داستان کودکان

حورا

حورا. حورا و مادرش به پشت در مدرسه می رسند. مادر می خواهد او را در مدرسه ثبت مان کند. او و خانواده اش چند روزیست از فرانسه به ایران آمده اند و تصمیم گرفته اند برای همیشه در ایران بمانند. ساعت 10 است و درب مدرسه بسته. مادر دکمه زنگ را فشار می دهد. حورا حسابی دلهره دارد. اخم هایش توی هم است و به دربسته مدرسه نگاه می کند. نگرانی در دل حورا موج می زند. با خود می گوید: مثل همه مدرسه ها همین الان مدیر مدرسه روسری مرا می بیند و با عصبانیت می گوید ورود با حجاب ممنوع! بفرمایید جای دیگر!. طفلکی وقتی در فرانسه زندگی می کردند هر جا برای ثبت نام رفته

ادامه مطلب ...
تالار اسرار آمیز(1)

تالار اسرار آمیز(1). در دهکده ای دور پسری زندگی می کرد که بسیار پرخور بود. هر چه که مادرش می پخت را می خورد ولی باز هم سیر نمی شد. مادر از ترس اینکه مبادا پسرک پرخور سهم غذای خواهر و برادرهایش را بخورد همیشه باید سهم آن ها را قایم می کرد تا دست پسرک به غذاها نرسد. البته پسرک بسیار تنبل بود برای اینکه آنقدر پرخوری می کرد که نایی برای کار کردن در خارج از خانه برای او نمی ماند و بسیار هم چاق شده بود. یک روز که مادر به همراه پدر و خواهر و برادرهای پسرک برای کار به مزرعه رفته بود، پسرک در خانه بسیار گرسنه شده بود و تمام خانه را به هم ریخت تا چیزی

ادامه مطلب ...
گربه چشم آبی

گربه چشم آبی. در شب های زیبا دسته ای از گربه ها روی حصار پشت یک دیوار می نشستند. آن ها پنج تا بودند و سردسته آن ها گربه ای یک چشم به نام نلسون بود. آن ها در مورد همه چیز صحبت می کردند. بعضی وقت ها هم آواز میخواندند. هر کس به هنگام تاریکی به دیوار نگاه می کرد، یک ردیف نه تایی چشم سبز رنگ می دید. یک شب همان طور که آن ها مشغول جنب و جوش بودند یک گربه تازه وارد پیش آن ها آمد. همه گربه ها یا مشکی بودند یا خط و خال دار. اما گربه تازه وارد که نامش جولیوس بود، سفید و کثیف بود. موهایش بلند و نامرتب بود و از بالای صورت، درست تا نوک دماغش آویزان بو

ادامه مطلب ...
تالار اسرارآمیز (2)

تالار اسرارآمیز (2). فرشته به پسرک گفت: از زمانی که من غیب شوم اتفاقهایی برایت می افتد اگر بتوانی از پسِ آن اتفاق ها بربیایی می توانی راهی پیدا کنی تا از اینجا خارج شوی و پیش خانواده ات برگردی ولی اگر راهی پیدا نکنی باید همیشه اینجا بمانی و اگر آب و غذایی اینجا پیدا کنی می توانی اینجا زندگی کنی ولی چون این بیابانِ بی آب و علف غذایی ندارد که به تو بدهد حتما از گرسنگی و تشنگی تلف می شوی. پسرک بسیار نگران شده بود همین که خواست از فرشته راهنمایی بخواهد فرشته غیب شده بود. پسرک اطراف را نگاه کرد و با خودش می گفت که یعنی چه اتفاق هایی قرار است اینجا

ادامه مطلب ...
روز برفی

روز برفی. در آن کوه بزرگ خانه کوچک مک بامبل قرار داشت. او به تنهایی در خانه خیلی کوچکی در میانه راه بالائی کوه بن مکدیو در اسکاتلند زندگی می کرد. خانه کوچک او بیرون از جنگل کاج ساخته شده بود و او می توانست هر چه را که لازم دارد از جنگل یا هر قسمتی از کوه به دست آورد. او قد بلندی نداشت ولی خیلی پیر و عاقل بود. او ریش نارنجی رنگ بلندی داشت و یک کلاه خیلی بامزه و دامن اسکاتلندی را حتی در زمستان می پوشید. با این که تنها زندگی می کرد هنوز هم دوستان زیادی داشت. همه حیوانات و پرندگان دوستانش بودند. او تقریبا برای همه آن ها اسمی گذاشته بود. هوا

ادامه مطلب ...
تالار اسرارآمیز (3)

تالار اسرار آمیز (3). غول پسرک را در دستش گرفت و او را کمی فشار داد که پسرک دادی از درد کشید و توجه غول را جلب کرد. غول از پسرک خوشش آمد و گفت من یک سؤال از تو می پرسم، اگر توانستی جواب دهی تو را آزاد می کنم. پسرک بدون تامل قبول کرد. غول از او پرسید:. - یک دانه گندم برای رویش به چه چیزهایی نیاز دارد؟. پسرک چون به دلیل تنبلی تا به حال سر کار نرفته بود نمی دانست که گندم برای رشدش به چیزهایی احتیاج دارد؛ پس به غول گفت من نمی دانم چه چیزی نیاز دارد. غول با عصبانیت گفت پس تو را آنقدر فشار می دهم تا له شوی!. پسرک ترسید و فریاد کشید و گفت: صبر کن

ادامه مطلب ...
دماغ فندقی و مورچه ها

دماغ فندقی و مورچه ها. در روزگاران خیلی قدیم، در عصر یخ، پسر بچه ای به نام دماغ فندقی در یک غار با پدر و مادرش زندگی می کرد. او یک فیل دست آموز به نام دو چشمی داشت. یک روز دماغ فندقی در حالی که یک پشته هیزم حمل می کرد، وارد غار شد. او هیزم ها را بر زمین گذاشت و گفت: « پدر، من خیلی کار کرده ام آیا سزاوار پاداش نیستم؟». پدرش گفت: « البته که نه. کار کردن مایه ی دلخوشی است. به مورچه ها نگاه کن! تمامِ روز و شب مشغولِ کار کردن هستند! و هیچ وقت پاداش نمی خواهند. ». دماغ فندقی وقتی که بیرون از غار مشغول بازی بود، مادرش یک شانه ی بزرگ عسل به او داد

ادامه مطلب ...
تالار اسرارآمیز (3)

تالار اسرار آمیز (3). غول پسرک را در دستش گرفت و او را کمی فشار داد که پسرک دادی از درد کشید و توجه غول را جلب کرد. غول از پسرک خوشش آمد و گفت من یک سؤال از تو می پرسم، اگر توانستی جواب دهی تو را آزاد می کنم. پسرک بدون تامل قبول کرد. غول از او پرسید:. - یک دانه گندم برای رویش به چه چیزهایی نیاز دارد؟. پسرک چون به دلیل تنبلی تا به حال سر کار نرفته بود نمی دانست که گندم برای رشدش به چیزهایی احتیاج دارد؛ پس به غول گفت من نمی دانم چه چیزی نیاز دارد. غول با عصبانیت گفت پس تو را آنقدر فشار می دهم تا له شوی!. پسرک ترسید و فریاد کشید و گفت: صبر کن

ادامه مطلب ...
تالار اسرار آمیز(1)

تالار اسرار آمیز(1). در دهکده ای دور پسری زندگی می کرد که بسیار پرخور بود. هر چه که مادرش می پخت را می خورد ولی باز هم سیر نمی شد. مادر از ترس اینکه مبادا پسرک پرخور سهم غذای خواهر و برادرهایش را بخورد همیشه باید سهم آن ها را قایم می کرد تا دست پسرک به غذاها نرسد. البته پسرک بسیار تنبل بود برای اینکه آنقدر پرخوری می کرد که نایی برای کار کردن در خارج از خانه برای او نمی ماند و بسیار هم چاق شده بود. یک روز که مادر به همراه پدر و خواهر و برادرهای پسرک برای کار به مزرعه رفته بود، پسرک در خانه بسیار گرسنه شده بود و تمام خانه را به هم ریخت تا چیزی

ادامه مطلب ...
تالار اسرارآمیز (2)

تالار اسرارآمیز (2). فرشته به پسرک گفت: از زمانی که من غیب شوم اتفاقهایی برایت می افتد اگر بتوانی از پسِ آن اتفاق ها بربیایی می توانی راهی پیدا کنی تا از اینجا خارج شوی و پیش خانواده ات برگردی ولی اگر راهی پیدا نکنی باید همیشه اینجا بمانی و اگر آب و غذایی اینجا پیدا کنی می توانی اینجا زندگی کنی ولی چون این بیابانِ بی آب و علف غذایی ندارد که به تو بدهد حتما از گرسنگی و تشنگی تلف می شوی. پسرک بسیار نگران شده بود همین که خواست از فرشته راهنمایی بخواهد فرشته غیب شده بود. پسرک اطراف را نگاه کرد و با خودش می گفت که یعنی چه اتفاق هایی قرار است اینجا

ادامه مطلب ...
روز برفی

روز برفی. در آن کوه بزرگ خانه کوچک مک بامبل قرار داشت. او به تنهایی در خانه خیلی کوچکی در میانه راه بالائی کوه بن مکدیو در اسکاتلند زندگی می کرد. خانه کوچک او بیرون از جنگل کاج ساخته شده بود و او می توانست هر چه را که لازم دارد از جنگل یا هر قسمتی از کوه به دست آورد. او قد بلندی نداشت ولی خیلی پیر و عاقل بود. او ریش نارنجی رنگ بلندی داشت و یک کلاه خیلی بامزه و دامن اسکاتلندی را حتی در زمستان می پوشید. با این که تنها زندگی می کرد هنوز هم دوستان زیادی داشت. همه حیوانات و پرندگان دوستانش بودند. او تقریبا برای همه آن ها اسمی گذاشته بود. هوا

ادامه مطلب ...
دماغ فندقی و مورچه ها

دماغ فندقی و مورچه ها. در روزگاران خیلی قدیم، در عصر یخ، پسر بچه ای به نام دماغ فندقی در یک غار با پدر و مادرش زندگی می کرد. او یک فیل دست آموز به نام دو چشمی داشت. یک روز دماغ فندقی در حالی که یک پشته هیزم حمل می کرد، وارد غار شد. او هیزم ها را بر زمین گذاشت و گفت: « پدر، من خیلی کار کرده ام آیا سزاوار پاداش نیستم؟». پدرش گفت: « البته که نه. کار کردن مایه ی دلخوشی است. به مورچه ها نگاه کن! تمامِ روز و شب مشغولِ کار کردن هستند! و هیچ وقت پاداش نمی خواهند. ». دماغ فندقی وقتی که بیرون از غار مشغول بازی بود، مادرش یک شانه ی بزرگ عسل به او داد

ادامه مطلب ...
سفینه فضایی هشت روزه

سفینه فضایی هشت روزه. هدیه روز تولد آلا کتابی بود به نام سفر به فضا. او فهمید که عکس های سفینه های فضایی می تواند کاردستی خوبی برای مدرسه شان باشد. چون قرار بود به بهترین کاردستی جایزه بدهند و آن ها مطمئن بودند که سفینه فضایی حتماً جایزه را خواهد برد. خانم داودی معلم مدرسه هم با آن ها هم عقیده بود و در تهیه بطری، لوله، نوارچسب، مقوا، فیبر، نخ و یک لوله بزرگ چسب مایع به آن ها کمک کرد. همه سخت کار کردند. سفینه فضایی خیلی زود آماده شد و دقیقاً شبیه یک از عکس های سفینه فضایی در کتاب آلا بود. روکش آن به رنگ نقره ای و در قسمت پهلوی آن با حروف بزر

ادامه مطلب ...
انعکاس زندگی

انعکاس زندگی. روزی از روزها پسری بود که اصلاً اعتماد به نفس نداشت و همیشه به خاطر نداشتن اعتماد به نفس کارهایش را درست انجام نمی داد. روزی پدرش به او گفت:« پسرم تو به خاطر نداشتن اعتماد به خودت در کارها موفق نمی شوی، برای موفقیت باید به خودت اعتماد داشته باشی». پسر گفت:« ولی پدر من فکر می کنم که هیچ کاری را نمی توانم درست انجام دهم. ». پدر از این طرز فکرِ پسر خود دلگیر شد و با خود فکری کرد. به پسر گفت آخر این هفته با هم به کوه برویم تا کمی ورزش کنیم. » پسر قبول کرد و خوشحال شد از اینکه قرار است با پدر خود به تفریح برود. پسر و پدر داشتند در کوه

ادامه مطلب ...
جنِ جعبه موزیک

جنِ جعبه موزیک. پدر آرش کافه ای داشت. کافه در کنار یک جاده خاکی که نزدیک به کارخانه کنسرو سازی بود قرار داشت، آرش کافه را دوست داشت. در آن جا یک قهوه جوش بود. همین طور یک تنور کوچک و مقداری ساندویج که در یک ظرف شیشه ای در بسته قرار داشت. بهتر از همه این ها یک جعبه گرامافون سکه ای بود. یک ضبط صوت سکه ای قدیمی نه مثل آن ضبط صوتی که در کافه شیک و تمیز جاده اصلی بود. آهنگ آن هم بسیار قدیمی بود. آرش تنها کسی نبود که آن را دوست داشت، راننده های کامیون و زنانی که در کارخانه کنسرو سازی کار می کردند هم آن را دوست داشتند. آرش دوست داشت به آهنگ نظام

ادامه مطلب ...
انعکاس زندگی

انعکاس زندگی. روزی از روزها پسری بود که اصلاً اعتماد به نفس نداشت و همیشه به خاطر نداشتن اعتماد به نفس کارهایش را درست انجام نمی داد. روزی پدرش به او گفت:« پسرم تو به خاطر نداشتن اعتماد به خودت در کارها موفق نمی شوی، برای موفقیت باید به خودت اعتماد داشته باشی». پسر گفت:« ولی پدر من فکر می کنم که هیچ کاری را نمی توانم درست انجام دهم. ». پدر از این طرز فکرِ پسر خود دلگیر شد و با خود فکری کرد. به پسر گفت آخر این هفته با هم به کوه برویم تا کمی ورزش کنیم. » پسر قبول کرد و خوشحال شد از اینکه قرار است با پدر خود به تفریح برود. پسر و پدر داشتند در کوه

ادامه مطلب ...
سفینه فضایی هشت روزه

سفینه فضایی هشت روزه. هدیه روز تولد آلا کتابی بود به نام سفر به فضا. او فهمید که عکس های سفینه های فضایی می تواند کاردستی خوبی برای مدرسه شان باشد. چون قرار بود به بهترین کاردستی جایزه بدهند و آن ها مطمئن بودند که سفینه فضایی حتماً جایزه را خواهد برد. خانم داودی معلم مدرسه هم با آن ها هم عقیده بود و در تهیه بطری، لوله، نوارچسب، مقوا، فیبر، نخ و یک لوله بزرگ چسب مایع به آن ها کمک کرد. همه سخت کار کردند. سفینه فضایی خیلی زود آماده شد و دقیقاً شبیه یک از عکس های سفینه فضایی در کتاب آلا بود. روکش آن به رنگ نقره ای و در قسمت پهلوی آن با حروف بزر

ادامه مطلب ...
گربه چشم آبی

گربه چشم آبی. در شب های زیبا دسته ای از گربه ها روی حصار پشت یک دیوار می نشستند. آن ها پنج تا بودند و سردسته آن ها گربه ای یک چشم به نام نلسون بود. آن ها در مورد همه چیز صحبت می کردند. بعضی وقت ها هم آواز میخواندند. هر کس به هنگام تاریکی به دیوار نگاه می کرد، یک ردیف نه تایی چشم سبز رنگ می دید. یک شب همان طور که آن ها مشغول جنب و جوش بودند یک گربه تازه وارد پیش آن ها آمد. همه گربه ها یا مشکی بودند یا خط و خال دار. اما گربه تازه وارد که نامش جولیوس بود، سفید و کثیف بود. موهایش بلند و نامرتب بود و از بالای صورت، درست تا نوک دماغش آویزان بو

ادامه مطلب ...
جنِ جعبه موزیک

جنِ جعبه موزیک. پدر آرش کافه ای داشت. کافه در کنار یک جاده خاکی که نزدیک به کارخانه کنسرو سازی بود قرار داشت، آرش کافه را دوست داشت. در آن جا یک قهوه جوش بود. همین طور یک تنور کوچک و مقداری ساندویج که در یک ظرف شیشه ای در بسته قرار داشت. بهتر از همه این ها یک جعبه گرامافون سکه ای بود. یک ضبط صوت سکه ای قدیمی نه مثل آن ضبط صوتی که در کافه شیک و تمیز جاده اصلی بود. آهنگ آن هم بسیار قدیمی بود. آرش تنها کسی نبود که آن را دوست داشت، راننده های کامیون و زنانی که در کارخانه کنسرو سازی کار می کردند هم آن را دوست داشتند. آرش دوست داشت به آهنگ نظام

ادامه مطلب ...
یک خواهش کوچک

یک خواهش کوچک. میمون گفت: فردا شب می خواهم به کنسرت بروم. خرس گفت: سعی کنیم برویم، حتماً خوش می گذرد. و شیر هم گفت : دلم لک زده برای صدای ساز و آواز. اگر شما بروید من هم می آیم. میمون گفت : باید ببینیم چه کار می توانیم بکنیم. آن دفعه قبلی هم، فقط خبرش را شنیدیم و من نتوانستم بروم . خرس گفت: ببینیم ندارد، حتماً می رویم. و شیر هم گفت: حتماً می رویم . فقط کافی است به او بگوییم. میمون گفت: همین ، کار سختی است خیلی دل و جرات می دهد. خرس گفت: چی دل و جرات می خواهد ؟ این که می خواهیم به کنسرت برویم؟!. و شیر هم گفت: راست می گوید. واقعاً کاری داره

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه