشی اش را آورد و به مادر بزرگ گفت: "چی بکشم؟". مادر بزرگ گفت: "هرچی دوست داری، عزیزم!". مبینا گفت: "نه مادربزرگ، شما بگویید!". مادر بزرگ گفت: "بذارفکر کنم. بعد از نماز می گم. ". یک دفعه صدای اذان بلند شد. مادر بزرگ برای وضورفت. مبینا زود یک نقاشی کشید و به مادر بزرگ گفت: "ببینید خوب کشیدم؟". مادر بزرگ خندید و گفت: "این من هستم؟". بله دارید نماز میخوانید. وای چقدر قشنگ کشیدی، ولی مهر و سجاده ام کو؟. مبینا فکری کرد و خندید. بعد هم به طرف کمد رفت. مهر و سجاده را آورد وگفت: "این هم مهر و سجاده شما". مادر بزرگ خندید و گف

ادامه مطلب ...
نقاشی مبینا

نقاشی مبینا. مبینا دفتر نقاشی اش را آورد و به مادر بزرگ گفت: "چی بکشم؟". مادر بزرگ گفت: "هرچی دوست داری، عزیزم!". مبینا گفت: "نه مادربزرگ، شما بگویید!". مادر بزرگ گفت: "بذارفکر کنم. بعد از نماز می گم. ". یک دفعه صدای اذان بلند شد. مادر بزرگ برای وضورفت. مبینا زود یک نقاشی کشید و به مادر بزرگ گفت: "ببینید خوب کشیدم؟". مادر بزرگ خندید و گفت: "این من هستم؟". بله دارید نماز میخوانید. وای چقدر قشنگ کشیدی، ولی مهر و سجاده ام کو؟. مبینا فکری کرد و خندید. بعد هم به طرف کمد رفت. مهر و سجاده را آورد وگفت: "این هم مهر و سجاده شما". مادر بزرگ خندید و گف

ادامه مطلب ...
گردش کرم کوچولو

گردش کرم کوچولو. کرم کوچولو، سرش را از خاک بیرون آورد. هوا به تنش خورد. آسمان و خورشید را دید. خیلی خوشحال شد. به مادرش گفت:"مامان جون،من می خواهم بروم گردش. ". مادرش گفت:"من الان کار دارم. نمی توانم تو را ببرم گردش. ". کرم کوچولو گفت:"خب،خودم می روم. ". مادرش گفت:"برو، اما زیاد دور نشو. تو هنوز خیلی کوچولویی. ". کرم کوچولو، تند و تند روی زمین می خزید و می رفت. باخودش می گفت:"من حالا بزرگ شده ام. ". یک مرتبه دید دو تا گنجشک بالاسرش هستند. یکی از آن ها گفت:"به به! چه کرم خوشمزه ای. ". آن یکی گفت:"بیا نصفش کنیم، هر کداممان نصفش را بخوریم. ".

ادامه مطلب ...
لاک پشت کجاست

لاک پشت کجاست. قصه گو: یکی بود یکی نبود. یه لاک پشت و یه خرگوش، کنار یه برکه قشنگ، می خواستن قایم موشک بازی کنند. لاک پشت: چشم می ذارم تا سه می شمرم یک و دو و سه شمردن بسه خرگوش بلا حاضری حالا؟. قصه گو: بعد لاک پشت این ور و گشت اونور و گشت تا بالاخره خرگوش رو پشت یه درخت پیدا کرد. حالا نوبت خرگوش بود که چشم بذاره. خرگوش: یک و دو و سه شمردن بسه خرگوش بلا حاضری حالا؟. قصه گو: لاک پشت جواب نداد. خرگوش دوباره صدازد. ولی لاک پشت باز هم جواب نداد. خرگوش اینور رو گشت اونورو گشت. اما لاک پشت رو پیدا نکرد دیگه حوصله اش سررفته بود. خسته، یه گوشه

ادامه مطلب ...
لاک پشت کجاست

لاک پشت کجاست. قصه گو: یکی بود یکی نبود. یه لاک پشت و یه خرگوش، کنار یه برکه قشنگ، می خواستن قایم موشک بازی کنند. لاک پشت: چشم می ذارم تا سه می شمرم یک و دو و سه شمردن بسه خرگوش بلا حاضری حالا؟. قصه گو: بعد لاک پشت این ور و گشت اونور و گشت تا بالاخره خرگوش رو پشت یه درخت پیدا کرد. حالا نوبت خرگوش بود که چشم بذاره. خرگوش: یک و دو و سه شمردن بسه خرگوش بلا حاضری حالا؟. قصه گو: لاک پشت جواب نداد. خرگوش دوباره صدازد. ولی لاک پشت باز هم جواب نداد. خرگوش اینور رو گشت اونورو گشت. اما لاک پشت رو پیدا نکرد دیگه حوصله اش سررفته بود. خسته، یه گوشه

ادامه مطلب ...
گردش کرم کوچولو

گردش کرم کوچولو. کرم کوچولو، سرش را از خاک بیرون آورد. هوا به تنش خورد. آسمان و خورشید را دید. خیلی خوشحال شد. به مادرش گفت:"مامان جون،من می خواهم بروم گردش. ". مادرش گفت:"من الان کار دارم. نمی توانم تو را ببرم گردش. ". کرم کوچولو گفت:"خب،خودم می روم. ". مادرش گفت:"برو، اما زیاد دور نشو. تو هنوز خیلی کوچولویی. ". کرم کوچولو، تند و تند روی زمین می خزید و می رفت. باخودش می گفت:"من حالا بزرگ شده ام. ". یک مرتبه دید دو تا گنجشک بالاسرش هستند. یکی از آن ها گفت:"به به! چه کرم خوشمزه ای. ". آن یکی گفت:"بیا نصفش کنیم، هر کداممان نصفش را بخوریم. ".

ادامه مطلب ...
دم پفکی

دم پفکی. یکی بود، یکی نبود. خانم خرگوشی بود که دوازده خرگوش کوچولو داشت. همه سفید و تپلی بودند. در یک روز گرم و آفتابی، مامان خرگوشه داشت یازده خرگوش کوچولویش را می شست؛ ولی خرگوش کوچولوی دوازدهمی گوشه ای نشسته بود و نمی خواست خودش را بشوید. خانم خرگوشه گفت: «بیا دم پفکی! بیا و لااقل گوش هایت را بشوی!». دم پفکی به حرف مادرش توجهی نکرد. خانم خرگوشه همیشه می گفت: تمیز بودن گوش های خرگوش خیلی مهم است؛ ولی دم پفکی در جواب می گفت: «من گوش هایم را همین طور که هست دوست دارم؛ خاکستری و کثیف!». خانم خرگوشه یازده خرگوش کوچولو را شست و تمیز کرد؛ مخصوص

ادامه مطلب ...
دم پفکی

دم پفکی. یکی بود، یکی نبود. خانم خرگوشی بود که دوازده خرگوش کوچولو داشت. همه سفید و تپلی بودند. در یک روز گرم و آفتابی، مامان خرگوشه داشت یازده خرگوش کوچولویش را می شست؛ ولی خرگوش کوچولوی دوازدهمی گوشه ای نشسته بود و نمی خواست خودش را بشوید. خانم خرگوشه گفت: «بیا دم پفکی! بیا و لااقل گوش هایت را بشوی!». دم پفکی به حرف مادرش توجهی نکرد. خانم خرگوشه همیشه می گفت: تمیز بودن گوش های خرگوش خیلی مهم است؛ ولی دم پفکی در جواب می گفت: «من گوش هایم را همین طور که هست دوست دارم؛ خاکستری و کثیف!». خانم خرگوشه یازده خرگوش کوچولو را شست و تمیز کرد؛ مخصوص

ادامه مطلب ...
ببعی چاق و چله

ببعی چاق و چله. یکی بود یکی نبود. توی یک دهکده کوچک چند تا گوسفند کوچولو با یک چوپان مهربان زندگی می کردند. بین آن ها یک گوسفند کوچکی بود به نام ببعی. ببعی کوچولو عاشق غذا بود و تنها کاری که در دنیا دوست داشت غذا خوردن بود و آنقدر غذا خورده بود که حسابی چاق و چله شده بود که حتی راه رفتن هم برایش سخت شده بود. یک روز چوپان از پنجره خانه اش به گوسفندهایش نگاه می کرد و دید ببعی نمی تواند به خوبی راه برود. فکر کرد موهای گوسفند بلند شده که نمی تواند راه برود، برای همین تصمیم گرفت پشم هایش را کوتاه کند. فردای آن روز چوپان قیچی اش را برداشت و به سمت

ادامه مطلب ...
ببعی چاق و چله

ببعی چاق و چله. یکی بود یکی نبود. توی یک دهکده کوچک چند تا گوسفند کوچولو با یک چوپان مهربان زندگی می کردند. بین آن ها یک گوسفند کوچکی بود به نام ببعی. ببعی کوچولو عاشق غذا بود و تنها کاری که در دنیا دوست داشت غذا خوردن بود و آنقدر غذا خورده بود که حسابی چاق و چله شده بود که حتی راه رفتن هم برایش سخت شده بود. یک روز چوپان از پنجره خانه اش به گوسفندهایش نگاه می کرد و دید ببعی نمی تواند به خوبی راه برود. فکر کرد موهای گوسفند بلند شده که نمی تواند راه برود، برای همین تصمیم گرفت پشم هایش را کوتاه کند. فردای آن روز چوپان قیچی اش را برداشت و به سمت

ادامه مطلب ...
کوشا و بهترین هدیه تولد

کوشا و بهترین هدیه تولد. کوشا کوچولو جشن تولد را خیلی دوست داشت. کوشا می دانست چند روز دیگر تولد او است برای همین تصمیم گرفت که به پدر و مادرش کمک کند. آن روز پدر وقتی از راه رسید چند عدد بادکنک را روی میز قرار داد و از مادر کوشا خواست تا برای مراسم کوشا آنها را باد کند. کوشا می دانست سر مادرش خیلی شلوغ است و او باید تمام کارهای مربوط به جشن تولد را انجام دهد، به همین خاطر از مادر اجازه گرفت تا بادکنک ها را باد کند. وقتی پدر و مادر کوشا برای خرید از خانه بیرون رفتند، کوشا به سرعت شروع به مرتب کردن خانه کرد. او می خواست برای تشکر از زحمات پدر

ادامه مطلب ...
کوشا و بهترین هدیه تولد

کوشا و بهترین هدیه تولد. کوشا کوچولو جشن تولد را خیلی دوست داشت. کوشا می دانست چند روز دیگر تولد او است برای همین تصمیم گرفت که به پدر و مادرش کمک کند. آن روز پدر وقتی از راه رسید چند عدد بادکنک را روی میز قرار داد و از مادر کوشا خواست تا برای مراسم کوشا آنها را باد کند. کوشا می دانست سر مادرش خیلی شلوغ است و او باید تمام کارهای مربوط به جشن تولد را انجام دهد، به همین خاطر از مادر اجازه گرفت تا بادکنک ها را باد کند. وقتی پدر و مادر کوشا برای خرید از خانه بیرون رفتند، کوشا به سرعت شروع به مرتب کردن خانه کرد. او می خواست برای تشکر از زحمات پدر

ادامه مطلب ...
قصه تولد لاک پشت ها

قصه تولد لاک پشت ها. سارا خیلی خوشحال و هیجان زده بود. آن ها روزهای زیادی منتظر بودند تا بچه لاک پشت های کنار ساحل از تخم بیرون بیایند و بالاخره آن شب وقتش بود و پدر سارا قصد داشت او را برای دیدن بچه لاک پشت ها به ساحل ببرد. به خاطر همین سارا و پدرش آن شب خیلی زود از خواب بیدار شدند. هوا هنوز تاریک بود آن ها چراغ قوه شان را برداشتند و با احتیاط به سمت ساحل حرکت کردند. پدر از سارا قول گرفته بود که سارا کاری به بچه لاک پشت ها نداشته باشد و هیچ سر و صدایی نکند و تنها کاری را انجام بدهد که پدرش به او می گوید. سارا واقعاً هیچ تصوری درباره ی اتفاق

ادامه مطلب ...
قصه تولد لاک پشت ها

قصه تولد لاک پشت ها. سارا خیلی خوشحال و هیجان زده بود. آن ها روزهای زیادی منتظر بودند تا بچه لاک پشت های کنار ساحل از تخم بیرون بیایند و بالاخره آن شب وقتش بود و پدر سارا قصد داشت او را برای دیدن بچه لاک پشت ها به ساحل ببرد. به خاطر همین سارا و پدرش آن شب خیلی زود از خواب بیدار شدند. هوا هنوز تاریک بود آن ها چراغ قوه شان را برداشتند و با احتیاط به سمت ساحل حرکت کردند. پدر از سارا قول گرفته بود که سارا کاری به بچه لاک پشت ها نداشته باشد و هیچ سر و صدایی نکند و تنها کاری را انجام بدهد که پدرش به او می گوید. سارا واقعاً هیچ تصوری درباره ی اتفاق

ادامه مطلب ...
موش تنبل، کلاغ دانا

موش تنبل، کلاغ دانا. یکی بود یکی نبود کپل بچه موشی بود که با برفی برادرش، پدر و مادرش در لانه شان در صحرا زندگی می کردند. کپل خیلی تنبل بود و تمام مدت روی صندلی مخصوصش نشسته بود و از خوراکی هایی که آنها به لانه می آوردند می خورد و ایراد می گرفت: اینها چیه دیگه؟ یه چیز خوشمزه تر بیارید!. آن ها از دستش خسته شده بودند و هر چه اعتراض می کردند فایده ای نداشت. تا اینکه یک روز که کپل بیرون لانه در حال استراحت در آفتاب بود و بقیه داخل لانه بودند باد شدیدی وزید و او را به جای دوری برد. وقتی کپل چشمانش را باز کرد خودش را کنار یک برکه دید. او خسته و گرس

ادامه مطلب ...
موش تنبل، کلاغ دانا

موش تنبل، کلاغ دانا. یکی بود یکی نبود کپل بچه موشی بود که با برفی برادرش، پدر و مادرش در لانه شان در صحرا زندگی می کردند. کپل خیلی تنبل بود و تمام مدت روی صندلی مخصوصش نشسته بود و از خوراکی هایی که آنها به لانه می آوردند می خورد و ایراد می گرفت: اینها چیه دیگه؟ یه چیز خوشمزه تر بیارید!. آن ها از دستش خسته شده بودند و هر چه اعتراض می کردند فایده ای نداشت. تا اینکه یک روز که کپل بیرون لانه در حال استراحت در آفتاب بود و بقیه داخل لانه بودند باد شدیدی وزید و او را به جای دوری برد. وقتی کپل چشمانش را باز کرد خودش را کنار یک برکه دید. او خسته و گرس

ادامه مطلب ...
کرمی که اعداد را می دانست

کرمی که اعداد را می دانست. روزی، روز گاری کرمی در باغی زندگی می کرد. کرمی که اعداد را می دانست. یک روز صبح که برای بازی اش از لانه اش بیرون آمد، دختر کوچکی را دید. دختر کوچولو گریه می کرد. کرم با مهربانی از او پرسید: چرا گریه می کنی دختر خانم؟ دختر کوچولو پاسخ داد: من اعداد را بلد نیستم. کرم گفت: خوب، پس دوست داری اعداد را یاد بگیری؟ دخترک گفت: آه، بله، بله. جه قدر خوب می شود. خیلی عالی می شود. کرم گفت: پس شروع می کنیم. کرم: اول باید به سوالات من جواب بدهی. تو چند تا بینی داری؟ دختر کوچولو سعی کرد بینی اش را ببیند، ولی نتوانست. چون می

ادامه مطلب ...
کرمی که اعداد را می دانست

کرمی که اعداد را می دانست. روزی، روز گاری کرمی در باغی زندگی می کرد. کرمی که اعداد را می دانست. یک روز صبح که برای بازی اش از لانه اش بیرون آمد، دختر کوچکی را دید. دختر کوچولو گریه می کرد. کرم با مهربانی از او پرسید: چرا گریه می کنی دختر خانم؟ دختر کوچولو پاسخ داد: من اعداد را بلد نیستم. کرم گفت: خوب، پس دوست داری اعداد را یاد بگیری؟ دخترک گفت: آه، بله، بله. جه قدر خوب می شود. خیلی عالی می شود. کرم گفت: پس شروع می کنیم. کرم: اول باید به سوالات من جواب بدهی. تو چند تا بینی داری؟ دختر کوچولو سعی کرد بینی اش را ببیند، ولی نتوانست. چون می

ادامه مطلب ...
روزی که خورشید خانم قهر کرد

روزی که خورشید خانم قهر کرد. خورشید خانم تازه از خواب بیدار شده بود. موهای طلایی رنگ و پرنورش را شانه زد و به زمین نگاه کرد. بچه ها دست هایشان رابه هم گره کرده بودند و می چرخیدند. گل ها و درختان سرسبز، شبنم روی برگ هایشان را نوازش میکردند. پروانه ها خنده کنان دور گل ها پرواز می کردند و بالاخره همه و همه شاد و خوشحال بودند. خورشید خانم با نوک انگشتش پشت گنجشک کوچکی را قلقلک داد. اما گنجشک عرق پیشانی اش را خشک کرد و گفت: وای . چقدر امروز هوا گرم شده، فکرکنم بهتره بروم جایی که خورشید به هم نتابد. بعد هم پرواز کرد و در سایه درختی نشست. خورشید

ادامه مطلب ...
روزی که خورشید خانم قهر کرد

روزی که خورشید خانم قهر کرد. خورشید خانم تازه از خواب بیدار شده بود. موهای طلایی رنگ و پرنورش را شانه زد و به زمین نگاه کرد. بچه ها دست هایشان رابه هم گره کرده بودند و می چرخیدند. گل ها و درختان سرسبز، شبنم روی برگ هایشان را نوازش میکردند. پروانه ها خنده کنان دور گل ها پرواز می کردند و بالاخره همه و همه شاد و خوشحال بودند. خورشید خانم با نوک انگشتش پشت گنجشک کوچکی را قلقلک داد. اما گنجشک عرق پیشانی اش را خشک کرد و گفت: وای . چقدر امروز هوا گرم شده، فکرکنم بهتره بروم جایی که خورشید به هم نتابد. بعد هم پرواز کرد و در سایه درختی نشست. خورشید

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه