بوی تلخ شب بوها و یاس ها (2)

 

به گزارش سرویس کودک جام نیوز، می‌روم توی مغازه. خیلی خیلی شلوغ است. خودم را باریک می‌کنم و از بین جمعیت می‌روم نزدیک پیشخوان فروشنده. یکهو دلم شور می‌افتد. داد می‌زنم: «آن پیراهن قرمز مثل مخمل...»

فروشنده می‌گوید: «چرا داد می‌زنی؟»

می‌گویم: «مامانم تنهاست...»

بوی تلخ شب بوها و یاس ها (2) - تصویر 1بوی تلخ شب بوها و یاس ها (2) - تصویر 2بوی تلخ شب بوها و یاس ها (2) - تصویر 3بوی تلخ شب بوها و یاس ها (2) - تصویر 4بوی تلخ شب بوها و یاس ها (2) - تصویر 5بوی تلخ شب بوها و یاس ها (2) - تصویر 6بوی تلخ شب بوها و یاس ها (2) - تصویر 7بوی تلخ شب بوها و یاس ها (2) - تصویر 8

مردم نگاهم می‌کنند. فروشنده پیراهن را جلویم می‌گذارد. آن را جلوی تنم می‌گیرم. مردم هی بهم تنه می‌‌زنند. چشم‌هایم را می‌بندم و آن را لمس می‌کنم. همان است که می‌خواهم. چشم‌هایم را باز می‌کنم. می‌بینم فروشنده و بقیه خشکشان زده است و مرا نگاه می‌کنند. سعی می‌کنم مثل بابا باشم و هول نکنم. انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است. مثل بابا می‌گویم: «تخفیف؟... و لطفاً آن را بپیچید...» کادویش را انتخاب می‌کنم. کاغذی است که یک عالم سیب گاز زده روی آن است  و دور سیب‌ها را با روبان پیچیده‌اند و فوکل زده‌اند.

آخرش هم مثل بابا تخفیف می‌گیرم و می‌آیم بیرون. کادو را هی به خودم فشار می‌دهم این اولین هدیه‌ای است که خودم تنهایی آن را برای مامان خریده‌ام.

 

خیابان پر نور که تمام می‌شود کوچه‌های تاریک بیش‌تر می‌شوند. خوب است که این کوچه‌ها بن بست نیستند. بلند بلند تیرهای چراغ برق را می‌شمارم. یک، رد می‌شوم. سایه‌ام دراز می‌شود. دو، رد می‌شوم. سایه‌ام درازتر می‌شود. سه، رد می‌شوم. سایه‌ام هنوز هست و هنوز درازتر می‌شود. اولین بار است که میان این همه تاریکی با سایه‌ام تنها مانده‌ام. تلفنم زنگ می‌زند. مامان ا��ت: «کجایی؟ از تاریکی که نمی‌ترسی؟»

بوی تلخ شب بوها و یاس ها (2) - تصویر 9بوی تلخ شب بوها و یاس ها (2) - تصویر 10بوی تلخ شب بوها و یاس ها (2) - تصویر 11بوی تلخ شب بوها و یاس ها (2) - تصویر 12بوی تلخ شب بوها و یاس ها (2) - تصویر 13بوی تلخ شب بوها و یاس ها (2) - تصویر 14بوی تلخ شب بوها و یاس ها (2) - تصویر 15بوی تلخ شب بوها و یاس ها (2) - تصویر 16

کنار کوچه می‌ایستم. چشم‌هایم را می‌بندم. می‌شوم مامان. می‌گویم: «نه. کمی دیگر خانه‌ام. تنها نیستم.» به سایه‌ام فکر می‌کنم. اما چشم‌هایم را که باز می‌کنم حس می‌کنم تاریکی بیش‌تر شده است. مامان چه جوری میان این همه تاریکی زندگی می‌کند؟

 

سعی می‌کنم مثل مامان شوم و از تاریکی نترسم. اما نمی‌شود، من از تاریکی می‌ترسم. یکهو می‌ایستم وسط کوچه. دلم می‌خواهد از ترس داد بزنم. می‌دوم. سایه‌ام هم می‌دود. به خودم می‌گویم سایه‌ام هست پس من تنها نیستم. بلند می‌گویم: «فقط دو کوچه‌ی دراز دیگر مانده است. دو کوچه که بن بست هم نیستند... دو کوچه... دو کوچه...»

 

یکهو برق‌ها می‌رود. سایه‌ام هم. می‌ایستم وسط کوچه. بوی شب بوها و پیچک‌های یاس می‌آید. حس می‌کنم بویشان عجیب تلخ شده است. هی دلم را به هم می‌زند. دلشوره گرفته‌ام. از لای پیچک‌ها که پر از مارمولک‌ و سوسک است می‌ترسم. تند راه می‌افتم و صلوات می‌فرستم.

بوی تلخ شب بوها و یاس ها (2) - تصویر 17بوی تلخ شب بوها و یاس ها (2) - تصویر 18بوی تلخ شب بوها و یاس ها (2) - تصویر 19بوی تلخ شب بوها و یاس ها (2) - تصویر 20بوی تلخ شب بوها و یاس ها (2) - تصویر 21بوی تلخ شب بوها و یاس ها (2) - تصویر 22بوی تلخ شب بوها و یاس ها (2) - تصویر 23بوی تلخ شب بوها و یاس ها (2) - تصویر 24

کاش موبایلم زنگ می‌زد و پشت خط مامان بود. کاش می‌شد به بابا زنگ بزنم. همین جور حرف می‌زدیم تا برسم و حالا که آسانسور کار نمی‌کند، با صدای مامان از پله‌های پیچ درپیچ و خیلی تاریک بالا بروم. اصلاً کاش مامان، یک مامان عادی بود و می‌شد بگویم بیاید دم در و نترسم که از پله‌های پیچ در پیچ آپارتمانمان زمین بخورد.

 

کمی، فقط کمی مانده است تا برسم. سایه‌ی یک نفر دم در است. نکند از ما بهتران باشد؟ می‌ایستم و خوب ‌ نگاه می‌کنم. لاغر است. کمی جلوتر می‌روم. هر چند تاریک است، می‌بینم که قرمز پوشیده است. به خودم می‌گویم: «ممکن نیست مامان باشد. او که نمی‌داند برق‌ها رفته است.»

می‌رسم. مثل وقتی بچه بودم بغلش می‌کنم. او هم با دست مرا می‌بیند و می‌گوید: «ترسیده‌ای؟ برق‌ها که رفت دلم شور افتاد. خوب شد آمدی.»

بوی تلخ شب بوها و یاس ها (2) - تصویر 25بوی تلخ شب بوها و یاس ها (2) - تصویر 26بوی تلخ شب بوها و یاس ها (2) - تصویر 27بوی تلخ شب بوها و یاس ها (2) - تصویر 28بوی تلخ شب بوها و یاس ها (2) - تصویر 29بوی تلخ شب بوها و یاس ها (2) - تصویر 30بوی تلخ شب بوها و یاس ها (2) - تصویر 31بوی تلخ شب بوها و یاس ها (2) - تصویر 32

هدیه را به او می‌دهم. می‌گوید: «بگذار برویم بالا. چه‌قدر عجله داری دختر.»

فکر می‌کنم حیف، یادم رفت شیرینی مربایی بگیرم. از همان‌ها که مامان خیلی دوست دارد.

 

2006

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه