سخنان لطیف

کودکان اندیشمند

سخنان لطیف. کودکان اندیشمند روزی امام حسن (ع) و امام حسین (ع) در دوران کودکی، پیرمردی را دیدند که وضو می سازد. آن پیرمرد به اشتباه وضو می گرفت و آن دو کودک هوشمند، دریافتند که باید به شکلی او را از اشتباه بیرون آورند. لحظه ای فکر کردند و نقشه ای کشیدند. آن گاه به نزد مرد پیر رفتند و در مقابل او در باره ی وضو گرفتن با هم بحث نمودند. حسن (ع) می گفت: - وضوی من درست است. و حسین (ع) پاسخ می داد:. - برادر وضوی من نیز صحیح می باشد و سپس از پیرمرد که به آن ها می نگریست، خواستند تا درباره وضوی آن ها داوری کند. پیرمرد، پس از مشاهده ی کار آن ها دریاف

ادامه مطلب ...
کودکان اندیشمند

سخنان لطیف. کودکان اندیشمند روزی امام حسن (ع) و امام حسین (ع) در دوران کودکی، پیرمردی را دیدند که وضو می سازد. آن پیرمرد به اشتباه وضو می گرفت و آن دو کودک هوشمند، دریافتند که باید به شکلی او را از اشتباه بیرون آورند. لحظه ای فکر کردند و نقشه ای کشیدند. آن گاه به نزد مرد پیر رفتند و در مقابل او در باره ی وضو گرفتن با هم بحث نمودند. حسن (ع) می گفت: - وضوی من درست است. و حسین (ع) پاسخ می داد:. - برادر وضوی من نیز صحیح می باشد و سپس از پیرمرد که به آن ها می نگریست، خواستند تا درباره وضوی آن ها داوری کند. پیرمرد، پس از مشاهده ی کار آن ها دریاف

ادامه مطلب ...
پیامبر و کودک یتیم

پیامبر و کودک یتیم. پیامبر و کودک یتیم ماه مبارک رمضان به پایان رسیده بود و مراسم عید فطر برگزار می گردید . بچه هایی که همراه پدر و مادر خود، جهت شرکت در مراسم عید از خانه بیرون آمده بودند، شادمان و خوشحال به هر سو می دویدند. صدای خنده آدم ها، همه جا شنیده می شد. در همین هیاهو و سر و صدا بود که چشم پیامبر (ص) ، به کودکی افتاد که جامه ای پاره و کهنه بر تن داشت . آن کودک، زیر درخت نخلی، با چهره ای اندوهبار و غمگین ایستاده بود و به کودکان همسن و سال خودش نگاه می کرد . پیامبر (ص) که می دانست این کودک پدر ندارد، به سوی او رفت و با لبخندی مهربان که

ادامه مطلب ...
پیامبر و کودک یتیم

پیامبر و کودک یتیم. پیامبر و کودک یتیم ماه مبارک رمضان به پایان رسیده بود و مراسم عید فطر برگزار می گردید . بچه هایی که همراه پدر و مادر خود، جهت شرکت در مراسم عید از خانه بیرون آمده بودند، شادمان و خوشحال به هر سو می دویدند. صدای خنده آدم ها، همه جا شنیده می شد. در همین هیاهو و سر و صدا بود که چشم پیامبر (ص) ، به کودکی افتاد که جامه ای پاره و کهنه بر تن داشت . آن کودک، زیر درخت نخلی، با چهره ای اندوهبار و غمگین ایستاده بود و به کودکان همسن و سال خودش نگاه می کرد . پیامبر (ص) که می دانست این کودک پدر ندارد، به سوی او رفت و با لبخندی مهربان که

ادامه مطلب ...
لطیفه

لطیفه. اتوبوس سواری مردی سوار اتوبوس دو طبقه می شود. هرچه اصرار می کنند به طبقه بالا برود، نمی رود و می گوید: دفعه پیش که سوار شدم، فهمیدم که طبقه بالا راننده ندارد!. دستور زبان آموزگار: بچه ها توجه کنید! بعضی از کلمه ها با «ان» و «ها» جمع بسته نمی شوند. مثل «درس» که می شود «دروس» حالا یکی از شما مثال دیگری بزند. احمد: آقا اجازه! مثل خرس که جمع آن می شود خروس!. پیراهن تنگ مریم: مادر این پیراهن برای من خیلی کوچک شده است که به سختی می توانم نفس بکشم. مادر: پیراهن هیچ عیبی نداره دخترم، تو سرت را از آستین بیرون آورده ای!. اهمیت بیشتر دو نفر به شک

ادامه مطلب ...
لطیفه

لطیفه. اتوبوس سواری مردی سوار اتوبوس دو طبقه می شود. هرچه اصرار می کنند به طبقه بالا برود، نمی رود و می گوید: دفعه پیش که سوار شدم، فهمیدم که طبقه بالا راننده ندارد!. دستور زبان آموزگار: بچه ها توجه کنید! بعضی از کلمه ها با «ان» و «ها» جمع بسته نمی شوند. مثل «درس» که می شود «دروس» حالا یکی از شما مثال دیگری بزند. احمد: آقا اجازه! مثل خرس که جمع آن می شود خروس!. پیراهن تنگ مریم: مادر این پیراهن برای من خیلی کوچک شده است که به سختی می توانم نفس بکشم. مادر: پیراهن هیچ عیبی نداره دخترم، تو سرت را از آستین بیرون آورده ای!. اهمیت بیشتر دو نفر به شک

ادامه مطلب ...
لطیفه

لطیفه. پیش بینی پسری به داروخانه می رود و به دارو فروش می گوید: دارویی برای تسکین درد بدهید. دارو فروش می پرسد: کجایت درد می کند؟. پسر با ناراحتی جواب می دهد: هنوز هیچ جا، ولی پدرم مشغول خواندن نامه ای است که مدیر مدرسه درباره من نوشته است. کار پردردسر اولی: برخلاف همه مردم که عقیده دارند، پول درآوردن مشکل و خرج کردنش آسونه، دوست من عقیده دارد که پول درآوردن آسان ولی خرج کردنش مشکل است. دومی: دوست تو مگه چه کاره است؟. اولی: اسکناس تقلبی چاپ می کند!. اشتها فقیر به ثروتمند: کجا تشریف می برید؟. ثروتمند: قدم می زنم تا اشتها پیدا کنم. شما کجا می رو

ادامه مطلب ...
لطیفه

لطیفه. پیش بینی پسری به داروخانه می رود و به دارو فروش می گوید: دارویی برای تسکین درد بدهید. دارو فروش می پرسد: کجایت درد می کند؟. پسر با ناراحتی جواب می دهد: هنوز هیچ جا، ولی پدرم مشغول خواندن نامه ای است که مدیر مدرسه درباره من نوشته است. کار پردردسر اولی: برخلاف همه مردم که عقیده دارند، پول درآوردن مشکل و خرج کردنش آسونه، دوست من عقیده دارد که پول درآوردن آسان ولی خرج کردنش مشکل است. دومی: دوست تو مگه چه کاره است؟. اولی: اسکناس تقلبی چاپ می کند!. اشتها فقیر به ثروتمند: کجا تشریف می برید؟. ثروتمند: قدم می زنم تا اشتها پیدا کنم. شما کجا می رو

ادامه مطلب ...
احترام مادر

احترام مادر. «اویس قرنی» که از عاشقان پیامبر (ص) بود و در سرزمین یمن زندگی می کرد، شیفته دیدار پیامبر بود. او مادر پیری داشت که دوری فرزند را نمی توانست تحمل کند. روز از مادرش اجازه خواست، تا به دیدار پیامبر (ص) برود. مادر، مقابل اصرار همراه با شیفتگی اویس، گفت:. - اجازه می دهم؛ به شرط آن که بیش از نصف روز در مدینه نمانی!. اویس پذیرفت و به سوی مدینه رهسپار شد و هنگامی که به شهر وارد شد، بدون آن که لحظه ای وقت را تلف کند، سراغ رسول خدا را گرفت. کسی به او گفت که : « پیامبر از مدینه خارج شده و تا غروب باز نمی گردد». اویس که آن راه طولانی را برای

ادامه مطلب ...
لطیفه

لطیفه. شیر فروش راستگو شیر فروشی هر روز برای مغازه ای شیر تازه می آورد. اتفاقاً یک روز به جای شیر در ظرف فقط آب بود. صاحب مغازه نگاهی به آب انداخت و گفت: «اینکه آب است!». شیر فروش با تعجب نگاهی به ظرف انداخت و گفت: «معذرت می خواهم امروز فراموش کرده اند شیر به آن اضافه کنند. ». بی سوادی قاضی رو به متهم:«خواندن و نوشتن می دانی؟». متهم:«خواندن خیر، ولی نوشتن می دانم. ». قاضی:« بسیار خوب. چند کلمه ای بنویس. ». متهم خط هایی روی کاغذ می کشد:«بفرمایید آقا، این نمونه خط من است. ». قاضی:«این ها چیست که نوشتی. اینکه خوانده نمی شود! خودت بگو چه نوشته

ادامه مطلب ...
لطیفه

لطیفه. شیر فروش راستگو شیر فروشی هر روز برای مغازه ای شیر تازه می آورد. اتفاقاً یک روز به جای شیر در ظرف فقط آب بود. صاحب مغازه نگاهی به آب انداخت و گفت: «اینکه آب است!». شیر فروش با تعجب نگاهی به ظرف انداخت و گفت: «معذرت می خواهم امروز فراموش کرده اند شیر به آن اضافه کنند. ». بی سوادی قاضی رو به متهم:«خواندن و نوشتن می دانی؟». متهم:«خواندن خیر، ولی نوشتن می دانم. ». قاضی:« بسیار خوب. چند کلمه ای بنویس. ». متهم خط هایی روی کاغذ می کشد:«بفرمایید آقا، این نمونه خط من است. ». قاضی:«این ها چیست که نوشتی. اینکه خوانده نمی شود! خودت بگو چه نوشته

ادامه مطلب ...
سخنان لطیف

سخنان لطیف. اشتیاق کودکان برای جهاد در تاریخ آورده اند که روزی پیامبر (ص)، مسلمانان را برای شرکت در جهاد، فرا خواندند. در پی مردان رزمنده، دوازده کودک نیز به راه افتادند. پیامبر (ص) با مشاهده آنان فرمود:. - باز گردید؛ زیرا سن شما برای شرکت در جنگ، کم است. یکی از کودکان، روی نوک انگشتان پای خود ایستاد، تا قدش بلندتر بشود، و در همان حال گفت:. - یا رسول الله! می بینید که قد بلندی دارم و در ضمن می توانم با فلاخن، سنگ هم بیندازم. رسول خدا با مشاهده چنین صحنه ای، تبسم کرده و به او اجازه شرکت در جهاد دادند. در این هنگام، یکی دیگر از کودکان پیش آمده و

ادامه مطلب ...
احترام مادر

احترام مادر. «اویس قرنی» که از عاشقان پیامبر (ص) بود و در سرزمین یمن زندگی می کرد، شیفته دیدار پیامبر بود. او مادر پیری داشت که دوری فرزند را نمی توانست تحمل کند. روز از مادرش اجازه خواست، تا به دیدار پیامبر (ص) برود. مادر، مقابل اصرار همراه با شیفتگی اویس، گفت:. - اجازه می دهم؛ به شرط آن که بیش از نصف روز در مدینه نمانی!. اویس پذیرفت و به سوی مدینه رهسپار شد و هنگامی که به شهر وارد شد، بدون آن که لحظه ای وقت را تلف کند، سراغ رسول خدا را گرفت. کسی به او گفت که : « پیامبر از مدینه خارج شده و تا غروب باز نمی گردد». اویس که آن راه طولانی را برای

ادامه مطلب ...
سخنان لطیف

سخنان لطیف. اشتیاق کودکان برای جهاد در تاریخ آورده اند که روزی پیامبر (ص)، مسلمانان را برای شرکت در جهاد، فرا خواندند. در پی مردان رزمنده، دوازده کودک نیز به راه افتادند. پیامبر (ص) با مشاهده آنان فرمود:. - باز گردید؛ زیرا سن شما برای شرکت در جنگ، کم است. یکی از کودکان، روی نوک انگشتان پای خود ایستاد، تا قدش بلندتر بشود، و در همان حال گفت:. - یا رسول الله! می بینید که قد بلندی دارم و در ضمن می توانم با فلاخن، سنگ هم بیندازم. رسول خدا با مشاهده چنین صحنه ای، تبسم کرده و به او اجازه شرکت در جهاد دادند. در این هنگام، یکی دیگر از کودکان پیش آمده و

ادامه مطلب ...
سخنان لطیف

سخنان لطیف. اندر حکایت "الاغ"جحا روزی جحا الاغش را برد توی بازار تا بفروشد. به دلالی گفت: اگر بتونی این الاغ چموش را برایم بفروشی انعام خوبی به تو می دهم. دلال افسار الاغ را گرفت و رفت وسط بازار و شروع کرد به تعریف کردن از الاغ و اینقدر از چالاکی و نجابت و سلامت الاغ تعریف کرد که جحا پشیمان شد و با خودش گفت: مگر هیچ آدم عاقلی چنین مالی را از دست می دهد. سریع افسار الاغ را از دست دلال بیرون کشید و خوشحال به سمت خانه به راه افتاد. خر طلبکار دوستان جحا که خرش را اندازه خودش می شناختند متوجه شدند که روز به روز ضعیف تر می شود. یک روز به جحا گفتند:

ادامه مطلب ...
سخنان لطیف

سخنان لطیف. اندر حکایت "الاغ"جحا روزی جحا الاغش را برد توی بازار تا بفروشد. به دلالی گفت: اگر بتونی این الاغ چموش را برایم بفروشی انعام خوبی به تو می دهم. دلال افسار الاغ را گرفت و رفت وسط بازار و شروع کرد به تعریف کردن از الاغ و اینقدر از چالاکی و نجابت و سلامت الاغ تعریف کرد که جحا پشیمان شد و با خودش گفت: مگر هیچ آدم عاقلی چنین مالی را از دست می دهد. سریع افسار الاغ را از دست دلال بیرون کشید و خوشحال به سمت خانه به راه افتاد. خر طلبکار دوستان جحا که خرش را اندازه خودش می شناختند متوجه شدند که روز به روز ضعیف تر می شود. یک روز به جحا گفتند:

ادامه مطلب ...
توجیه جحا

توجیه جحا. روزی جحا از کوچه ای می گذشت که مردی محکم زد پس گردن او و گفت: احوال شما چطور است؟ جحا تندی برگشت و به مرد نگاه کرد. مردگفت: ای داد بیداد! خیلی عذر می خواهم ببخشید! شما را به جای یکی دیگه عوضی گرفتم. اما جحا عذر خواهی او را قبول نکرد. یقه اش را گرفت و او را کشان کشان پیش قاضی برد. وقتی قاضی از جریان باخبر شد به جحا گفت: حق با شماست و اگر دلت می خواهد می توانی یک پس گردنی به او بزنی تا قصاص بشود. جحاگفت: من به این کار راضی نیستم. قاضی گفت: پس یک سکه طلا از او بگیر و رضایت بده. جحاگفت: قبول دارم مرد به قاضی گفت: من که سکه طلا همراه ند

ادامه مطلب ...
توجیه جحا

توجیه جحا. روزی جحا از کوچه ای می گذشت که مردی محکم زد پس گردن او و گفت: احوال شما چطور است؟ جحا تندی برگشت و به مرد نگاه کرد. مردگفت: ای داد بیداد! خیلی عذر می خواهم ببخشید! شما را به جای یکی دیگه عوضی گرفتم. اما جحا عذر خواهی او را قبول نکرد. یقه اش را گرفت و او را کشان کشان پیش قاضی برد. وقتی قاضی از جریان باخبر شد به جحا گفت: حق با شماست و اگر دلت می خواهد می توانی یک پس گردنی به او بزنی تا قصاص بشود. جحاگفت: من به این کار راضی نیستم. قاضی گفت: پس یک سکه طلا از او بگیر و رضایت بده. جحاگفت: قبول دارم مرد به قاضی گفت: من که سکه طلا همراه ند

ادامه مطلب ...
لطیفه

لطیفه. برق مجانی. معلم: فرق میان برق آسمان و برق خانه چیست؟. دانش آموز: فرقشان این است که برق آسمان مجانی است، ولی برای برق خانه باید پول داد. دیوانه ها. دو دیوانه به هم رسیدند یکی با دست خورشید را نشان داد و گفت: به نظر تو این خورشید است یا ماه؟. دیوانه دومی گفت: نمی دانم، من هم مثل تو در این شهر غریبم. لطیفه با نمک. پسر: مامان! یک لطیفه تعریف می کنی؟. مادر: حرف نزن بچه! بیا کمکم کن فرش ها را بشوییم. پسر: ها ها ها، چه لطیفه قشنگی. زبان خارجی. کودک اولی: اگر گفتی ژاپنی ها به گوساله چه می گویند؟. کودک دومی: معلوم است می گویند: نینی گاوا. koodak@

ادامه مطلب ...
لطیفه

لطیفه. برق مجانی. معلم: فرق میان برق آسمان و برق خانه چیست؟. دانش آموز: فرقشان این است که برق آسمان مجانی است، ولی برای برق خانه باید پول داد. دیوانه ها. دو دیوانه به هم رسیدند یکی با دست خورشید را نشان داد و گفت: به نظر تو این خورشید است یا ماه؟. دیوانه دومی گفت: نمی دانم، من هم مثل تو در این شهر غریبم. لطیفه با نمک. پسر: مامان! یک لطیفه تعریف می کنی؟. مادر: حرف نزن بچه! بیا کمکم کن فرش ها را بشوییم. پسر: ها ها ها، چه لطیفه قشنگی. زبان خارجی. کودک اولی: اگر گفتی ژ��پنی ها به گوساله چه می گویند؟. کودک دومی: معلوم است می گویند: نینی گاوا. koodak@

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه