ارزشهای زندگی

بهترین افراد

بهترین افراد. امام علی (علیه السلام) فرمودند: مسلمان سه دوست دارد. 1-دوستی که در زندگی و حتی در زمان مرگ و بعد مرگ با او است که آن عمل فرد است. 2-دوستی که در زندگی با اوست که آن مال وثروت دنیوی فرد است. 3- دوستی که تا سر قبر با اوست که آن فرزند فرد است. امام علی(علیه السلام) فرمودند:. از همنشینی با کسی که این ویژگی هارا دارد هیچ بهره ای نمی برید:. کسی که در صحبت کردن دروغ می گوید و اگر تو سخن بگویی باور ندارد و تصور می کند که دروغ می گویی. کسی که اگر او را امین خود بدانی به تو خیانت کند و اگر امینش باشی تو را به خیانت متهم کند. کسی که اگر به او

ادامه مطلب ...
بهترین افراد

بهترین افراد. امام علی (علیه السلام) فرمودند: مسلمان سه دوست دارد. 1-دوستی که در زندگی و حتی در زمان مرگ و بعد مرگ با او است که آن عمل فرد است. 2-دوستی که در زندگی با اوست که آن مال وثروت دنیوی فرد است. 3- دوستی که تا سر قبر با اوست که آن فرزند فرد است. امام علی(علیه السلام) فرمودند:. از همنشینی با کسی که این ویژگی هارا دارد هیچ بهره ای نمی برید:. کسی که در صحبت کردن دروغ می گوید و اگر تو سخن بگویی باور ندارد و تصور می کند که دروغ می گویی. کسی که اگر او را امین خود بدانی به تو خیانت کند و اگر امینش باشی تو را به خیانت متهم کند. کسی که اگر به او

ادامه مطلب ...
مهمانان علی(ع)

مهمانان علی (ع). مردی با پسرش به عنوان مهمان بر علی (ع) وارد شدند. علی(ع) با اکرام و احترام بسیار، آن ها را در صدر مجلس نشانید و خودش روبروی آن ها نشست. موقع صرف غذا رسید. غذا آوردند و صرف شد. بعد از غذا، قبنر غلام معروف علی (ع) حوله ای و طشتی و ابریقی برای دست شویی آورد. علی (ع) آن ها را از دست قنبر گرفت رفت تا دست مهمان را بشوید. مهمان خود را عقب کشید و گفت: مگر چنین چیزی ممکن است که من دستهایم را بگیریم و شما بشویید!. علی(ع) فرمود: « برادر تو، از سر تو است، از تو جدا نیست. می خواهد عهده دار خدمت تو بشود. در عوض خداوند به او پاداش خواهد

ادامه مطلب ...
مهمانان علی(ع)

مهمانان علی (ع). مردی با پسرش به عنوان مهمان بر علی (ع) وارد شدند. علی(ع) با اکرام و احترام بسیار، آن ها را در صدر مجلس نشانید و خودش روبروی آن ها نشست. موقع صرف غذا رسید. غذا آوردند و صرف شد. بعد از غذا، قبنر غلام معروف علی (ع) حوله ای و طشتی و ابریقی برای دست شویی آورد. علی (ع) آن ها را از دست قنبر گرفت رفت تا دست مهمان را بشوید. مهمان خود را عقب کشید و گفت: مگر چنین چیزی ممکن است که من دستهایم را بگیریم و شما بشویید!. علی(ع) فرمود: « برادر تو، از سر تو است، از تو جدا نیست. می خواهد عهده دار خدمت تو بشود. در عوض خداوند به او پاداش خواهد

ادامه مطلب ...
فرق بین اسلام و ایمان

فرق بین اسلام و ایمان. جناب سماعه یکی از راویان معتبر احادیث امام صادق (علیه السلام) بودند. اومی گوید: از امام صادق (علیه السلام) پرسیدم فدایت شوم آیا بین اسلام و ایمان فرقی وجود دارد؟. ایشان فرمودند: ایمان شریک اسلام است ولی اسلام شریک ایمان نیست. عرض کردم: یعنی چه؟ لطفا بیشتر توضیح دهید. امام فرمودند: اسلام، شهادت به یگانگی خداوتصدیق رسول خدا است و کسی که اسلام می آورد و یا مسلمان است. طبق قوانین اسلام رفتار می کند. چه در ازدواج، ارثیه، قضاوت. و حتی رعایت لباس پوشیدن و حفظ ظاهر ولی ایمان هدایت می کند،ایمان همان چیزیست که در دل ها وجود دارد

ادامه مطلب ...
فرق بین اسلام و ایمان

فرق بین اسلام و ایمان. جناب سماعه یکی از راویان معتبر احادیث امام صادق (علیه السلام) بودند. اومی گوید: از امام صادق (علیه السلام) پرسیدم فدایت شوم آیا بین اسلام و ایمان فرقی وجود دارد؟. ایشان فرمودند: ایمان شریک اسلام است ولی اسلام شریک ایمان نیست. عرض کردم: یعنی چه؟ لطفا بیشتر توضیح دهید. امام فرمودند: اسلام، شهادت به یگانگی خداوتصدیق رسول خدا است و کسی که اسلام می آورد و یا مسلمان است. طبق قوانین اسلام رفتار می کند. چه در ازدواج، ارثیه، قضاوت. و حتی رعایت لباس پوشیدن و حفظ ظاهر ولی ایمان هدایت می کند،ایمان همان چیزیست که در دل ها وجود دارد

ادامه مطلب ...
فرشتگان خدا

فرشتگان خدا. پیامبر(ص) به مدینه آمدند. خبر بگوش یکی از علمای یهودی بنام«ابن صوریا»رسید او با تنی چند از یهود، به دیدار رسول اکرم(ص) آمدند. از پیامبر سوالات مختلفی کردند و نشانه هایى را که گواه نبوت او بود، جستجو کردند. در نهایت پرسیدند: «اى محمّد! خواب تو چگونه است؟. به ما اطلاعاتى درباره خواب پیامبر موعود داده شده است. پیامبر(ص) فرمود: «چشم من به خواب مى رود اما قلبم بیدار است». گفتند: «راست گفتى اى محمّد»ابن صوریا سرش را تکان داد و گفت:«یک سوال باقى مانده که اگر آن را صحیح جواب دهى به تو ایمان مى آوریم و از تو پیروى خواهیم کرد. «نام آن فرش

ادامه مطلب ...
سنگ انداز دلیر(1)

سنگ انداز دلیر(1). وَقَتَلَ دَاوُودُ جَالُوتَ وَآتَاهُ اللّهُ الْمُلْکَ وَالْحِکْمَةَ؛ و داوود جالوت را کشت و خداوند به او پادشاهى و حکمت ارزانى داشت. آفتاب که بالا آمد دو لشکر مقابل هم صف کشیدند. صدای همهمه و های و هوی دو سپاه دشت را پر کرد. پرچم ها بالا سر سپاهیان در نسیم می لرزیدند. «طالوت» از جلو سپاهیان می گذشت که چشمش به کوچک ترین سرباز خود افتاد. نوجوان خوشرویی بود. شمشیرش را در دستش چرخاند و صدا زد. - تو اینجا چکار می کنی فرزند؟. «داود» قدمی پیش گذاشت و به فرمانده احترام کرد. از پدرش شنیده بود که طالوتِ قوی هیکل پیامبری از پیامبرا

ادامه مطلب ...
سنگ انداز دلیر(2)

سنگ انداز دلیر(2). - ای پیامبر خدا اجازه بدهید من به جنگ این کافر بروم!. طالوت نگاهی به قامت نحیف داود انداخت و لبخند زد. - چه می گویی پسر، مردان قوی پنجه و سِتَبر ما از جنگ با او عاجزند، آن وقت تو می خواهی با او بجنگی؟. داود با صلابت و بزرگی سینه اش را جلو داد و گفت: «در این گونه مبارزه آدمی باید با ایمان و توکل بر خدا بجنگد، اگر شما رخصت دهید من این کافر را از روی زمین برمی دارم!». سخنان داود جوان، طالوت نبی را به وجد آورد. دستور داد لباس رزم به تنش کنند و او را راهی میدان کنند. داود سر تعظیم فرود آورد و. سپس فلاخن پشمی خود را از بیخ کمر ب

ادامه مطلب ...
فرشتگان خدا

فرشتگان خدا. پیامبر(ص) به مدینه آمدند. خبر بگوش یکی از علمای یهودی بنام«ابن صوریا»رسید او با تنی چند از یهود، به دیدار رسول اکرم(ص) آمدند. از پیامبر سوالات مختلفی کردند و نشانه هایى را که گواه نبوت او بود، جستجو کردند. در نهایت پرسیدند: «اى محمّد! خواب تو چگونه است؟. به ما اطلاعاتى درباره خواب پیامبر موعود داده شده است. پیامبر(ص) فرمود: «چشم من به خواب مى رود اما قلبم بیدار است». گفتند: «راست گفتى اى محمّد»ابن صوریا سرش را تکان داد و گفت:«یک سوال باقى مانده که اگر آن را صحیح جواب دهى به تو ایمان مى آوریم و از تو پیروى خواهیم کرد. «نام آن فرش

ادامه مطلب ...
آیات مباهله

آیات مباهله. زمان زیادی از آشکار شدن رسالت پیامبر (ص) نگذشته بود که پیامبر اسلام (ص) به سران قبایل و سرزمین های دیگر نامه ای نوشتند و آن ها را به دین خود دعوت نمودند. یکی از این نامه ها، نامه ای بود که به اسقف نجران نوشته بودند. که به وسیله آن مسیحیان نجران را به آئین اسلام دعوت نموده بودند. همین که اسقف نامه به دستش رسید و نامه را خواند، شورایی تشکیل داد که در آن شخصیت های مذهبی و غیرمذهبی حضور داشتند، آن ها وارد مدینه شدند و به دیدن پیامبر رفتند. نمایندگان نجران پس از دیدار با پیامبر با ایشان به مباحثه و تبادل نظرات و افکار پرداختند و در مو

ادامه مطلب ...
آیات مباهله

آیات مباهله. زمان زیادی از آشکار شدن رسالت پیامبر (ص) نگذشته بود که پیامبر اسلام (ص) به سران قبایل و سرزمین های دیگر نامه ای نوشتند و آن ها را به دین خود دعوت نمودند. یکی از این نامه ها، نامه ای بود که به اسقف نجران نوشته بودند. که به وسیله آن مسیحیان نجران را به آئین اسلام دعوت نموده بودند. همین که اسقف نامه به دستش رسید و نامه را خواند، شورایی تشکیل داد که در آن شخصیت های مذهبی و غیرمذهبی حضور داشتند، آن ها وارد مدینه شدند و به دیدن پیامبر رفتند. نمایندگان نجران پس از دیدار با پیامبر با ایشان به مباحثه و تبادل نظرات و افکار پرداختند و در مو

ادامه مطلب ...
و من صد سال خوابیدم(2)

و من صد سال خوابیدم (2). چنان در فکر فرو رفته بودم که نفهمیده بودم چارپا مدتى است به بیراهه افتاده است. ناگهان، در کنار خرابه هاى قریه اى با خاک یکسان شده، به خود آمدم و دریافتم که از راه خود منحرف شده ایم. چارپا را نگه داشتم. خسته و بى رمق بودم. با درماندگى، به خرابه هاى بازمانده از آن روستای قدیمی که تا لبة دیوارها در شن و خاک فرو رفته بود نگاه انداختم. به اطراف نیز نگاه کردم، اما هیچ نشانى از آبادى به چشم نمى خورد. چاره اى نداشتم، باید آن راه دراز را دوباره باز مى گشتم. اما تصور طول راه بر من سنگینى مى کرد. به دیوار کوتاهى که در کنارم

ادامه مطلب ...
و من صد سال خوابیدم(1)

و من صد سال خوابیدم(1). أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلَى قَرْیَةٍ وَهِیَ خَاوِیَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّىَ یُحْیِی هَذِهِ اللّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا فَأَمَاتَهُ اللّهُ مِئَةَ عَامٍ. ؛ یا چون آن کس که به شهرى که بامهایش یکسر فرو ریخته بود، عبور کرد؛ (و با خود مى )گفت : (چگونه خداوند، (اهل ) این (ویرانکده ) را پس از مرگشان زنده مى کند؟). پس خداوند، او را (به مدت ) صد سال میراند. (259بقره) دلم گرفته بود. گفتم سوار الاغم بشوم و بروم باغ، تا دلم آرام گیرد. به دخترک گفتم: «تا عصر برمى گردم، مى روم از باغ بالا قدرى انگور و انجیر بیاورم. » او خادم خان

ادامه مطلب ...
و من صد سال خوابیدم(2)

و من صد سال خوابیدم (2). چنان در فکر فرو رفته بودم که نفهمیده بودم چارپا مدتى است به بیراهه افتاده است. ناگهان، در کنار خرابه هاى قریه اى با خاک یکسان شده، به خود آمدم و دریافتم که از راه خود منحرف شده ایم. چارپا را نگه داشتم. خسته و بى رمق بودم. با درماندگى، به خرابه هاى بازمانده از آن روستای قدیمی که تا لبة دیوارها در شن و خاک فرو رفته بود نگاه انداختم. به اطراف نیز نگاه کردم، اما هیچ نشانى از آبادى به چشم نمى خورد. چاره اى نداشتم، باید آن راه دراز را دوباره باز مى گشتم. اما تصور طول راه بر من سنگینى مى کرد. به دیوار کوتاهى که در کنارم

ادامه مطلب ...
و من صد سال خوابیدم(1)

و من صد سال خوابیدم(1). أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلَى قَرْیَةٍ وَهِیَ خَاوِیَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّىَ یُحْیِی هَذِهِ اللّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا فَأَمَاتَهُ اللّهُ مِئَةَ عَامٍ. ؛ یا چون آن کس که به شهرى که بامهایش یکسر فرو ریخته بود، عبور کرد؛ (و با خود مى )گفت : (چگونه خداوند، (اهل ) این (ویرانکده ) را پس از مرگشان زنده مى کند؟). پس خداوند، او را (به مدت ) صد سال میراند. (259بقره) دلم گرفته بود. گفتم سوار الاغم بشوم و بروم باغ، تا دلم آرام گیرد. به دخترک گفتم: «تا عصر برمى گردم، مى روم از باغ بالا قدرى انگور و انجیر بیاورم. » او خادم خان

ادامه مطلب ...
سنگ انداز دلیر(2)

سنگ انداز دلیر(2). - ای پیامبر خدا اجازه بدهید من به جنگ این کافر بروم!. طالوت نگاهی به قامت نحیف داود انداخت و لبخند زد. - چه می گویی پسر، مردان قوی پنجه و سِتَبر ما از جنگ با او عاجزند، آن وقت تو می خواهی با او بجنگی؟. داود با صلابت و بزرگی سینه اش را جلو داد و گفت: «در این گونه مبارزه آدمی باید با ایمان و توکل بر خدا بجنگد، اگر شما رخصت دهید من این کافر را از روی زمین برمی دارم!». سخنان داود جوان، طالوت نبی را به وجد آورد. دستور داد لباس رزم به تنش کنند و او را راهی میدان کنند. داود سر تعظیم فرود آورد و. سپس فلاخن پشمی خود را از بیخ کمر ب

ادامه مطلب ...
سنگ انداز دلیر(1)

سنگ انداز دلیر(1). وَقَتَلَ دَاوُودُ جَالُوتَ وَآتَاهُ اللّهُ الْمُلْکَ وَالْحِکْمَةَ؛ و داوود جالوت را کشت و خداوند به او پادشاهى و حکمت ارزانى داشت. آفتاب که بالا آمد دو لشکر مقابل هم صف کشیدند. صدای همهمه و های و هوی دو سپاه دشت را پر کرد. پرچم ها بالا سر سپاهیان در نسیم می لرزیدند. «طالوت» از جلو سپاهیان می گذشت که چشمش به کوچک ترین سرباز خود افتاد. نوجوان خوشرویی بود. شمشیرش را در دستش چرخاند و صدا زد. - تو اینجا چکار می کنی فرزند؟. «داود» قدمی پیش گذاشت و به فرمانده احترام کرد. از پدرش شنیده بود که طالوتِ قوی هیکل پیامبری از پیامبرا

ادامه مطلب ...
باغ خاکستری

باغ خاکستری. وَغَدَوْا عَلَى حَرْدٍ قَادِرِینَ / فَلَمَّا رَأَوْهَا قَالُوا إِنَّا لَضَالُّونَ؛ و صبحگاهان در حالى که خود را بر منع [بینوایان] توانا مى دیدند رفتند، و چون [باغ] را دیدند گفتند قطعا ما راه گم کرده ایم . ( سورهً قلم، آیه 28) برخیز پدر! دلم هوای تو را کرده است مرد! چقدر زود چهره در خاک نشاندی! برخیز و ببین مرا! پدر جان ببین این دل سوخته ام را! برادرانم اگر باغشان سوخت، من دلم آتش گرفت. مرد سر مزار پدر مویه می کرد. دلش گرفته بود. مثل ابر بهاری می گریست و با پدر درد دل می کرد: «افسوس پدرجان! از وقتی که تو رفتی زندگی مان دگرگون شد.

ادامه مطلب ...
باغ خاکستری

باغ خاکستری. وَغَدَوْا عَلَى حَرْدٍ قَادِرِینَ / فَلَمَّا رَأَوْهَا قَالُوا إِنَّا لَضَالُّونَ؛ و صبحگاهان در حالى که خود را بر منع [بینوایان] توانا مى دیدند رفتند، و چون [باغ] را دیدند گفتند قطعا ما راه گم کرده ایم . ( سورهً قلم، آیه 28) برخیز پدر! دلم هوای تو را کرده است مرد! چقدر زود چهره در خاک نشاندی! برخیز و ببین مرا! پدر جان ببین این دل سوخته ام را! برادرانم اگر باغشان سوخت، من دلم آتش گرفت. مرد سر مزار پدر مویه می کرد. دلش گرفته بود. مثل ابر بهاری می گریست و با پدر درد دل می کرد: «افسوس پدرجان! از وقتی که تو رفتی زندگی مان دگرگون شد.

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه