جینای تمساح و دوستانش. در زمان های دور تمساحی زندگی می کرد که اسمش جینا بود. هر روز صبح در آپارتمان نقلی اش از خواب بیدار می شد، حمام می کرد، صبحانه می خورد و به محل کارش در باغ وحش شهر می رفت. وقتی به آنجا می رسید، لباس هایش را درمی آورد، کت و شلوار، کلاه و عصایش را از میخی آویزان می کرد و کنار استخر زیر آفتاب دراز می کشید. تابلویی با این نوشته روی قفسش بود: «جینا، تمساح آفریفایی، پنجاه ساله. غذا دادن و دست زدن به او مجاز است. ». پس از اتمام ساعت کار، با دقت لباس می پوشید و به سمت آپار ...

جینای تمساح و دوستانش

جینای تمساح و دوستانش

در زمان های دور تمساحی زندگی می کرد که اسمش جینا بود. هر روز صبح در آپارتمان نقلی اش از خواب بیدار می شد، حمام می کرد، صبحانه می خورد و به محل کارش در باغ وحش شهر می رفت. وقتی به آنجا می رسید، لباس هایش را درمی آورد، کت و شلوار، کلاه و عصایش را از میخی آویزان می کرد و کنار استخر زیر آفتاب دراز می کشید. تابلویی با این نوشته روی قفسش بود: «جینا، تمساح آفریفایی، پنجاه ساله. غذا دادن و دست زدن به او مجاز است.»

پس از اتمام ساعت کار، با دقت لباس می پوشید و به سمت آپارتمانش به راه می افتاد. در خانه روزنامه می خواند، پیپ می کشید و با خودش تمام عصر را ایکس او بازی می کرد.
روزی پس از اینکه بازی پنجاهم را به خودش باخت، بسیار پکر شد. «چرا همیشه باید تنها باشم؟ هرجور شده باید دوستی پیدا کنم.»

کاغذ و قلم برداشت و یک آگهای نوشت: «تمساح جوان، پنجاه ساله، خواستار یافتن دوستی است. با این نشانی تماس بگیرید: خیابان بیگ پای- بلوک 2- آپارتمان 15. زنگ آپارتمان را سه و نیم بار فشار دهید.»

عصر همان روز آگهی ها را در شهر به دیوارها چسباند.
غروب روز بعد زنگ در به صدا درآمد. دخترک کوچولوی بسیار جدی ای پشت در ایستاده بود. دخترک گفت: «آگهی شما حداقل سه غلط دارد.» جینا که خیال می کرد حداقل 18 غلط دارد با تعجب گفت: «غیرممکنه! غلط هاش چیه؟»
«اولیش اینه که تمساح را ت-م-س-ا-ح می نویسند، دومیش اینه که مگه میشه کسی پنجاه ساله باشه و بهش بگن جوون؟»
«آخه وقتی تمساح ها سیصد سال عمر می کنند منِ پنجاه ساله میشم جوون دیگه.»
«خب درست، ولی دیکته اش را باید درست می نوشتی. می آیی با هم دوست بشیم؟ اسمم گالیا است و در تئاتر کودکان کار می کنم.»

«اسم من جیناست و تمساح باغ وحشم.»
در این هنگام زنگ در دوباره به صدا درآمد. تمساح پرسید:«کیه؟» «منم چبوراشکا!» و جانور عجیب و غریبی وارد اتاق شد. قهوه ای رنگ بود و چشمان درشت و دم پشمالویی داشت. گالیا گفت:«تو دیگه کی هستی؟»
تازه وارد پرسید:«نمی شناسی؟»
دخترک گفت:«نه والا!»
تازه وارد گفت:«من هم دقیقاً نمی دانم چه جانوری هستم. آقا تمساحه اگه نفهمی من کیم با من دوست نمی شی؟»

جینا گفت:« چرا نمی شم؟ دوستی مون به تو بستگی داره. اگه آدم خوبی باشی خوشحال مشیم باهات دوست باشیم.» و رو به دخترک کرد و گفت:«مگه نه؟»
گالیا گفت:«البته! خیلی خوشحال می شیم!»
چبوراشکا گفت:«هورا!هورا!» و تا نزدیک سقف بالا پرید.
پس از آشنایی، چبوراشکا گفت:«حالا باید چه کار کنیم؟»
جینا گفت:«بیایید ایکس او بازی کنیم.»
گالیا گفت:«نه، بهتره یه باشگاه صنایع دستی راه بیاندازیم.»
چبوراشکا گفت: «آخه من که دست ندارم!»
تمساح هم گفت: «منم ندارم، من فقط پا دارم.»
تمساح گفت: «یا باشگاه صنایع دمی.»
گالیا گفت:« آخه متاسفانه من دم ندارم.»

هر سه ساکت شدند. چبوراشکا به ساعت زنگ دار کوچولوی روی میز نگاه کرد. «خیلی دیر شده بچه ها. بهتره که خداحافظی کنیم.» اصلاً دوست نداشت که دوستان جدیدش خیال کنند که مزاحم آن هاست. تمساح گفت:«باشه. واقعاً هم وقت خداحافظیه.»

تمساح تو خونه اش بود و نمی خواست جایی بره، ولی خیلی خوابش می اومد. آن شب جینا راحت و آسوده خوابید. ولی چبوراشکا تا صبح خوابش نبرد. باورش نمی شد که دوستان تازه ای پیدا کرده است.

مدت زیادی در رختخواب از این دنده به آن دنده شد، گاهی از جا پرید و غرق در تفکر در باجه ی کوچک تلفنی که خانه اش بود به قدم زدم پرداخت. منتظر صبح بود تا با دوستانش ملاقات کند و با هم گفتگو و بازی های زیادی کنند.

 koodak@tebyan.com

تهیه: سید علی نوایی

تنظیم: مرجان سلیمانیان

شبکه کودک و نوجوان تبیان

سفر
 جینای تمساح و دوستانش - تصویر 3
عضویت در کانال تلگرام تبیان
عضویت در کانال تلگرام تبیان
آدامس بادکنکی

آدامس بادکنکی

تمام روز پسر کوچولو برادرش را نگاه می کرد که چگونه آدامس بادکنکی باد می¬کند. او روی چهارپایه روبروی آینه ایستاد. لپ هایش را باد کرد و لب¬هایش را جمع کرد. او داشت تمرین می¬کرد که چگونه آدامسش را باد کند. او دوباره به آینه نگاه کرد با آدام...
یک خواهش کوچک

یک خواهش کوچک

میمون گفت: فردا شب می خواهم به کنسرت بروم....
سرزمین رویاها

سرزمین رویاها

یک روز ماهیگیر سرحالی با کلاه لبه دار و حصیری اش لب دریا نشست و قلاب ماهیگیری اش را انداخت توی آب. ...
پسندیدم 0
 جینای تمساح و دوستانش - تصویر 10
ارسال براي دوستان
چاپ
- -
UserName

  • ظریف بار
  • سفر می
  • sale
  • سرویس
  • با
  • بامیلو
  • مدیسه
  • دکتر
آخرين مطالب کودک و نوجوان
  • دوران عصر حجر چگونه بود؟
    دوران عصر حجر چگونه بود؟
  • کشف آتش توسط انسان
    کشف آتش توسط انسان
  • صدا چیست؟
    صدا چیست؟
  • سخنان بزرگان درباره شادی
    سخنان بزرگان درباره شادی
  • شغال و پندهای الاغ (مرزبان نامه)(2)
    شغال و پندهای الاغ (مرزبان نامه)(2)
  • شغال و پندهای الاغ (مرزبان نامه)(1)
    شغال و پندهای الاغ (مرزبان نامه)(1)
  • شورترین دریا
    شورترین دریا
  • ادیسون
    ادیسون
  • جینای تمساح و دوستانش
    جینای تمساح و دوستانش
  • پسرک تنبل
    پسرک تنبل
آر اس اس
  • نوعروس
  • سفر فیلم
 جینای تمساح و دوستانش - تصویر 35
تعدادبازدیدکنندگان
تاکنون
8370544605
اکنون
  • روابط عمومی
  • -
  • صفحه اصلی
  • -
  • نقشه سایت
  • -
  • درباره ما
  • -
  • ارتباط با ما
  • -
  •  جینای تمساح و دوستانش - تصویر 36
Copyright © 2012 . All right reserved
×
کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه