داستان: غول قارچ جادویی

داستان: غول قارچ جادویی

آنت، دختر کوچولوی مهربانی بود که همیشه، در کارها به مادرش کمک می‌کرد. یک روز، به جنگل رفت تا برای سوپ، قارچ جمع کند. مشغول آواز خواندن و چیدن قارچ‌ها بود که صدای خش‌خشی از پشت بوته‌ها شنید.

 

داستان: غول قارچ جادویی - تصویر 1

 

سبدش را گوشه‌ای گذاشت و به‌آرامی برگ‌ها را کنار زد. وای! یک قارچ خیلی بزرگ، پشت بوته‌ها دید که تا به حال، آن را ندیده بود. با خودش فکر کرد اگر این قارچ را بچیند و به خانه ببرد، مادرش خوش‌حال می‌شود و می‌تواند سوپ قارچ بیش‌تری بپزد.

 

به قارچ نزدیک شد. همین که خواست آن را بچیند، دود سبزی از آن بلند شد و یک غول سبز عجیب، روی آن ظاهر شد. غول نشست روی قارچ و با صدای کلفت، اما مهربان گفت: «سلام دخترجون، می‌دونم تعجب کردی. من غول قارچ جادویی هستم.»

 

آنت با تعجب پرسید: «من تا حالا، تو رو این‌جا ندیده‌ام. تو تنها هستی؟»

 

غول قارچ گفت: «بله، خانواده‌ام در سرزمین غول‌های سبز هستند.»

 

آنت گفت: «پس چرا این‌جایی؟»

 

غول گفت: «اگر تا شروع وزش باد، کسی با من حرف بزند و بیرون قارچ بمانم، می‌توانم با باد پرواز کنم و به سرزمینم برسم، اما تا به حال نتوانسته‌ام.»

 

آنت خندید و گفت: «من با توحرف می‌زنم تا باد بوزد و تو برگردی؛ به شرطی که تو هم کمک کنی تا من برای سوپ، قارچ جمع کنم.»

 

غول خیلی خوش‌حال شد و سریع، یک ورد خواند و یک‌عالمه قارچ در سبد آنت ظاهر شد. همین موقع، باد، شروع به وزیدن کرد و غول به سمت سرزمین‌اش پرواز کرد.

 

اگر جای آنت بودی، چی کار می‌کردی؟

داستان
قارچ
جادویی
دختر
جنگل
سوپ
پرواز
سرزمین
بوته
آواز
کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه