چمدانی پراز عنکبوت

 

به گزارش سرویس کودک جام نیوز، یک چمدان بود که خیلی دلش گرفته بود. چند سال بود که افتاده بود گوشه انباری. گرد و خاک نشسته بود روی بدنش. آن روز هم چمدان توی تاریکی چشم‌هایش را باز کرد. آه کشید و گفت: «چرا هیچکس دلش برای کوه و دریا تنگ نمی‌شود؟ خوش به حال بقیه چمدان‌ها که می‌روند این‌طرف و آن‌طرف.»

عنکبوتی که توی شکم چمدان لانه کرده بود، سرش را آورد بیرون و گفت: «چقدر غرغر می‌کنی! هیچکس حال و حوصله سفر ندارد، تو هم بهتر است سر جایت بمانی و بگذاری من زندگی‌ام را بکنم!»

چمدانی پراز عنکبوت - تصویر 1

چمدان چشم‌هایش را بست و ساکت شد. یک‌دفعه صدایی گفت: «چمدان سلام! من آمدم!» چمدان چشم‌هایش را باز کرد ولی چیزی ندید. دوباره صدا را شنید: «چمدان! منم! مورچه کوچولو! یادت می‌آید من رفته بودم توی جیبت تا بازی کنم، بعد آمدند و تو را با خودشان بردند مسافرت؟ یادت می‌آید چه راه دوری با هم رفتیم و چقدر خوش گذشت؟»

چمدان گفت: «یادم آمد! حالا این‌جا چه کار می‌کنی؟»

چمدانی پراز عنکبوت - تصویر 2

مورچه خندید و گفت: «خب دیدم باز همه دارند برای سفر آماده می‌شوند، گفتم چقدر خوب است باز بیایم توی جیبت با هم یک مسافرت خوب برویم.»

عنکبوت سرش را آورد بیرون و گفت: «ای بابا! این‌جا انباری است یا خیابان؟ هیچ‌کس نمی‌خواهد برود مسافرت، بگذارید من بخوابم.»

یک‌دفعه در انباری باز شد. چند نفر چمدان را بردند بیرون. عنکبوت تارش را برداشت و پا گذاشت به فرار.

چمدانی پراز عنکبوت - تصویر 3

آن بیرون بچه‌ها داد می‌زدند: «آخ‌جان مسافرت! آخ‌جان دریا!» مورچه‌کوچولو هم که توی جیب چمدان بود آهسته گفت: «آخ‌جان! مسافرت!»

چمدان خیلی زود پر از لباس شد و با مورچه رفتند مسافرت.

 

افق حوزه/ 2006

 

«برای ارسال نقاشی های زیبای خود این قسمت را کلیک کنید»

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه