جایی مثل بهشت

 

به گزارش سرویس کودک جام نیوز، سارا دل توی دلش نبود. سرش را به شیشه ماشین نزدیک کرد: خیلی دوست دارم هرچه زودتر باغ عمو را ببینم. پس کی می‌رسیم؟ سینا گفت: هر قدر هم که راه طولانی باشد مهم نیست. مهم اینه که عمو اجازه داده ما هروقت دل‌مان خواست به باغ‌اش بیاییم و تفریح کنیم. مدتی بعد، پدر ماشین را نزدیک درختان سرسبزی نگه داشت، بفرمایید: این هم از باغ. همه با خوشحالی از ماشین پیاده شدند. کمی که رفتند به درخت تنومندی رسیدند که زیر سایه‌اش یک تخت بزرگ بود. پدر وسایلی را که آورده بود روی تخت گذاشت: بعد از یک سفر طولانی، استراحت زیر سایه درخت خیلی می‌چسبد. سارا و سینا به طرف درخت‌های دیگر رفتند. سینا گفت: این درخت زردآلو است. بعد دستش را دراز کرد و چندتا زردآلوی آب‌دار چید. سارا با تعجب گفت: درخت گیلاس! همیشه دوست داشتم از نزدیک، درخت گیلاس را ببینم. این را گفت و چند تا گیلاس چید. بچه‌ها کنار مادرشان رفتند تا میوه‌هایی را که چیده بودند به او نشان دهند. سارا گفت: ببینید گیلاس‌های سرخ و خوشمزه را. من فکرمی‌کنم بهترین میوه در دنیا گیلاس است. هیچ میوه‌ای از آن خوشمزه‌تر نیست. سینا بلند بلند خندید: گیلاس؟ کی گفته؟ فقط و فقط زردآلو، همین و بس! هم شیرین است هم آبدار. سارا گفت: نخیر! گیلاس خوشمزه‌تره. همه گیلاس دوست دارند.

جایی مثل بهشت - تصویر 1

- نه نه .گیلاس همه‌اش هسته است. تازه اگر روی لباست بریزد رنگی می‌شود. سارا اخم‌هایش را توی هم کرد: پس زردآلو خوب است؟ همان که تا بخوری دل‌درد می‌شوی. همیشه چند تا می‌خوری و بعد آه و ناله‌ات به هوا می‌رود. سینا گفت: تقصیر زردآلوها نیست که، من پرخور هستم. هر بار چیزی را زیاد خوردم دل درد شدم. مامان و بابا از رفتار بچه‌ها تعجب کرده بودند. مامان گفت: به نظر من که همه میوه‌ها خوشمزه هستند. پدر خندید: من همه میوه‌ها را به یک اندازه دوست دارم. چون هر کدام فایده‌های زیادی دارند. سارا و سینا توی فکر رفتند. مامان گفت: بهتر نیست به جای این حرف‌ها میوه‌ها را در آب بشویید و بخورید؟ بچه‌ها سرشان را پایین انداختند و چیزی نگفتند. مادر گفت: من و پدرتان می‌خواهیم در باغ گردش کنیم. شما هم می‌آیید؟ بچه‌ها به هم نگاه کردند. بعد بلند شدند و همراه آن‌ها به گردش در باغ رفتند.

 

جایی مثل بهشت - تصویر 2جایی مثل بهشت - تصویر 3جایی مثل بهشت - تصویر 4

تمام زمین باغ پر بود از سبزه و گل. رود به آرامی از کنارشان می‌گذشت. همه‌جا پر شده بود از آواز خوش پرنده‌ها. سارا گفت: فکر می‌کنم این باغ ک��ی شبیه بهشت باشد. مادر خندید: برای چی این‌طور فکر می‌کنی؟

سارا جواب داد: می‌گویند بهشت پر است از میوه‌های خوشمزه و تازه، رود‌های پرآب، درختان سبز و بلند. سینا ادامه داد: توی بهشت هر خوراکی که دل‌مان بخواهد می‌توانیم بخوریم. اصلاً دل‌درد هم نمی‌شویم. سینا این را که گفت، همه با هم خندیدند. پدر به آسمان نگاه کرد: بهشت، فقط این چیزها نیست. بهشت جایی است که در آنجا مردم با آرامش در کنار هم زندگی می‌کنند. توی بهشت کسی حرف‌های بی‌فایده و ناراحت‌کننده نمی‌زند. همه با مهربانی باهم حرف می‌زنند. همه به یکدیگر احترام می‌گذارند.

سارا و سینا به یاد رفتاری که با هم داشتند افتادند. از رفتارشان پشیمان شده بودند. با لبخند به هم نگاه کردند. سینا نزدیک درخت گیلاس رفت. چند دانه چید و گفت: همه میو‌ها خوشمزه هستند .سارا چند دانه زردآلو برداشت: هر جایی که با هم مهربان باشیم شبیه بهشت است. این حرف‌ها را که زدند، دل همه دوباره شاد شد.

جایی مثل بهشت - تصویر 5جایی مثل بهشت - تصویر 6جایی مثل بهشت - تصویر 7

 

افق حوزه/ 2006

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه