سایت کودکان | kids24.ir

پیامبر و کودک یتیم

پیامبر و کودک یتیم. پیامبر و کودک یتیم ماه مبارک رمضان به پایان رسیده بود و مراسم عید فطر برگزار می گردید . بچه هایی که همراه پدر و مادر خود، جهت شرکت در مراسم عید از خانه بیرون آمده بودند، شادمان و خوشحال به هر سو می دویدند. صدای خنده آدم ها، همه جا شنیده می شد. در همین هیاهو و سر و صدا بود که چشم پیامبر (ص) ، به کودکی افتاد که جامه ای پاره و کهنه بر تن داشت . آن کودک، زیر درخت نخلی، با چهره ای اندوهبار و غمگین ایستاده بود و به کودکان همسن و سال خودش نگاه می کرد . پیامبر (ص) که می دانست این کودک پدر ندارد، به سوی او رفت و با لبخندی مهربان که

ادامه مطلب ...
حیرت شیطان!

حیرت شیطان!. روزی از روزها شیطان به فکر سفر افتاد. و تصمیم گرفت تازمانی که انسانی را پیدا نکند که او را به حیرت وا دارد، از سفر بر نگردد. توشه ای فراهم کرد و به راه افتاد. فرسنگ ها راه رفت و افراد مختلفی را دید ولی هیچکدام او را حیرت زده نکردن، به شک افتاد که نکند کار بیهوده ای میکنم و چنین انسانی وجود ندارد. نکند تصمیم غلطی گرفته باشم. در نهایت نا امیدی به راهش ادامه داد. در هیچ کدام از راه های دنیا به هیچ انسانی که توجه او را جلب کند و یا حتی او را کنجکاو کند بر نخورد. دیگر داشت خسته می شد. تصمیم گرفت به مکان مقدسی برود، در مکان های مقد

ادامه مطلب ...
نکاتی برای رفتار با کودک در چاردیواری

نکاتی برای رفتار با کودک در چاردیواری. هر پدر یا مادری قطعا تجربه ی موقعیت هایی را دارد که در برخورد با فرزندش ناگزیر از تنبیه و پاداش بوده است. اما این کلمات چه رفتارهایی را در ذهن شما تداعی می کند. آیا پاداش ها یا مجازات در ترک یا تکرار رفتار مورد نظر شما موثر بوده است. برای درک بهتر این مقوله چند نکته ی ساده را با هم مرور می کنیم: الهام فخرایی-بخش خانواده ایرانی تبیان. *تعیین قوانین. قبل از اینکه از پاداش یا تنبیه استفاده کنید، ابتدا باید تکلیف تان را با خود و فرزندتان مشخص کنید. برای اینکار وقت مناسبی را انتخاب کنید و با همسرتان درباره

ادامه مطلب ...
نگذاریم بازی ها فراموش شوند.

نگذاریم بازی ها فراموش شوند. بچه های این دور و زمانه یا از دیوار راست بالا می روند یا دیوار نرم افزاری رایانه ها را می شکنند. به جای دویدن و بازی کردن، مدام کلیک می کنند. حالا بیایید سری بزنیم به وقت های خالی بچه های قدیم. زمانی که سه ماه تعطیلی مهنی نداشت یا اگر داشت کسی به سراغ کلاس ژیمناستیک و فیلمبرداری و کارگاه قصه نویسی نمی رفت. بازی کامپیوتری هم که اصلاً بچه ها توی کوچه های خاکی که اغلب به بیابان و تپه های وسیع می رسید، بازی می کردند. بازی هایی که تمام خرجش یک تکه چوب یا سنگ، پارچه های کهنه و خلاصه چیزهای دورریختنی خانه بود. اگر به گف

ادامه مطلب ...
پادشاه نیازمند

پادشاه نیازمند. پیرمرد در حال رفتن به مزرعه بود که چشمش به یک سکه افتاد. خم شد و آن را از روی زمین برداشت هر طرف را نگاه کرد کسی را ندید تا آن را به صاحبش بر گرداند. فکر کرد سکه را به کسی بدهد که از همه نیازمند تر است. آن را توی جیبش گذاشت و به سمت قصر پادشاه رفت و نزدیک قصر که رسید پادشاه را دید جلوی قصر با درباریان مشغول صحبت است. پیرمرد نزدیک آن ها شد و به پادشاه گفت: ای پادشاه من این سکه را پیدا کرده ام و آن را برای شما آورده ام. پادشاه و درباریان ساکت شدند و به پیرمرد نگاه کردند. پادشاه با تندی گفت: پیدا کرده ای که کرده ای چرا آن را برا

ادامه مطلب ...
مرد ناشناس

مرد ناشناس. زن بیچاره مشک آب را به دوش کشیده بود و نفس زنان به سوی خانه اش می رفت. مردی ناشناس به او برخورد و مشک را از او گرفت و خودش به دوش کشید. کودکان خردسال زن، چشم به در دوخته، منتظر آمدن مادر بودند. در خانه باز شد. کودکان معصوم دیدند مرد ناشناس همراه مادرشان به خانه آمد و مشک آب به عوض مادرشان به دوش گرفته است. مرد ناشناس مشک را به زمین گذاشت و از زن پرسید: « خوب معلوم است که مردی نداری که خودت آب کشی می کنی. چطور شده که بی کس مانده ای؟». شوهرم سرباز بود. علی بن ابیطالب او را به یکی از مرزها فرستاد و در آن جا کشته شد. اکنون منم و

ادامه مطلب ...
لطیفه

لطیفه. اتوبوس سواری مردی سوار اتوبوس دو طبقه می شود. هرچه اصرار می کنند به طبقه بالا برود، نمی رود و می گوید: دفعه پیش که سوار شدم، فهمیدم که طبقه بالا راننده ندارد!. دستور زبان آموزگار: بچه ها توجه کنید! بعضی از کلمه ها با «ان» و «ها» جمع بسته نمی شوند. مثل «درس» که می شود «دروس» حالا یکی از شما مثال دیگری بزند. احمد: آقا اجازه! مثل خرس که جمع آن می شود خروس!. پیراهن تنگ مریم: مادر این پیراهن برای من خیلی کوچک شده است که به سختی می توانم نفس بکشم. مادر: پیراهن هیچ عیبی نداره دخترم، تو سرت را از آستین بیرون آورده ای!. اهمیت بیشتر دو نفر به شک

ادامه مطلب ...
فرزندم با ما به سفر نمی آید

فرزندم با ما به سفر نمی آید. یکی از مهم ترین دغدغه ها و مشکلات برخی از خانواده ها در طول دوران تعطیلات بهاری و تابستانی این است که نوجوانان آنها علاقه ای به سفر کردن با آنها ندارند. این مساله طبیعی است و راه حل هم دارد. رومینا سادات تجاره، کارشناس ارشد مشاوره -بخش خانواده ایرانی تبیان. با پیدا شدن یک تعطیلات در تقویم، هر خانواده ای برای خودش برنامه ریزی هایی را دارد تا بتواند از این فرصت نهایت استفاده و لذت را ببرد. ولی در این میان بعضی از خانواده خیلی هم خوشحال به نظر نمی رسند. دلیل این مساله هم می تواند این باشد که فرزند نوجوان شان علاقه

ادامه مطلب ...
پادشاه نیازمند

پادشاه نیازمند. پیرمرد در حال رفتن به مزرعه بود که چشمش به یک سکه افتاد. خم شد و آن را از روی زمین برداشت هر طرف را نگاه کرد کسی را ندید تا آن را به صاحبش بر گرداند. فکر کرد سکه را به کسی بدهد که از همه نیازمند تر است. آن را توی جیبش گذاشت و به سمت قصر پادشاه رفت و نزدیک قصر که رسید پادشاه را دید جلوی قصر با درباریان مشغول صحبت است. پیرمرد نزدیک آن ها شد و به پادشاه گفت: ای پادشاه من این سکه را پیدا کرده ام و آن را برای شما آورده ام. پادشاه و درباریان ساکت شدند و به پیرمرد نگاه کردند. پادشاه با تندی گفت: پیدا کرده ای که کرده ای چرا آن را برا

ادامه مطلب ...
لطیفه

لطیفه. اتوبوس سواری مردی سوار اتوبوس دو طبقه می شود. هرچه اصرار می کنند به طبقه بالا برود، نمی رود و می گوید: دفعه پیش که سوار شدم، فهمیدم که طبقه بالا راننده ندارد!. دستور زبان آموزگار: بچه ها توجه کنید! بعضی از کلمه ها با «ان» و «ها» جمع بسته نمی شوند. مثل «درس» که می شود «دروس» حالا یکی از شما مثال دیگری بزند. احمد: آقا اجازه! مثل خرس که جمع آن می شود خروس!. پیراهن تنگ مریم: مادر این پیراهن برای من خیلی کوچک شده است که به سختی می توانم نفس بکشم. مادر: پیراهن هیچ عیبی نداره دخترم، تو سرت را از آستین بیرون آورده ای!. اهمیت بیشتر دو نفر به شک

ادامه مطلب ...
مرد ناشناس

مرد ناشناس. زن بیچاره مشک آب را به دوش کشیده بود و نفس زنان به سوی خانه اش می رفت. مردی ناشناس به او برخورد و مشک را از او گرفت و خودش به دوش کشید. کودکان خردسال زن، چشم به در دوخته، منتظر آمدن مادر بودند. در خانه باز شد. کودکان معصوم دیدند مرد ناشناس همراه مادرشان به خانه آمد و مشک آب به عوض مادرشان به دوش گرفته است. مرد ناشناس مشک را به زمین گذاشت و از زن پرسید: « خوب معلوم است که مردی نداری که خودت آب کشی می کنی. چطور شده که بی کس مانده ای؟». شوهرم سرباز بود. علی بن ابیطالب او را به یکی از مرزها فرستاد و در آن جا کشته شد. اکنون منم و

ادامه مطلب ...
فرزندم با ما به سفر نمی آید

فرزندم با ما به سفر نمی آید. یکی از مهم ترین دغدغه ها و مشکلات برخی از خانواده ها در طول دوران تعطیلات بهاری و تابستانی این است که نوجوانان آنها علاقه ای به سفر کردن با آنها ندارند. این مساله طبیعی است و راه حل هم دارد. رومینا سادات تجاره، کارشناس ارشد مشاوره -بخش خانواده ایرانی تبیان. با پیدا شدن یک تعطیلات در تقویم، هر خانواده ای برای خودش برنامه ریزی هایی را دارد تا بتواند از این فرصت نهایت استفاده و لذت را ببرد. ولی در این میان بعضی از خانواده خیلی هم خوشحال به نظر نمی رسند. دلیل این مساله هم می تواند این باشد که فرزند نوجوان شان علاقه

ادامه مطلب ...
مهمانان علی(ع)

مهمانان علی (ع). مردی با پسرش به عنوان مهمان بر علی (ع) وارد شدند. علی(ع) با اکرام و احترام بسیار، آن ها را در صدر مجلس نشانید و خودش روبروی آن ها نشست. موقع صرف غذا رسید. غذا آوردند و صرف شد. بعد از غذا، قبنر غلام معروف علی (ع) حوله ای و طشتی و ابریقی برای دست شویی آورد. علی (ع) آن ها را از دست قنبر گرفت رفت تا دست مهمان را بشوید. مهمان خود را عقب کشید و گفت: مگر چنین چیزی ممکن است که من دستهایم را بگیریم و شما بشویید!. علی(ع) فرمود: « برادر تو، از سر تو است، از تو جدا نیست. می خواهد عهده دار خدمت تو بشود. در عوض خداوند به او پاداش خواهد

ادامه مطلب ...
بی سوادی که قرآن خوان شد

بی سوادی که قرآن خوان شد. جناب حاج علی آقا سلمان منشی (بزاز) فرمود در دوران بچگی به مکتب نرفتم و بی سواد بودم. در اول جوانی سخت آرزو داشتم بتوانم قرآن مجید را بخوانم تا این که شبی با دل شکسته برای رسیدن به این آرزو به حضرت ولیعصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) متوسل شدم. در خواب دیدم که در کربلا هستم. شخصی به من رسید و گفت در این خانه بیا که تعزیه حضرت سید الشهداء (ع) در آن بر پا است و به روضه گوش کن ، قبول کردم و وارد شدم. دیدم دو نفر سید بزرگوار نشسته اند و جلو آن ها ظرف آتشی است و سفره نانی پهلوی آن هاست، قدری از آن نان را گرم نموده و به من

ادامه مطلب ...
لطیفه

لطیفه. پیش بینی پسری به داروخانه می رود و به دارو فروش می گوید: دارویی برای تسکین درد بدهید. دارو فروش می پرسد: کجایت درد می کند؟. پسر با ناراحتی جواب می دهد: هنوز هیچ جا، ولی پدرم مشغول خواندن نامه ای است که مدیر مدرسه درباره من نوشته است. کار پردردسر اولی: برخلاف همه مردم که عقیده دارند، پول درآوردن مشکل و خرج کردنش آسونه، دوست من عقیده دارد که پول درآوردن آسان ولی خرج کردنش مشکل است. دومی: دوست تو مگه چه کاره است؟. اولی: اسکناس تقلبی چاپ می کند!. اشتها فقیر به ثروتمند: کجا تشریف می برید؟. ثروتمند: قدم می زنم تا اشتها پیدا کنم. شما کجا می رو

ادامه مطلب ...
مهمانان علی(ع)

مهمانان علی (ع). مردی با پسرش به عنوان مهمان بر علی (ع) وارد شدند. علی(ع) با اکرام و احترام بسیار، آن ها را در صدر مجلس نشانید و خودش روبروی آن ها نشست. موقع صرف غذا رسید. غذا آوردند و صرف شد. بعد از غذا، قبنر غلام معروف علی (ع) حوله ای و طشتی و ابریقی برای دست شویی آورد. علی (ع) آن ها را از دست قنبر گرفت رفت تا دست مهمان را بشوید. مهمان خود را عقب کشید و گفت: مگر چنین چیزی ممکن است که من دستهایم را بگیریم و شما بشویید!. علی(ع) فرمود: « برادر تو، از سر تو است، از تو جدا نیست. می خواهد عهده دار خدمت تو بشود. در عوض خداوند به او پاداش خواهد

ادامه مطلب ...
لطیفه

لطیفه. پیش بینی پسری به داروخانه می رود و به دارو فروش می گوید: دارویی برای تسکین درد بدهید. دارو فروش می پرسد: کجایت درد می کند؟. پسر با ناراحتی جواب می دهد: هنوز هیچ جا، ولی پدرم مشغول خواندن نامه ای است که مدیر مدرسه درباره من نوشته است. کار پردردسر اولی: برخلاف همه مردم که عقیده دارند، پول درآوردن مشکل و خرج کردنش آسونه، دوست من عقیده دارد که پول درآوردن آسان ولی خرج کردنش مشکل است. دومی: دوست تو مگه چه کاره است؟. اولی: اسکناس تقلبی چاپ می کند!. اشتها فقیر به ثروتمند: کجا تشریف می برید؟. ثروتمند: قدم می زنم تا اشتها پیدا کنم. شما کجا می رو

ادامه مطلب ...
بی سوادی که قرآن خوان شد

بی سوادی که قرآن خوان شد. جناب حاج علی آقا سلمان منشی (بزاز) فرمود در دوران بچگی به مکتب نرفتم و بی سواد بودم. در اول جوانی سخت آرزو داشتم بتوانم قرآن مجید را بخوانم تا این که شبی با دل شکسته برای رسیدن به این آرزو به حضرت ولیعصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) متوسل شدم. در خواب دیدم که در کربلا هستم. شخصی به من رسید و گفت در این خانه بیا که تعزیه حضرت سید الشهداء (ع) در آن بر پا است و به روضه گوش کن ، قبول کردم و وارد شدم. دیدم دو نفر سید بزرگوار نشسته اند و جلو آن ها ظرف آتشی است و سفره نانی پهلوی آن هاست، قدری از آن نان را گرم نموده و به من

ادامه مطلب ...
اضطراب امتحان

اضطراب امتحان. بی شک ترس از امتحان بین دانش آموزان و دانشجویان همه گیر و رایج است و می توان گفت مهم ترین علت این موضوع نتیجه ای است که از امتحان به دست می آید. نتیجه ای که مدرک قبولی یا مردودی محسوب شده و باعث ارتقاء، تهدید، تشویق و یا تنبیه می شود. گاهی اوقات این نتیجه می تواند سرنوشت و آینده را نیز رقم بزند. به همین علت نتیجه امتحان، هر چه از حساسیت و اهمیت بیشتری برخوردار باشد، به همان نسبت نیز می تواند اضطراب و ترس از امتحان را به وجود بیاورد، که برخی از آن ها عبارتند از:. ترس از فراموش کردن مطالب خوانده شده؛. سخت گیری مدرسین در طی سال تح

ادامه مطلب ...
شریک

شریک. در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آن ها در میان زوج های جوانی که در آن جا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاه شان خواند: نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند. پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست. یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در س

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه