سرگرمی های کودکان

تالار اسرارآمیز (3)

تالار اسرار آمیز (3). غول پسرک را در دستش گرفت و او را کمی فشار داد که پسرک دادی از درد کشید و توجه غول را جلب کرد. غول از پسرک خوشش آمد و گفت من یک سؤال از تو می پرسم، اگر توانستی جواب دهی تو را آزاد می کنم. پسرک بدون تامل قبول کرد. غول از او پرسید:. - یک دانه گندم برای رویش به چه چیزهایی نیاز دارد؟. پسرک چون به دلیل تنبلی تا به حال سر کار نرفته بود نمی دانست که گندم برای رشدش به چیزهایی احتیاج دارد؛ پس به غول گفت من نمی دانم چه چیزی نیاز دارد. غول با عصبانیت گفت پس تو را آنقدر فشار می دهم تا له شوی!. پسرک ترسید و فریاد کشید و گفت: صبر کن

ادامه مطلب ...
دماغ فندقی و مورچه ها

دماغ فندقی و مورچه ها. در روزگاران خیلی قدیم، در عصر یخ، پسر بچه ای به نام دماغ فندقی در یک غار با پدر و مادرش زندگی می کرد. او یک فیل دست آموز به نام دو چشمی داشت. یک روز دماغ فندقی در حالی که یک پشته هیزم حمل می کرد، وارد غار شد. او هیزم ها را بر زمین گذاشت و گفت: « پدر، من خیلی کار کرده ام آیا سزاوار پاداش نیستم؟». پدرش گفت: « البته که نه. کار کردن مایه ی دلخوشی است. به مورچه ها نگاه کن! تمامِ روز و شب مشغولِ کار کردن هستند! و هیچ وقت پاداش نمی خواهند. ». دماغ فندقی وقتی که بیرون از غار مشغول بازی بود، مادرش یک شانه ی بزرگ عسل به او داد

ادامه مطلب ...
احترام مادر

احترام مادر. «اویس قرنی» که از عاشقان پیامبر (ص) بود و در سرزمین یمن زندگی می کرد، شیفته دیدار پیامبر بود. او مادر پیری داشت که دوری فرزند را نمی توانست تحمل کند. روز از مادرش اجازه خواست، تا به دیدار پیامبر (ص) برود. مادر، مقابل اصرار همراه با شیفتگی اویس، گفت:. - اجازه می دهم؛ به شرط آن که بیش از نصف روز در مدینه نمانی!. اویس پذیرفت و به سوی مدینه رهسپار شد و هنگامی که به شهر وارد شد، بدون آن که لحظه ای وقت را تلف کند، سراغ رسول خدا را گرفت. کسی به او گفت که : « پیامبر از مدینه خارج شده و تا غروب باز نمی گردد». اویس که آن راه طولانی را برای

ادامه مطلب ...
تالار اسرارآمیز (3)

تالار اسرار آمیز (3). غول پسرک را در دستش گرفت و او را کمی فشار داد که پسرک دادی از درد کشید و توجه غول را جلب کرد. غول از پسرک خوشش آمد و گفت من یک سؤال از تو می پرسم، اگر توانستی جواب دهی تو را آزاد می کنم. پسرک بدون تامل قبول کرد. غول از او پرسید:. - یک دانه گندم برای رویش به چه چیزهایی نیاز دارد؟. پسرک چون به دلیل تنبلی تا به حال سر کار نرفته بود نمی دانست که گندم برای رشدش به چیزهایی احتیاج دارد؛ پس به غول گفت من نمی دانم چه چیزی نیاز دارد. غول با عصبانیت گفت پس تو را آنقدر فشار می دهم تا له شوی!. پسرک ترسید و فریاد کشید و گفت: صبر کن

ادامه مطلب ...
سخنان لطیف

سخنان لطیف. اشتیاق کودکان برای جهاد در تاریخ آورده اند که روزی پیامبر (ص)، مسلمانان را برای شرکت در جهاد، فرا خواندند. در پی مردان رزمنده، دوازده کودک نیز به راه افتادند. پیامبر (ص) با مشاهده آنان فرمود:. - باز گردید؛ زیرا سن شما برای شرکت در جنگ، کم است. یکی از کودکان، روی نوک انگشتان پای خود ایستاد، تا قدش بلندتر بشود، و در همان حال گفت:. - یا رسول الله! می بینید که قد بلندی دارم و در ضمن می توانم با فلاخن، سنگ هم بیندازم. رسول خدا با مشاهده چنین صحنه ای، تبسم کرده و به او اجازه شرکت در جهاد دادند. در این هنگام، یکی دیگر از کودکان پیش آمده و

ادامه مطلب ...
تالار اسرار آمیز(1)

تالار اسرار آمیز(1). در دهکده ای دور پسری زندگی می کرد که بسیار پرخور بود. هر چه که مادرش می پخت را می خورد ولی باز هم سیر نمی شد. مادر از ترس اینکه مبادا پسرک پرخور سهم غذای خواهر و برادرهایش را بخورد همیشه باید سهم آن ها را قایم می کرد تا دست پسرک به غذاها نرسد. البته پسرک بسیار تنبل بود برای اینکه آنقدر پرخوری می کرد که نایی برای کار کردن در خارج از خانه برای او نمی ماند و بسیار هم چاق شده بود. یک روز که مادر به همراه پدر و خواهر و برادرهای پسرک برای کار به مزرعه رفته بود، پسرک در خانه بسیار گرسنه شده بود و تمام خانه را به هم ریخت تا چیزی

ادامه مطلب ...
تالار اسرارآمیز (2)

تالار اسرارآمیز (2). فرشته به پسرک گفت: از زمانی که من غیب شوم اتفاقهایی برایت می افتد اگر بتوانی از پسِ آن اتفاق ها بربیایی می توانی راهی پیدا کنی تا از اینجا خارج شوی و پیش خانواده ات برگردی ولی اگر راهی پیدا نکنی باید همیشه اینجا بمانی و اگر آب و غذایی اینجا پیدا کنی می توانی اینجا زندگی کنی ولی چون این بیابانِ بی آب و علف غذایی ندارد که به تو بدهد حتما از گرسنگی و تشنگی تلف می شوی. پسرک بسیار نگران شده بود همین که خواست از فرشته راهنمایی بخواهد فرشته غیب شده بود. پسرک اطراف را نگاه کرد و با خودش می گفت که یعنی چه اتفاق هایی قرار است اینجا

ادامه مطلب ...
سرچشمه نور

سرچشمه نور. آن شب ستاره تا صبح بارید. روشن تر از پیش مهتاب تابید. دنیا لباسی از نور پوشید. قلب ملائک از شوق جوشید. روی زمین شد مانند گلشن. از نور شب شد چون روز روشن. آن نور و گل ها آن شور و غوغا. آن شب برایم شد یک معما. تا صبح آن شب جشنی به پا بود. سرچشمه ی نور غار حرا بود. زیرا در آن شب پیغمبر ما. از جانب حق شد رهبر ما. https://telegram. me/tebyankoodak koodak@tebyan. com شاعر: علی اصغر نصرتی تنظیم: فهیمه امرالله شبکه کودک و نوجوان تبیان.

ادامه مطلب ...
روز برفی

روز برفی. در آن کوه بزرگ خانه کوچک مک بامبل قرار داشت. او به تنهایی در خانه خیلی کوچکی در میانه راه بالائی کوه بن مکدیو در اسکاتلند زندگی می کرد. خانه کوچک او بیرون از جنگل کاج ساخته شده بود و او می توانست هر چه را که لازم دارد از جنگل یا هر قسمتی از کوه به دست آورد. او قد بلندی نداشت ولی خیلی پیر و عاقل بود. او ریش نارنجی رنگ بلندی داشت و یک کلاه خیلی بامزه و دامن اسکاتلندی را حتی در زمستان می پوشید. با این که تنها زندگی می کرد هنوز هم دوستان زیادی داشت. همه حیوانات و پرندگان دوستانش بودند. او تقریبا برای همه آن ها اسمی گذاشته بود. هوا

ادامه مطلب ...
دماغ فندقی و مورچه ها

دماغ فندقی و مورچه ها. در روزگاران خیلی قدیم، در عصر یخ، پسر بچه ای به نام دماغ فندقی در یک غار با پدر و مادرش زندگی می کرد. او یک فیل دست آموز به نام دو چشمی داشت. یک روز دماغ فندقی در حالی که یک پشته هیزم حمل می کرد، وارد غار شد. او هیزم ها را بر زمین گذاشت و گفت: « پدر، من خیلی کار کرده ام آیا سزاوار پاداش نیستم؟». پدرش گفت: « البته که نه. کار کردن مایه ی دلخوشی است. به مورچه ها نگاه کن! تمامِ روز و شب مشغولِ کار کردن هستند! و هیچ وقت پاداش نمی خواهند. ». دماغ فندقی وقتی که بیرون از غار مشغول بازی بود، مادرش یک شانه ی بزرگ عسل به او داد

ادامه مطلب ...
سفینه فضایی هشت روزه

سفینه فضایی هشت روزه. هدیه روز تولد آلا کتابی بود به نام سفر به فضا. او فهمید که عکس های سفینه های فضایی می تواند کاردستی خوبی برای مدرسه شان باشد. چون قرار بود به بهترین کاردستی جایزه بدهند و آن ها مطمئن بودند که سفینه فضایی حتماً جایزه را خواهد برد. خانم داودی معلم مدرسه هم با آن ها هم عقیده بود و در تهیه بطری، لوله، نوارچسب، مقوا، فیبر، نخ و یک لوله بزرگ چسب مایع به آن ها کمک کرد. همه سخت کار کردند. سفینه فضایی خیلی زود آماده شد و دقیقاً شبیه یک از عکس های سفینه فضایی در کتاب آلا بود. روکش آن به رنگ نقره ای و در قسمت پهلوی آن با حروف بزر

ادامه مطلب ...
انعکاس زندگی

انعکاس زندگی. روزی از روزها پسری بود که اصلاً اعتماد به نفس نداشت و همیشه به خاطر نداشتن اعتماد به نفس کارهایش را درست انجام نمی داد. روزی پدرش به او گفت:« پسرم تو به خاطر نداشتن اعتماد به خودت در کارها موفق نمی شوی، برای موفقیت باید به خودت اعتماد داشته باشی». پسر گفت:« ولی پدر من فکر می کنم که هیچ کاری را نمی توانم درست انجام دهم. ». پدر از این طرز فکرِ پسر خود دلگیر شد و با خود فکری کرد. به پسر گفت آخر این هفته با هم به کوه برویم تا کمی ورزش کنیم. » پسر قبول کرد و خوشحال شد از اینکه قرار است با پدر خود به تفریح برود. پسر و پدر داشتند در کوه

ادامه مطلب ...
سرچشمه نور

سرچشمه نور. آن شب ستاره تا صبح بارید. روشن تر از پیش مهتاب تابید. دنیا لباسی از نور پوشید. قلب ملائک از شوق جوشید. روی زمین شد مانند گلشن. از نور شب شد چون روز روشن. آن نور و گل ها آن شور و غوغا. آن شب برایم شد یک معما. تا صبح آن شب جشنی به پا بود. سرچشمه ی نور غار حرا بود. زیرا در آن شب پیغمبر ما. از جانب حق شد رهبر ما. https://telegram. me/tebyankoodak koodak@tebyan. com شاعر: علی اصغر نصرتی تنظیم: فهیمه امرالله شبکه کودک و نوجوان تبیان.

ادامه مطلب ...
جنِ جعبه موزیک

جنِ جعبه موزیک. پدر آرش کافه ای داشت. کافه در کنار یک جاده خاکی که نزدیک به کارخانه کنسرو سازی بود قرار داشت، آرش کافه را دوست داشت. در آن جا یک قهوه جوش بود. همین طور یک تنور کوچک و مقداری ساندویج که در یک ظرف شیشه ای در بسته قرار داشت. بهتر از همه این ها یک جعبه گرامافون سکه ای بود. یک ضبط صوت سکه ای قدیمی نه مثل آن ضبط صوتی که در کافه شیک و تمیز جاده اصلی بود. آهنگ آن هم بسیار قدیمی بود. آرش تنها کسی نبود که آن را دوست داشت، راننده های کامیون و زنانی که در کارخانه کنسرو سازی کار می کردند هم آن را دوست داشتند. آرش دوست داشت به آهنگ نظام

ادامه مطلب ...
انعکاس زندگی

انعکاس زندگی. روزی از روزها پسری بود که اصلاً اعتماد به نفس نداشت و همیشه به خاطر نداشتن اعتماد به نفس کارهایش را درست انجام نمی داد. روزی پدرش به او گفت:« پسرم تو به خاطر نداشتن اعتماد به خودت در کارها موفق نمی شوی، برای موفقیت باید به خودت اعتماد داشته باشی». پسر گفت:« ولی پدر من فکر می کنم که هیچ کاری را نمی توانم درست انجام دهم. ». پدر از این طرز فکرِ پسر خود دلگیر شد و با خود فکری کرد. به پسر گفت آخر این هفته با هم به کوه برویم تا کمی ورزش کنیم. » پسر قبول کرد و خوشحال شد از اینکه قرار است با پدر خود به تفریح برود. پسر و پدر داشتند در کوه

ادامه مطلب ...
سفینه فضایی هشت روزه

سفینه فضایی هشت روزه. هدیه روز تولد آلا کتابی بود به نام سفر به فضا. او فهمید که عکس های سفینه های فضایی می تواند کاردستی خوبی برای مدرسه شان باشد. چون قرار بود به بهترین کاردستی جایزه بدهند و آن ها مطمئن بودند که سفینه فضایی حتماً جایزه را خواهد برد. خانم داودی معلم مدرسه هم با آن ها هم عقیده بود و در تهیه بطری، لوله، نوارچسب، مقوا، فیبر، نخ و یک لوله بزرگ چسب مایع به آن ها کمک کرد. همه سخت کار کردند. سفینه فضایی خیلی زود آماده شد و دقیقاً شبیه یک از عکس های سفینه فضایی در کتاب آلا بود. روکش آن به رنگ نقره ای و در قسمت پهلوی آن با حروف بزر

ادامه مطلب ...
گربه چشم آبی

گربه چشم آبی. در شب های زیبا دسته ای از گربه ها روی حصار پشت یک دیوار می نشستند. آن ها پنج تا بودند و سردسته آن ها گربه ای یک چشم به نام نلسون بود. آن ها در مورد همه چیز صحبت می کردند. بعضی وقت ها هم آواز میخواندند. هر کس به هنگام تاریکی به دیوار نگاه می کرد، یک ردیف نه تایی چشم سبز رنگ می دید. یک شب همان طور که آن ها مشغول جنب و جوش بودند یک گربه تازه وارد پیش آن ها آمد. همه گربه ها یا مشکی بودند یا خط و خال دار. اما گربه تازه وارد که نامش جولیوس بود، سفید و کثیف بود. موهایش بلند و نامرتب بود و از بالای صورت، درست تا نوک دماغش آویزان بو

ادامه مطلب ...
جنِ جعبه موزیک

جنِ جعبه موزیک. پدر آرش کافه ای داشت. کافه در کنار یک جاده خاکی که نزدیک به کارخانه کنسرو سازی بود قرار داشت، آرش کافه را دوست داشت. در آن جا یک قهوه جوش بود. همین طور یک تنور کوچک و مقداری ساندویج که در یک ظرف شیشه ای در بسته قرار داشت. بهتر از همه این ها یک جعبه گرامافون سکه ای بود. یک ضبط صوت سکه ای قدیمی نه مثل آن ضبط صوتی که در کافه شیک و تمیز جاده اصلی بود. آهنگ آن هم بسیار قدیمی بود. آرش تنها کسی نبود که آن را دوست داشت، راننده های کامیون و زنانی که در کارخانه کنسرو سازی کار می کردند هم آن را دوست داشتند. آرش دوست داشت به آهنگ نظام

ادامه مطلب ...
چادر مامانم

چادر مامانم. ساختم یک خانه با سه تا پشتی باز بعد رفتم داخل زندگی شد آغاز خانه نو سازم قد من جا دارد داخل آن فرش است فرش تنها دارد یک دقیقه الان داخلش رفتم راه هست دیوار آن مثل قدم کوتاه دوست دارم چیزی روی بامش باشد چادر مامانم ایزوگامش باشد. koodak@tebyan. com شاعر: غلامرضا بکتاش تهیه کننده: مینو خرازی تنظیم: فهیمه امرالله شبکه کودک و نوجوان تبیان. بهار. بهار یواش یواش میاد. صدای کفش پاش میاد. هفت سین. دوباره آمد از راه. بهار سبز و زیبا. عید. آهای آهای بهاره. عید اومده دوباره. 0. - -. ✖. آخرین مطالب. کودک و نوجوان. چادر مامانم. مثل کف دست(1).

ادامه مطلب ...
چادر مامانم

چادر مامانم. ساختم یک خانه با سه تا پشتی باز بعد رفتم داخل زندگی شد آغاز خانه نو سازم قد من جا دارد داخل آن فرش است فرش تنها دارد یک دقیقه الان داخلش رفتم راه هست دیوار آن مثل قدم کوتاه دوست دارم چیزی روی بامش باشد چادر مامانم ایزوگامش باشد. koodak@tebyan. com شاعر: غلامرضا بکتاش تهیه کننده: مینو خرازی تنظیم: فهیمه امرالله شبکه کودک و نوجوان تبیان. بهار. بهار یواش یواش میاد. صدای کفش پاش میاد. هفت سین. دوباره آمد از راه. بهار سبز و زیبا. عید. آهای آهای بهاره. عید اومده دوباره. 0. - -. ✖. آخرین مطالب. کودک و نوجوان. چادر مامانم. مثل کف دست(1).

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه