سخنان لطیف. کودکان اندیشمند روزی امام حسن (ع) و امام حسین (ع) در دوران کودکی، پیرمردی را دیدند که وضو می سازد. آن پیرمرد به اشتباه وضو می گرفت و آن دو کودک هوشمند، دریافتند که باید به شکلی او را از اشتباه بیرون آورند. لحظه ای فکر کردند و نقشه ای کشیدند. آن گاه به نزد مرد پیر رفتند و در مقابل او در باره ی وضو گرفتن با هم بحث نمودند. حسن (ع) می گفت: - وضوی من درست است. و حسین (ع) پاسخ می داد:. - برادر وضوی من نیز صحیح می باشد و سپس از پیرمرد که به آن ها می نگریست، خواستند تا درباره وضوی آن ...

سخنان لطیف

کودکان اندیشمند

کودکان اندیشمند

روزی امام حسن (ع) و امام حسین (ع) در دوران کودکی، پیرمردی را دیدند که وضو می سازد. آن پیرمرد به اشتباه وضو می گرفت و آن دو کودک هوشمند، دریافتند که باید به شکلی او را از اشتباه بیرون آورند. لحظه ای فکر کردند و نقشه ای کشیدند.

آن گاه به نزد مرد پیر رفتند و در مقابل او در باره ی وضو گرفتن با هم بحث نمودند. حسن (ع) می گفت: - وضوی من درست است. و حسین (ع) پاسخ می داد: 

-  برادر وضوی من نیز صحیح می باشد و سپس از پیرمرد که به آن ها می نگریست، خواستند تا درباره  وضوی آن ها داوری کند. پیرمرد، پس از مشاهده ی کار آن ها دریافت که هر دو کودک به گونه ای کاملاً صحیح وضو می گیرند، و این خود او می باشد که در انجام این کار، اشتباه دارد ؛ پس به آن ها گفت : 

 -  ای کودکان هوشمند! وضوی شما درست است. من وضو ساختن را یاد نگرفته بودم، که اینک آموختم.

 گفتار حکیمانه

شاگردی از استاد خویش سوال کرد: 

-  چه چیز است که هیبت انسان را از بین می برد ؟ استاد پاسخ داد : «طمع» شاگرد پرسید : 

-  در این جهان ، چه کسی بیگانه است؟ پاسخ شنید : « کسی که نادان تر است.» سوال کرد:

-  چه کسی در این دنیا، نیک بخت تر می باشد ؟ استاد به او جواب داد: آن که کردار به سخاوت بیاراید، و گفتار به درستی . شاگرد که از این دانستن ، به شادی آمده بود ، سوالی دیگر را مطرح کرد: 

نشانه دوست خوب چیست؟ و پاسخ شنید: نشانه اش آن است که ، خطای تو پوشاند و تو را پند دهد بر آن، و  راز تو را آشکار نکند، و بر گذشته نگوید که: چنین می باید می کردی.

شاگرد آخرین پرسش خود را بر زبان آورد: 

 -  از علم آموختن چه یابم؟

 استاد چنین گفت: اگر شخصی بزرگ گردی ، نامدار خواهی شد. اگر درویش شوی، توانگر خواهی بود.

چرا شرم کنم 

از عالمی مساله ای را پرسیدند گفت: نمی دانم . شخص سوال کننده به تعرض گفت: 

 -  شرم نمی کنی که به جهل و نادانی خود، اعتراف می کنی ؟!

عالم گفت:

- چرا شرم کنم از گفتن کلمه ای که فرشتگان خدا، آن را بر زبان آوردند هنگامی که خدا از آن ها درباره اسماء پرسید، گفتند: 

خدایا! ما چیزی نمی دانیم جز آنچه که تو به ما آموختی.

 koodak@tebyan.com

تهیه: علیرضا نوابی_ تنظیم: فهیمه امرالله

شبکه کودک و نوجوان تبیان 

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنی��.

مشاهده سایت نشونه