زمانی که برایم قصّه می‏گفت دهانش بوی نان تازه می‏داد نگاهش آفتابی بود هر روز



زمانی که برایم قصّه می‏گفت

دهانش بوی نان تازه می‏داد



نگاهش آفتابی بود هر روز

به من شادی بی‏اندازه می‏داد



به روی دست او رگ‏های آبی

نشانی از بهار و آسمان داشت



همیشه دست‏هایش بر سر من

بهاری از نوازش، مهر می‏کاشت



صدای قل قل قلیانش از دور

برایم بهترین آوازها بود



همیشه سرفه می‏کرد و برایم

صدای سرفه‏هایش آشنا بود



کنار جانمازش، او همیشه

لباسش بوی عطر شاد می‏‏داد



نمازش را همیشه ساده می‏خواند

به من هم خواندنش را یاد می‏داد



اگر چه بود او مادربزرگم

درون سینه قلب کوچکی داشت



زمانی که برایم قصه می‏گفت

نگاهش رنگ و بوی کودکی داشت.
کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه