ارتباط صمیمانه من و بابا. پدر وقتی داستان «چوپان دروغگو» را تعریف می کند، یعنی می خواهد به من بگوید که دروغ گویی آخر و عاقبت خوشی ندارد. وقتی از «سیر تحول در اروپا» حرف می زند یعنی من در درس هایم خیلی ضعیف هستم و یک دسته گلی در مدرسه به آب داده ام و او آمده و خبردار شده که باید فوری جبرانش بکنم. وقتی از خاطرات گذشته خود مربوط به مشکلات دوران نوجوانی خودش می گوید، یعنی می خواهد بگوید که تو اصلا از این دست مشکلات نداری و باید خوب درس هایت را بخوانی. وقتی می گوید: «استادم فقط یک سیلی به من زد و ...

ارتباط صمیمانه من و بابا

ارتباط من و صمیمانه بابا

پدر وقتی داستان «چوپان دروغگو» را تعریف می کند، یعنی می خواهد به من بگوید که دروغ گویی آخر و عاقبت خوشی ندارد.

 وقتی از «سیر تحول در اروپا» حرف می زند یعنی من در درس هایم خیلی ضعیف هستم و یک دسته گلی در مدرسه به آب داده ام و او آمده و خبردار شده که باید فوری جبرانش بکنم.

وقتی از خاطرات گذشته خود مربوط به مشکلات دوران نوجوانی خودش می گوید، یعنی می خواهد بگوید که تو اصلا از این دست مشکلات نداری و باید خوب درس هایت را بخوانی. 

وقتی می گوید: «استادم فقط یک سیلی به من زد و من از همان روز متحول شدم و در راه راست قدم برداشتم!» یعنی تو هم می توانی بدون اینکه یک دست کتک مفصل بخوری متحول بشوی.

وقتی اسم عمو ناصر را می آورد، دنیا سرم خراب می شود. واقعا نه، من عمراً با عمو ناصر قابل مقایسه باشم! ولی بابا خیلی اهل ملاحظه نیست؛ بارها داستان حضرت نوح و پسرش را به طور صریح پیش من تعریف کرده و می دانم که منظورش این بوده است که من و پسر حضرت نوح را با هم مقایسه کند. 

وقتی از موفقیت های خان دایی بزرگ حرف می زند یعنی می خواهد بگوید که تو باید سفت و سخت کار بکنی تا بلکه در آینده برای خودت آدمی بشوی.

وقتی از زندان رفتن یکی از دوست های قدیمی اش تعریف می کند، من حساب دستم می آید و تا آخرش می خوانم که نباید ��ا آدم های ناباب رفیق بشوم. 

کلاً من به همه داستان هایی که پدرم تعریف می کند مشکوک شده ام. حتی به داستان مردی که با خرس دوست شده است. 

تازگی ها در حرف هایش بیشتر از شعر استفاده می کند.

 وقتی می بیند با مرتضی خیلی دوستی می کنم، این شعر را می خواند:

«تو اول بگو با کیان زیستی    من آنگه بگویم که تو کیستی!»

یعنی مرتضی وضعش خیلی خراب است و وقتی مردم تو را با مرتضی می بینند فکر می کنند تو هم مثل او هستی! وقتی حرف از نمره های بالای محمد پسر خاله ام که در روستا زندگی می کنند به میان می آید، این شعر را می خواند:

وقتی افتاد فتنه ای در شام

هر کس از گوشه ای فرا رفتند

 روستا زادگان دانشمند

 به وزیرى پادشاه رفتند

 پسران وزیر ناقص عقل

 به گدایی به روستا رفتند!

آن شب وقتی مادرم از دستم به پدر شکایت کرد؛ پدرم آه بلندی کشید و این شعر را خواند:

زنان باردار، اى مرد هشیار
 اگر وقت ولادت مار زایند
 از آن بهتر به نزدیک خردمند
که فرزندان ناهموار زایند!
 ارتباط من و صمیمانه بابا - تصویر 2
 
 
کانال کودک و نوجوان تبیان

 koodak@tebyan.com

نویسنده: مجید محبوبی

 تهیه کننده: مینوخرازی

تنظیم: فهیمه امرالله

شبکه کودک و نوجوان تبیان

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه