پادشاه نیازمند. پیرمرد در حال رفتن به مزرعه بود که چشمش به یک سکه افتاد. خم شد و آن را از روی زمین برداشت هر طرف را نگاه کرد کسی را ندید تا آن را به صاحبش بر گرداند. فکر کرد سکه را به کسی بدهد که از همه نیازمند تر است. آن را توی جیبش گذاشت و به سمت قصر پادشاه رفت و نزدیک قصر که رسید پادشاه را دید جلوی قصر با درباریان مشغول صحبت است. پیرمرد نزدیک آن ها شد و به پادشاه گفت: ای پادشاه من این سکه را پیدا کرده ام و آن را برای شما آورده ام. پادشاه و درباریان ساکت شدند و به پیرمرد نگاه کردند. پاد ...

پادشاه نیازمند

پادشاه نیازمند

پیرمرد در حال رفتن به مزرعه بود که چشمش به یک سکه افتاد. خم شد و آن را از روی زمین برداشت هر طرف را نگاه کرد کسی را ندید تا آن را به صاحبش بر گرداند. فکر کرد سکه را به کسی بدهد که از همه نیازمند تر است.

 آن را توی جیبش گذاشت و به سمت قصر پادشاه رفت و نزدیک قصر که رسید پادشاه را دید جلوی قصر با درباریان مشغول صحبت است.

پیرمرد نزدیک آن ها شد و به پادشاه گفت: ای پادشاه من این سکه را پیدا کرده ام و آن را برای شما آورده ام. پادشاه و درباریان ساکت شدند و به پیرمرد نگاه کردند.

پادشاه با تندی گفت: پیدا کرده ای که کرده ای چرا آن را برای من آورده ای؟

پیرمرد گفت: با خودم گفتم سکه را به کسی بدهم که ازهمه محتاج تر است. هرچه فکر کردم از تومحتاج تر کسی را ندیدم!

پادشاه که خیلی عصبانی شده بود گفت: اصلا می فهمی چه می گویی؟

من پادشاه هستم هر چیزی را که در این سرزمین می بینی مال من است.

پیر مردخندید و گفت: تو ازهمه کس نیازمندتری! چون هر چه به دست می آوری باز هم به دنبال چیزهای دیگر هستی و هیچ وقت از آن چه که داری راضی نیستی.

پیرمرد این را گفت و سکه را جلوی پای پادشاه گذاشت و آرام از آن جا دور شد.

 پادشاه نیازمند - تصویر 2

 koodak@tebyan.com

منبع: کیهان بچه ها

 تهیه: مینوخرازی_ تنظیم: فهیمه امرالله 

 شبکه کودک و نوجوان تبیان

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه