سرزمین رویاها. یک روز ماهیگیر سرحالی با کلاه لبه دار و حصیری اش لب دریا نشست و قلاب ماهیگیری اش را انداخت توی آب. فرشته ماهی ها به امید تکه ای نان روی آب چرخ می زدند . دل من هی به هم می خورد. قلاب ماهیگیری هی توی آب تکان می خورد و موج می ا نداخت . مارها و فرشته ماهی ها از هم جلو می زدند. تن می زدند به هم و خودشان را می انداختند جلو . دل من بیشتر به هم می خورد. رقابت سخت و سخت تر می شد و ماهیگیر به کرم لهیده نوک قلابش پوزخند می زد! هر فرشته ماهی که از همه جلوتر بود دهانش را گیر می داد ب ...

سرزمین رویاها

آب زلال من تویی

 یک روز ماهیگیر سرحالی با کلاه لبه دار و حصیری اش لب دریا نشست و قلاب ماهیگیری اش را انداخت توی آب. فرشته ماهی ها به امید تکه ای نان روی آب چرخ می زدند . دل من هی به هم می خورد. قلاب ماهیگیری هی توی آب تکان می خورد و موج می ا نداخت .

 مارها و فرشته ماهی ها از هم جلو می زدند. تن می زدند به هم و خودشان را می انداختند جلو . دل من بیشتر به هم می خورد. رقابت سخت و سخت تر می شد و ماهیگیر به کرم لهیده نوک قلابش پوزخند می زد! هر فرشته ماهی که از همه جلوتر بود دهانش را گیر می داد به قلاب و به دام ماهیگیر می افتاد . ماهیگیر اما دست بردار نبود کرم های لیده بیشتر و بیشتر می شدند توی دریا دیگر فرشته ماهی ای نبود که به قلاب نیفتاده باشد.

 غیر از یک فرشته ماهی نقره ای کوچک که روی سطح آب، چند موج دورتر از قلاب با شکم گرسنه چرخ می زد و چرخ می زد و منتظر نور آفتاب بود . او از حضور آن ماهیگیر، تنها صدای آواز نازک و پیچ دارش را می خواست که دلش را آرام می کرد. ماهیگیر برای درد دل کردن، این فرشته ماهی نقره ای کوچک را نشان کرده بود!

تن تو بر لب دریاست و جان تو دریایی است: نمی بینی در روز چندین هزار ماران و ماهیان و مرغان و حلق گوناگون به در می آیند و خود را می نمایند و باز به دریا می روند؟ سه بار «فیه ما فیه» فال می گیرم هر سه بار مولانا به من می گوید که جانم دریایی است و توی دلم هزار بار آبی و فرشته ماهی در عمق آب های سرد هی این طرف و آن طرف می روند. خیره می شوم به فرشته ماهی های کوچک از پشت سنگ های خزه بسته و بزرگ بیرون می آنید و تلاش می کنند که روی آب بیایند.

 از ��ودم می پرسم « به چه امیدی؟!» فرشته ماهی ها گرسنه اند. می آیند روی آب تا تکه نانی، خرده های برنج یا ریزه ماهی های استخوانی و فرز آماده خوردن را ببلعند . هی چرخ می زنند روی آب و خوردنی ها را با لب های کلفتشان چپ و رسات می کنند. دل من تنها نیست.

تنها مارهای خوش خط و خال و فرشته ماهی های نقره ای من نیستند که به امید غذا روی آب می پلکند . دنیای آب ها پر از مارهای سیاه است و پر از تکه های کوچک نان که روی دریاچه ها شناورند و منتظر خورده شدن! این طور است که دل آدم ها خیلی به هم می خورد... و دل آدم ها انگار همیشه در پی چیزی می گردد.... و دل آدم ها هی به قلاب ها گیر می کند و ماهی های کوچک نقره ای که عاشق آواز ماهیگیرها باشند، این قدر کم است. پلک هایم را به هم می زنم ،نفس می کشم به عقربه های زندگی که می چرخند تا گیتی و روزگار را صمیمانه بگردانند، می نگرم .

نگاهی به قلمم می اندازم. اوست که حصار کوتاه فکرم را می شکند و قشنگ ترین رویاها را می نویسد. حالا که نگاهی به پنجره می اندازم. اینجاست، او می نویسد. از رویای خش خش بر گ های پاییز، آفتابگردان ، خورشید و ... صدای پرواز دو پرنده رویایی به اوج می رسد. به عرش آسمان، جایی که در آن هیچ نگاه سیاهی نیست، جایی که در آن هیچ درفش سیاهی بلند نشده و نخواهد شد. آنجا سفید است. آنجا سرزمین رویاهاست. سرزمینی چون آینه صاف که به خدا نزدیک تر است.

 koodak@tebyan.com

تهیه: علیرضا نوابی - تنظیم:  فهیمه امرالله

شبکه کودک و نوجوان تبیان 

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه