سرگرمی های کودکان

کودکان اندیشمند

سخنان لطیف. کودکان اندیشمند روزی امام حسن (ع) و امام حسین (ع) در دوران کودکی، پیرمردی را دیدند که وضو می سازد. آن پیرمرد به اشتباه وضو می گرفت و آن دو کودک هوشمند، دریافتند که باید به شکلی او را از اشتباه بیرون آورند. لحظه ای فکر کردند و نقشه ای کشیدند. آن گاه به نزد مرد پیر رفتند و در مقابل او در باره ی وضو گرفتن با هم بحث نمودند. حسن (ع) می گفت: - وضوی من درست است. و حسین (ع) پاسخ می داد:. - برادر وضوی من نیز صحیح می باشد و سپس از پیرمرد که به آن ها می نگریست، خواستند تا درباره وضوی آن ها داوری کند. پیرمرد، پس از مشاهده ی کار آن ها دریاف

ادامه مطلب ...
نقاشی مبینا

نقاشی مبینا. مبینا دفتر نقاشی اش را آورد و به مادر بزرگ گفت: "چی بکشم؟". مادر بزرگ گفت: "هرچی دوست داری، عزیزم!". مبینا گفت: "نه مادربزرگ، شما بگویید!". مادر بزرگ گفت: "بذارفکر کنم. بعد از نماز می گم. ". یک دفعه صدای اذان بلند شد. مادر بزرگ برای وضورفت. مبینا زود یک نقاشی کشید و به مادر بزرگ گفت: "ببینید خوب کشیدم؟". مادر بزرگ خندید و گفت: "این من هستم؟". بله دارید نماز میخوانید. وای چقدر قشنگ کشیدی، ولی مهر و سجاده ام کو؟. مبینا فکری کرد و خندید. بعد هم به طرف کمد رفت. مهر و سجاده را آورد وگفت: "این هم مهر و سجاده شما". مادر بزرگ خندید و گف

ادامه مطلب ...
نقاشی مبینا

نقاشی مبینا. مبینا دفتر نقاشی اش را آورد و به مادر بزرگ گفت: "چی بکشم؟". مادر بزرگ گفت: "هرچی دوست داری، عزیزم!". مبینا گفت: "نه مادربزرگ، شما بگویید!". مادر بزرگ گفت: "بذارفکر کنم. بعد از نماز می گم. ". یک دفعه صدای اذان بلند شد. مادر بزرگ برای وضورفت. مبینا زود یک نقاشی کشید و به مادر بزرگ گفت: "ببینید خوب کشیدم؟". مادر بزرگ خندید و گفت: "این من هستم؟". بله دارید نماز میخوانید. وای چقدر قشنگ کشیدی، ولی مهر و سجاده ام کو؟. مبینا فکری کرد و خندید. بعد هم به طرف کمد رفت. مهر و سجاده را آورد وگفت: "این هم مهر و سجاده شما". مادر بزرگ خندید و گف

ادامه مطلب ...
کودکان اندیشمند

سخنان لطیف. کودکان اندیشمند روزی امام حسن (ع) و امام حسین (ع) در دوران کودکی، پیرمردی را دیدند که وضو می سازد. آن پیرمرد به اشتباه وضو می گرفت و آن دو کودک هوشمند، دریافتند که باید به شکلی او را از اشتباه بیرون آورند. لحظه ای فکر کردند و نقشه ای کشیدند. آن گاه به نزد مرد پیر رفتند و در مقابل او در باره ی وضو گرفتن با هم بحث نمودند. حسن (ع) می گفت: - وضوی من درست است. و حسین (ع) پاسخ می داد:. - برادر وضوی من نیز صحیح می باشد و سپس از پیرمرد که به آن ها می نگریست، خواستند تا درباره وضوی آن ها داوری کند. پیرمرد، پس از مشاهده ی کار آن ها دریاف

ادامه مطلب ...
تعمیر وسایل خانه: فکر می کنی بلدی ؟

تعمیر وسایل خانه، فکر می کنی بلدی ؟. تصورش را بکن چقدر عالی می شد اگر می توانستی چیزی را با دست هایت بسازی مثل یک جا مدادی یا جعبه وسایل شخصی. فکر می کنی ممکنه؟ هیچ چیز غیر ممکن نیست! بسیار خوب به این تست ها پاسخ بده تا بفهمی تا چه حد استعداد این جور کارها را داری ؟. 1 - برای نصب کردن یک پیچ از چه وسیله ای استفاده می کنی . یک چکش. مته. پیچ گوشتی. 2- چکش را چگونه در دست می گیری ؟. از ابتدای دسته اش. از نزدیکی پتک. از میان دسته اش. 3- بلافاصله بعد از پایان دادن نقاشی ات چه می کنی ؟. آن را با کمک سشوار خشک می کنی. قلم مویت را تمیز می کنی. دست هایت

ادامه مطلب ...
حورا

حورا. حورا و مادرش به پشت در مدرسه می رسند. مادر می خواهد او را در مدرسه ثبت مان کند. او و خانواده اش چند روزیست از فرانسه به ایران آمده اند و تصمیم گرفته اند برای همیشه در ایران بمانند. ساعت 10 است و درب مدرسه بسته. مادر دکمه زنگ را فشار می دهد. حورا حسابی دلهره دارد. اخم هایش توی هم است و به دربسته مدرسه نگاه می کند. نگرانی در دل حورا موج می زند. با خود می گوید: مثل همه مدرسه ها همین الان مدیر مدرسه روسری مرا می بیند و با عصبانیت می گوید ورود با حجاب ممنوع! بفرمایید جای دیگر!. طفلکی وقتی در فرانسه زندگی می کردند هر جا برای ثبت نام رفته

ادامه مطلب ...
تالار اسرار آمیز(1)

تالار اسرار آمیز(1). در دهکده ای دور پسری زندگی می کرد که بسیار پرخور بود. هر چه که مادرش می پخت را می خورد ولی باز هم سیر نمی شد. مادر از ترس اینکه مبادا پسرک پرخور سهم غذای خواهر و برادرهایش را بخورد همیشه باید سهم آن ها را قایم می کرد تا دست پسرک به غذاها نرسد. البته پسرک بسیار تنبل بود برای اینکه آنقدر پرخوری می کرد که نایی برای کار کردن در خارج از خانه برای او نمی ماند و بسیار هم چاق شده بود. یک روز که مادر به همراه پدر و خواهر و برادرهای پسرک برای کار به مزرعه رفته بود، پسرک در خانه بسیار گرسنه شده بود و تمام خانه را به هم ریخت تا چیزی

ادامه مطلب ...
پیامبر و کودک یتیم

پیامبر و کودک یتیم. پیامبر و کودک یتیم ماه مبارک رمضان به پایان رسیده بود و مراسم عید فطر برگزار می گردید . بچه هایی که همراه پدر و مادر خود، جهت شرکت در مراسم عید از خانه بیرون آمده بودند، شادمان و خوشحال به هر سو می دویدند. صدای خنده آدم ها، همه جا شنیده می شد. در همین هیاهو و سر و صدا بود که چشم پیامبر (ص) ، به کودکی افتاد که جامه ای پاره و کهنه بر تن داشت . آن کودک، زیر درخت نخلی، با چهره ای اندوهبار و غمگین ایستاده بود و به کودکان همسن و سال خودش نگاه می کرد . پیامبر (ص) که می دانست این کودک پدر ندارد، به سوی او رفت و با لبخندی مهربان که

ادامه مطلب ...
گربه چشم آبی

گربه چشم آبی. در شب های زیبا دسته ای از گربه ها روی حصار پشت یک دیوار می نشستند. آن ها پنج تا بودند و سردسته آن ها گربه ای یک چشم به نام نلسون بود. آن ها در مورد همه چیز صحبت می کردند. بعضی وقت ها هم آواز میخواندند. هر کس به هنگام تاریکی به دیوار نگاه می کرد، یک ردیف نه تایی چشم سبز رنگ می دید. یک شب همان طور که آن ها مشغول جنب و جوش بودند یک گربه تازه وارد پیش آن ها آمد. همه گربه ها یا مشکی بودند یا خط و خال دار. اما گربه تازه وارد که نامش جولیوس بود، سفید و کثیف بود. موهایش بلند و نامرتب بود و از بالای صورت، درست تا نوک دماغش آویزان بو

ادامه مطلب ...
پیامبر و کودک یتیم

پیامبر و کودک یتیم. پیامبر و کودک یتیم ماه مبارک رمضان به پایان رسیده بود و مراسم عید فطر برگزار می گردید . بچه هایی که همراه پدر و مادر خود، جهت شرکت در مراسم عید از خانه بیرون آمده بودند، شادمان و خوشحال به هر سو می دویدند. صدای خنده آدم ها، همه جا شنیده می شد. در همین هیاهو و سر و صدا بود که چشم پیامبر (ص) ، به کودکی افتاد که جامه ای پاره و کهنه بر تن داشت . آن کودک، زیر درخت نخلی، با چهره ای اندوهبار و غمگین ایستاده بود و به کودکان همسن و سال خودش نگاه می کرد . پیامبر (ص) که می دانست این کودک پدر ندارد، به سوی او رفت و با لبخندی مهربان که

ادامه مطلب ...
لطیفه

لطیفه. اتوبوس سواری مردی سوار اتوبوس دو طبقه می شود. هرچه اصرار می کنند به طبقه بالا برود، نمی رود و می گوید: دفعه پیش که سوار شدم، فهمیدم که طبقه بالا راننده ندارد!. دستور زبان آموزگار: بچه ها توجه کنید! بعضی از کلمه ها با «ان» و «ها» جمع بسته نمی شوند. مثل «درس» که می شود «دروس» حالا یکی از شما مثال دیگری بزند. احمد: آقا اجازه! مثل خرس که جمع آن می شود خروس!. پیراهن تنگ مریم: مادر این پیراهن برای من خیلی کوچک شده است که به سختی می توانم نفس بکشم. مادر: پیراهن هیچ عیبی نداره دخترم، تو سرت را از آستین بیرون آورده ای!. اهمیت بیشتر دو نفر به شک

ادامه مطلب ...
لطیفه

لطیفه. اتوبوس سواری مردی سوار اتوبوس دو طبقه می شود. هرچه اصرار می کنند به طبقه بالا برود، نمی رود و می گوید: دفعه پیش که سوار شدم، فهمیدم که طبقه بالا راننده ندارد!. دستور زبان آموزگار: بچه ها توجه کنید! بعضی از کلمه ها با «ان» و «ها» جمع بسته نمی شوند. مثل «درس» که می شود «دروس» حالا یکی از شما مثال دیگری بزند. احمد: آقا اجازه! مثل خرس که جمع آن می شود خروس!. پیراهن تنگ مریم: مادر این پیراهن برای من خیلی کوچک شده است که به سختی می توانم نفس بکشم. مادر: پیراهن هیچ عیبی نداره دخترم، تو سرت را از آستین بیرون آورده ای!. اهمیت بیشتر دو نفر به شک

ادامه مطلب ...
لطیفه

لطیفه. پیش بینی پسری به داروخانه می رود و به دارو فروش می گوید: دارویی برای تسکین درد بدهید. دارو فروش می پرسد: کجایت درد می کند؟. پسر با ناراحتی جواب می دهد: هنوز هیچ جا، ولی پدرم مشغول خواندن نامه ای است که مدیر مدرسه درباره من نوشته است. کار پردردسر اولی: برخلاف همه مردم که عقیده دارند، پول درآوردن مشکل و خرج کردنش آسونه، دوست من عقیده دارد که پول درآوردن آسان ولی خرج کردنش مشکل است. دومی: دوست تو مگه چه کاره است؟. اولی: اسکناس تقلبی چاپ می کند!. اشتها فقیر به ثروتمند: کجا تشریف می برید؟. ثروتمند: قدم می زنم تا اشتها پیدا کنم. شما کجا می رو

ادامه مطلب ...
لطیفه

لطیفه. پیش بینی پسری به داروخانه می رود و به دارو فروش می گوید: دارویی برای تسکین درد بدهید. دارو فروش می پرسد: کجایت درد می کند؟. پسر با ناراحتی جواب می دهد: هنوز هیچ جا، ولی پدرم مشغول خواندن نامه ای است که مدیر مدرسه درباره من نوشته است. کار پردردسر اولی: برخلاف همه مردم که عقیده دارند، پول درآوردن مشکل و خرج کردنش آسونه، دوست من عقیده دارد که پول درآوردن آسان ولی خرج کردنش مشکل است. دومی: دوست تو مگه چه کاره است؟. اولی: اسکناس تقلبی چاپ می کند!. اشتها فقیر به ثروتمند: کجا تشریف می برید؟. ثروتمند: قدم می زنم تا اشتها پیدا کنم. شما کجا می رو

ادامه مطلب ...
احترام مادر

احترام مادر. «اویس قرنی» که از عاشقان پیامبر (ص) بود و در سرزمین یمن زندگی می کرد، شیفته دیدار پیامبر بود. او مادر پیری داشت که دوری فرزند را نمی توانست تحمل کند. روز از مادرش اجازه خواست، تا به دیدار پیامبر (ص) برود. مادر، مقابل اصرار همراه با شیفتگی اویس، گفت:. - اجازه می دهم؛ به شرط آن که بیش از نصف روز در مدینه نمانی!. اویس پذیرفت و به سوی مدینه رهسپار شد و هنگامی که به شهر وارد شد، بدون آن که لحظه ای وقت را تلف کند، سراغ رسول خدا را گرفت. کسی به او گفت که : « پیامبر از مدینه خارج شده و تا غروب باز نمی گردد». اویس که آن راه طولانی را برای

ادامه مطلب ...
لطیفه

لطیفه. شیر فروش راستگو شیر فروشی هر روز برای مغازه ای شیر تازه می آورد. اتفاقاً یک روز به جای شیر در ظرف فقط آب بود. صاحب مغازه نگاهی به آب انداخت و گفت: «اینکه آب است!». شیر فروش با تعجب نگاهی به ظرف انداخت و گفت: «معذرت می خواهم امروز فراموش کرده اند شیر به آن اضافه کنند. ». بی سوادی قاضی رو به متهم:«خواندن و نوشتن می دانی؟». متهم:«خواندن خیر، ولی نوشتن می دانم. ». قاضی:« بسیار خوب. چند کلمه ای بنویس. ». متهم خط هایی روی کاغذ می کشد:«بفرمایید آقا، این نمونه خط من است. ». قاضی:«این ها چیست که نوشتی. اینکه خوانده نمی شود! خودت بگو چه نوشته

ادامه مطلب ...
لطیفه

لطیفه. شیر فروش راستگو شیر فروشی هر روز برای مغازه ای شیر تازه می آورد. اتفاقاً یک روز به جای شیر در ظرف فقط آب بود. صاحب مغازه نگاهی به آب انداخت و گفت: «اینکه آب است!». شیر فروش با تعجب نگاهی به ظرف انداخت و گفت: «معذرت می خواهم امروز فراموش کرده اند شیر به آن اضافه کنند. ». بی سوادی قاضی رو به متهم:«خواندن و نوشتن می دانی؟». متهم:«خواندن خیر، ولی نوشتن می دانم. ». قاضی:« بسیار خوب. چند کلمه ای بنویس. ». متهم خط هایی روی کاغذ می کشد:«بفرمایید آقا، این نمونه خط من است. ». قاضی:«این ها چیست که نوشتی. اینکه خوانده نمی شود! خودت بگو چه نوشته

ادامه مطلب ...
سخنان لطیف

سخنان لطیف. اشتیاق کودکان برای جهاد در تاریخ آورده اند که روزی پیامبر (ص)، مسلمانان را برای شرکت در جهاد، فرا خواندند. در پی مردان رزمنده، دوازده کودک نیز به راه افتادند. پیامبر (ص) با مشاهده آنان فرمود:. - باز گردید؛ زیرا سن شما برای شرکت در جنگ، کم است. یکی از کودکان، روی نوک انگشتان پای خود ایستاد، تا قدش بلندتر بشود، و در همان حال گفت:. - یا رسول الله! می بینید که قد بلندی دارم و در ضمن می توانم با فلاخن، سنگ هم بیندازم. رسول خدا با مشاهده چنین صحنه ای، تبسم کرده و به او اجازه شرکت در جهاد دادند. در این هنگام، یکی دیگر از کودکان پیش آمده و

ادامه مطلب ...
تالار اسرارآمیز (2)

تالار اسرارآمیز (2). فرشته به پسرک گفت: از زمانی که من غیب شوم اتفاقهایی برایت می افتد اگر بتوانی از پسِ آن اتفاق ها بربیایی می توانی راهی پیدا کنی تا از اینجا خارج شوی و پیش خانواده ات برگردی ولی اگر راهی پیدا نکنی باید همیشه اینجا بمانی و اگر آب و غذایی اینجا پیدا کنی می توانی اینجا زندگی کنی ولی چون این بیابانِ بی آب و علف غذایی ندارد که به تو بدهد حتما از گرسنگی و تشنگی تلف می شوی. پسرک بسیار نگران شده بود همین که خواست از فرشته راهنمایی بخواهد فرشته غیب شده بود. پسرک اطراف را نگاه کرد و با خودش می گفت که یعنی چه اتفاق هایی قرار است اینجا

ادامه مطلب ...
روز برفی

روز برفی. در آن کوه بزرگ خانه کوچک مک بامبل قرار داشت. او به تنهایی در خانه خیلی کوچکی در میانه راه بالائی کوه بن مکدیو در اسکاتلند زندگی می کرد. خانه کوچک او بیرون از جنگل کاج ساخته شده بود و او می توانست هر چه را که لازم دارد از جنگل یا هر قسمتی از کوه به دست آورد. او قد بلندی نداشت ولی خیلی پیر و عاقل بود. او ریش نارنجی رنگ بلندی داشت و یک کلاه خیلی بامزه و دامن اسکاتلندی را حتی در زمستان می پوشید. با این که تنها زندگی می کرد هنوز هم دوستان زیادی داشت. همه حیوانات و پرندگان دوستانش بودند. او تقریبا برای همه آن ها اسمی گذاشته بود. هوا

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه